تاريخ : يکشنبه 15 بهمن 1391 | 11:57 قبل از ظهر | نويسنده : مامان زهرا

        

سلام

همیشه دلم میخواست خاطراتم رو یه جایی برای قاصدکی که امیدوارم خداوند منان از داشتنش محرومم نکنه ثبت کنم تا همیشه و همه جا در کنارش باشم ...

 

خداوند یزدان یکی از فرشتگانش رو در قالب قاصدکی برای ما فرستاد و تمام لحظه های من و همسرم با اومدنش توی نگاه های پاک و بی غل و غش و معصومانه اش غرق در شادی بی نظیری شد !

 

توی وبلاگ قبلی از خاطراتمون ,سفرنامه ها ,شعرهای نویی که در نوجوانی سرودم ,تجربه های آشپزی و کلا همه چیزهایی که دوست دارم برای همیشه ثبت بشه مینوشتم که بعد از گذشت زمان مناسب تر دیدم مطالب وبلاگ پسرم رو در وبلاگی متعلق به خودش ثبت کنم بهتره و نی نی وبلاگ رو انتخاب کردم !

این هم آدرس وبلاگمون : ghasedakam.blogfa.com


تاريخ : چهارشنبه 2 بهمن 1392 | 5:47 بعد از ظهر | نويسنده : مامان زهرا

بالاخره با ٢٢ روز تاخير به علت سرماخوردگي جنابعالي واكسن هجده ماهگيت رو هم زديم و رفت تا ٦ سالگي ان شاالله ...

انقدر برای این واکسن استرس و اضطراب داشتم که نگو ...

از بس که بد شنیده بودم و بد دیده بودم !!!

طفلی خاله الهام هر واکسنی که برای بچه هاش میزد یه هفته ای اسیر میشد ...

دوشنبه میخواستم ببرمت برای واکسن که زنگ زدم بهداشت و گفتن واکسن هجده ماهگی رو شنبه ها و سه شنبه ها میزنن و ما هم از خدا خواسته رفتیم برای پلاک ماشین که این بار فقط یه ۳-۲ ساعتی کارمون طول کشید !

دیروز هم صبح با بابایی رفتیم مرکز بهداشت و من از شدت ترس و استرس بدنم از تو میلرزید ،فکر اینکه شما تب کنی و نتونی پات رو تکون بدی و غرغر کنی تمام رمقم رو گرفته بود !

خلاصه ...

...

آخر شب که من میخواستم پمپرز و لباسهات رو تعویض کنم برای خواب که با این اسباب بازیه کلا درد و خواب یادت رفت !!!


ادامه مطلب :

بالاخره با ٢٢ روز تاخير به علت سرماخوردگي جنابعالي واكسن هجده ماهگيت رو هم زديم و رفت تا ٦ سالگي ان شاالله ...

انقدر برای این واکسن استرس و اضطراب داشتم که نگو ...

از بس که بد شنیده بودم و بد دیده بودم !!!

طفلی خاله الهام هر واکسنی که برای بچه هاش میزد یه هفته ای اسیر میشد ...

دوشنبه میخواستم ببرمت برای واکسن که زنگ زدم بهداشت و گفتن واکسن هجده ماهگی رو شنبه ها و سه شنبه ها میزنن و ما هم از خدا خواسته رفتیم برای پلاک ماشین که این بار فقط یه ۳-۲ ساعتی کارمون طول کشید !

دیروز هم صبح با بابایی رفتیم مرکز بهداشت و من از شدت ترس و استرس بدنم از تو میلرزید ،فکر اینکه شما تب کنی و نتونی پات رو تکون بدی و غرغر کنی تمام رمقم رو گرفته بود !

خلاصه ...

رفتیم اونجا و به جز شما دو تا بچه دیگه بودن که اول بهداشتیار توضیحات واکسن رو بهمون داد و بعد هم یکی یکی واکسن ها رو زد !

نوبت به شما که رسید دست راست و پای چپت رو بابایی لخت کرد و رفت توی اتاق و طبق معمول همه واکسن ها من اصلا تو نرفتم اما بهداشتیار صدام زد و گفت :دو نفری باید نگهش دارین !

خیلی سخت بود ،اول واکسن دستت رو زد و بعد خوابوندیمت روی تخت و واکسن پات رو زد و بعد هم قطره فلج اطفال ...

یه خورده گریه کردی ،خیلی کم البته ،اما همونم جیگر من رو آتیش میزد !!!

از شانس بد پستونکت رو هم خونه جا گذاشته بودیم ...

برگشتنه هم رفتیم من باشگاه ثبت نام کردم و بابایی هم کلی نون سنگک خرید و اومدیم خونه !

تا بعد از ظهر که به لطف ایبوپروفن هایی که از ۱۲ ساعت قبل بهت داده بودم هیچ مشکلی نداشتی ،عصر هم که با خاله مریم رفتیم دنیای نور و اونجا هم خوب بودی ،فقط برگشتنه توی راه یه خورده غر زدی ...

همین که رسیدیم سر کوچه بابایی زنگ زد که خاله شیوا و عمو امیراینا اومدن دم در خونه و بابایی هم شام نگهشون داشته ،منم کلی عصبانی شدم ،آخه مهمون با بچه واکسن زده !؟

 هیچی دیگه اومدیم خونه و من مشغول پختن غذا شدم و شما هم هی رفته رفته حالت بد میشد ،به طوری که آخر شب دیگه واضح میلنگیدی ،فقط شانس آوردیم کل مهمونی رو آنوشا خواب بود و شما از کتک هاش در امان بودی !

و اما ...

آخر شب که مهمونا رفتن بابایی که رفته بود پایین با دو جفت کفش و یه اسباب بازی بامزه برگشت و گفت که :اینا رو مامان جون از سر ساکش داده ،آخه مسافرت بودن و نرسیده دوباره رفتن مسافرت !!!

شما هم با دیدن اسباب بازیه انقدر خوشحال شده بودی که به طور کل درد پات یادت رفت و فقط دور خونه میدویدی و بازی میکردی ...

انقدر ذوق کرده بودی که جیغ میکشیدی و از شدت هیجان به سرفه افتاده بودی ...

کفش ها رو میگذاشتی جلوی بابایی و میگفتی پا پا (پام کن) ،بابایی هم پات میکرد و از خوشحالی میرقصیدی ...

بعدش به هزار مکافات خوابوندمت و تا صبح سه بار تب کردی که هی پاشویه ت کردم و صبح که رفتم باشگاه و اومدم دیدم دیگه انگار اصلا اثری از درد نداری ...

به همین سادگی ،به همین خوشمزه گی ...

تموم شد ،انگار نه انگار که واکسن زدی و من احساس میکردم که باید خیلی اذیت بشی ...

 

عاشقش شدیاااااا ...

انقدر با سرعت میدویدی و بازی میکردی که اصلا نمیتونستم ازت عکس بگیرم !!!

ظهر امروز که دیگه حالت خوبِ خوب شده بود !

اینم عادت جدیدت که توی خونه دمپایی میپوشی ،باکلاس من !

اسباب بازیه ...

کفشهات ...

نمیدونم البته که سوغاتیات همیناست یا ادامه داره ...