کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

وقتی مامان کار داره !

وقتی مامان خیلی کار داره و کیان نق میزنه ! مامان کیان رو میگذاره توی سینک و کیان مشغول آب بازی میشه و مامان کاراشو میکنه !!! بدون شرح !!! دیگه کار به جاهای باریک کشیده میشه و مامان کیان رو از توی سینک درمیاره و کیان سعی میکنه با گریه و جیغ های فراوان مامان رو مجبور به ادامه آب بازی کنه !!! مامان در برار گریه های کیان تسلیم میشه و تصمیم میگیره آب بازی رو به همراه کیان توی حمام ادامه بده ! نتیجه :تمیز کردن و خشک کردن آشپزخونه و یک حمام زورکی ۴۰ دقیقه ای و شستن مامان و کیان و حمام به اضافه خستگی کیان و خوابوندش و شیر دادنش هم به کارهای مامان اضافه میشه !!! ...
10 مرداد 1392

تند و تند !!!

میای تند و تند یه چیزایی بلغور میکنی و میری ... احساس میکنم چیزی رو تعریف میکنی اونم با هیجان ولی خوب نمیفهمم چی میگی عسلکم ! خیلی ماهی ... با اینکه این روزا شاید توی ۲۴ ساعت فقط ۳-۲ ساعت بخوابم اما هر روز عشقم نسبت بهت بیشتر و بیشتر میشه و یک ثانیه هم نمیتونم بی تو باشم ! راستی اینم عکس های افطاری بانک ... خونه قبل از اینکه بریم ! حسابی تیپ زدیا ،دخترکش ! هی به باباییت میگم این بچه رو نبریم ها ،اونجا سر افطار خوابیدی ! کلی با کیف مامان بازی کردی !!! بابایی مهربون ! و حمله به سمت میز ... ...
10 مرداد 1392

داغ !

از دیروز صبح میگی داهِ (یعنی داغه)‌ ،برای صبحونه ت سرلاک گندم و عسل درست کرده بودم و دیدم هی دور و بر پاهام میپیچی که بشینم منم گفتم :که داغه مامان جون ،داغ ! شمام که ماشاالله طوطی ،هر چی میشنوی تکرار میکنی !   امروز جاروبرقی روشن رو بغل کردی میگی اَدیدا (عزیزم) ! تازه سیمش هم پیچیده بود دور پات انقدر دورش چرخیده بودی ،اگر بابایی ندیده بود و بهم نگفته بود دیگه هیچی ...   بعد از دو روز شیر نخوردن امروز خوردی ،خدا رو شکر ! راستی جدیدا کفش هات رو درمیاری و اینطوری توی کالسکه میشینی !!! از دیروز صبح میگی داهِ (یعنی داغه)‌ ،برای صبحونه ت سرلاک گندم و عسل درست کرده بودم و دیدم هی دور و بر پاهام میپیچی که بشین...
9 مرداد 1392

کیه !؟

امروز داشتم با تلفن صحبت میکردم ،اومدی پرسیدی :کیه !؟ خب ،خدا رو شکر به جز باباییت از این به بعد باید به شما هم موقع تماس های تلفنی حساب پس بدیم !!!     از ظهر تا حالا هم هر چیزی رو که میخوای میگی بیدا (یعنی بده) ... قربون خوابیدن مطلومانه ت برم ! امروز داشتم با تلفن صحبت میکردم ،اومدی پرسیدی :کیه !؟ خب ،خدا رو شکر به جز باباییت از این به بعد باید به شما هم موقع تماس های تلفنی حساب پس بدیم !!! از ظهر تا حالا هم هر چیزی رو که میخوای میگی بیدا (یعنی بده) ... هنوز هم میل شدید به گاز گرفتن داری ،سیب ،شبرنگ یا خیار میدم دستت که نیازت به گاز گرفتن برطرف بشه ،موقع گاز زدن جیغت درمیاد ولی باز هم گاز میزنی ... جدیدا ه...
7 مرداد 1392

دندون هفتم ،دکتر !

امروز دیگه تصمیم گرفتم ببرمت دکتر ! از صبح که بیدار شدی یک ریز گریه کردی ،دیشب هم تا صبح عین ملخ هلی کوپتر تا صبح دور خودت چرخیدی و ناله کردی ! منم زنگ زدم و از دکترت وقت گرفتم برای عصر ! خدا میدونه چه جوری حاضر شدیم و رفتیم ... توی راه که داشتیم میرفتیم وقتی داشتی برام میخندیدی دیدم که اِ اِ اِ اِ اِ دندون هفتمت هم بعــــــــله دراومده ... خلاصه ... رفتیم پیش آقای دکتر و بعد از توضیحات من و معاینات ایشون به این نتیجه رسیدیم که مشکل شما فقط دندوناته ... دکتر بعد از معاینه هم گفت که لثه هات پر از آبسه است و این روزگار ما حالا حالاهاااا ادامه دارد ! مبارکت باشه هفتمین دندونت پسری ... اینم دندون هفتم ... ...
6 مرداد 1392

احيا ،باز هم بي قراري !!!

امشب شب نوزدهم ماه رمضونه ... شب ضربت خوردن حضرت علی (ع) و من کلی غصه دارم ... غصه دارم بابت اینکه امسال هم مثل پارسال نمیتونم درست و درمون بیدار بمونم و برای عاقبتم عافیت بخوام و بابت گناهانم عذر !!! همین نیم ساعت پیش داشتم شما رو روی پام میخوابوندم و دعای جوشن کبیر رو هم پای تلویزیون گوش میدادم که به فراز یا فارج الهم ،یا کاشف الغم رسید و دیگه نتونستم اشکهام رو نگه دارم !   آخه من از همون بچگی عادت کردم به بیدار موندن تو شبهای احیا ! به پاک کردن اندوه دلم توی همین شبهاااااا ! یا خونه خودمون مجلس داشتیم یا از خونه بیرون میرفتیم و با هم جلسه ای های مامان شهناز شب رو تا سحر بیدار می موندیم ... چقدر مومن بود مامانم ! چقد...
6 مرداد 1392

کلافه !

دوست ندارم از کلافه گی و خسته گی بنویسم ،آخه مادر که خسته نمیشه که !!! ولی این روزا من کلی خسته ام نازنینم ... از طرفی میزان زیاد ساعات روزه بهم فشار میاره و از طرف دیگه هم شما کلی اذیت میکنی و اذیت میشی ! دیشب رفته بودیم شهروند برای خرید ارزاق برای افطاری که شما انقدر اذیت کردی که خاله مریم آژانس گرفت اومد اونجا تا شما رو نگه داره و ما بتونیم به کارمون برسیم ... بعد از خرید هم رفتیم فست فود شایلی و اونجا هم کلی آتیش سوزوندی ... یادش به خیر ... من و بابایی اولین ماه رمضون زندگی مشترکمون تصمیم گرفتیم قبل از هر ماه رمضون برای تعدادی خانواده بی بضاعت ارزاق بخریم برای افطاری تا بشه برکت زندگیمون ... و سال بعدش تصمیم گرفتیم هر سال ب...
6 مرداد 1392

بی قرار !

دو سه روزه خیلی بیقراری ماه من ... چی شده که همش غر میزنی !؟ شبها تا صبح توی خواب غرغر میکنی ،از نیمه های شب میارمت توی تخت خودمون و بین من و بابایی میخوابی اما انقدر بهمون لگد میزنی و وول میخوری و پهلو به پهلو میشی که ما هم راحت نمیتونیم بخوابیم ! خیلی راه ها رو امتحان کردم ولی جواب نداد و به توصیه دکترت دیشب و امشب بهت قطره استامینوفن دادم چون حدس میزنیم که از دندونت باشه این همه بی تابی ... مدام بدنت گرمه ،اما تب نداری ! یه خورده بهم ریخته ام عزیزم و این باعث شده کمی بی حوصله و زودرنج بشم ! البته از هیچ محبتی به شما دریغ نمیکنم هاااااااا ولی خوب این بی حوصله گی رو هم نمیتونم تحمل کنم ! احساس خستگی شدیدی میکنم ... دوستت دار...
5 مرداد 1392