کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

اولین برف ...

یادش به خیر ... بچه که بودیم انقدر برف میومد که مدرسه ها تعطیل میشد ،باباها میرفتن روی پشت بوم ها و برف ها رو با پارو میریختن و توی خیابون کپه های بزرگ برف درست میشد ،مامانا هم بساط آش و سوپ و شلغمشون به راه بود و این وسط ما بچه ها هم کلی برف بازی میکردیم و آدم برفی درست میکردیم و خوش میگذروندیم و ... ولی یه وقتایی دلم واسه بچه های الانی خیلی میسوزه ،نه بارون درست و حسابی که شهر رو بشوره و تمیز کنه و نه برف زیادی که بباره و تهرون رو سفیدپوش کنه و آدما رو خوشحال ! فکر کنم خیلی ساله که برف اساسی نیومده !!! از دیروز بارون میومد و گاها با برف مخلوط میشد که میشد حدس زد دیشب شب سردی میشه و امروز میشه برف بازی کرد !!! امروز صبح که بیدار ش...
15 آذر 1392

اوایل هجده ماهگی ...

این ماه رو داریم با انواع و اقسام رفتارهای جدید جنابعالی شروع میکنیم ! یه خورده (خیلی کم البته) لجباز شدی و البته مستقل تر ... بیرون که میخوایم بریم سعی میکنی خودت لباسهات رو بپوشی !!! مثلا اینجا ،بند ساس بندت رو انداختی دور گردنت و به هیچ وجه هم راضی نمیشدی کمکت کنم ! ای بابا ،یعنی دردسری داریم وقتی میخوایم بریم بیرون ... اینم یه روز که من آشپزخونه تمیز میکردم و شما خونه رو به این روز درآوردی !!! وقتی میخوایم بریم بیرون سرده و من کلی میپیچونمت کلافه میشی ... وقتی دلت میخواد با انگشت یه چیزی بخوری ! موقع بیرون رفتنم شما رو که حاضر میکنم تا خودم حاضر بشم بهت کلید میدم تا با در ور بری و بازی ک...
14 آذر 1392

عَضا (علیرضا) ...

واقعا نمیدونم این همه عشق و علاقه از کجا اومده ،اما میدونم که همونطور که شما علیرضا پسر عمه مریمت رو دوست داری اون هم تو رو دوست داره ! مدام توی رویاهات باهاش حرف میزنی و دم به دقیقه ازمون میخوای که بغلت کنیم تا از آیفون ببینیش (آخه فکر میکنی همیشه پشت آیفونه) ،این کار رو با گوشیهای موبایل ما ،گوشی تلفن خونه و تلفن و موبایل خودت هم انجام میدی ،حتی اون موقع که مریض بودی هم توی تب مدام علیرضا رو صدا میکردی ... علیرضا هم یه جور خاصی دوستت داره ،یه وقتایی میاد میبینتت یا از من میخواد تو رو ببرم ببینتت و وقتایی هم که پیشت هست با عشق و علاقه و حوصله بهت خوراکی و آبمیوه میده یا میخوابونتت ! القصه ... جنابعالی هنوز از مبل های خودمون نمیتونی ...
13 آذر 1392

یک سال و پنج ماهگی ...

عزیز هفده ماهه من ،خیلی دوستت دارم ... دوستت دارم شاید واژه بزرگی نباشه برای وصف احساسم ولی همینقدر میتونم بگم ... این روزا تند و تند و تند میگذرن و تو هی بزرگتر و عاقل تر میشی و همه چیز رو بهتر از دیروز میفهمی ... وقتی غرق دنیای کودکیت میشی و من رو هم مجبور میکنی پا به پات بچه بشم و بازی کنم خیلی لذت میبرم ... لذت میبرم از اینکه استحقاق مادر شدن رو پیدا کردم ،از اینکه تو مال منی ... مدام سرم رو رو به آسمون میگیرم و میگم :خدایا شکرت ... نمیدونم اگر تو نبودی من الان کجای دنیا ایستاده بودم ... هر روزم پر شده از تو ... تو رو با تمام وجودم دوست دارم کیانم ... عزیز هفده ماهه من ،خیلی دوستت دارم ... دوستت دارم شاید واژه بزرگ...
11 آذر 1392

بازی دقیقا روی تردمیل !

امروز تردمیل رو آوردم پایین تا گرد و خاکش رو بگیرم و اگر بشه بعد از ظهرا که شما خوابی یه مقدار پیاده روی کنم ! از همون دقیقه ای که آوردمش پایین شما شروع کردی به بازی و شیطنت روی تردمیل ! طبق عادت هم هی تلاش میکردی کتونی های من رو بپوشی ... قربون اون نگاه زیبات ! ...
10 آذر 1392

تشویق !

انقدر که من از عکس العمل های شما خوشحال میشم عمرا هیچ کاشفی از کشفیاتش بشه !!! هر کار جدیدی که میکنی از سمت من و باباییت کلی تشویق میشی ... امشب داشتی با حلقه هوشت بازی میکردی و منم کلی بی حال بودم بابت سر دردی که از دو ساعت نشستن توی مطب دکترت بهم دست داد و صد البته ترافیک لعنتی تهران ! حلقه ها رو توی مخروط مینداختی و مثل همیشه منتظر تشویق من بودی که دیدی تشویقت نمیکنم خودت شروع کردی به دست زدن و تشویق کردن خودت ! منم حلقه ها رو خالی کردم و دوباره که تکرار کردی ازت عکس انداختم ! یه لیوان گل گاو زبون خوردم ،امیدوارم سر دردم خوب بشه و بتونم راحت بخوابم ! اینجا داشتی میگفتی آ (آفرین) ... ...
9 آذر 1392

چک آپ ،قد ،نگرانی ...

امروز برای چک آپ رفتیم مطب دکترت ... وای که چقدر مطب شلوغ بود ،کلافه شدیم ! دکترت گفت که اون وزنی رو که از دست داده بودی خیلی خوب تونستی جبران کنی ،اما همش نیم سانت قد کشیده بودی و این برای من کمی نگران کننده بود که ایشون گفتن قد کاملا ارثیه و فقط میشه با محرک ها کمی میزان افزایشش رو بیشتر کرد ! و صد البته ایشون فرمودن شما همین الان هم قدت اندازه یه بچه دو ساله است ! و یکی از بزرگترین مشکلات این روزهای ما ،نپوشیدن لباس !!! آخه چرا !؟ البته یه چند روزیه هوا گرم شده ... لباس نمیپوشی و من رو کلافه میکنی ... ...
9 آذر 1392

هفتمین سالگرد ازدواج ...

امروز سالگرد ازدواجمونه ،هفتمین سالگرد یکی شدنمون ... دیروز من و شما بابایی رو کلی سورپرایز کردیم ،خیلی خوشحال شد ! دیروز بابایی همراه مامان جون و آقاجون رفته بودن قم برای مراسم ختم سالگرد فوت مادر آقا جون ،ما هم بنا بر دلایلی باهاشون نرفتیم ! من خیلی توی این فکر بودم که برای بابایی چه کادویی بخرم و چه کار کنم که به ذهنم رسید یه دونه استند برای آی پدش توی ماشین بخرم ... یهویی تصمیم گرفتم بابایی رو یهویی غافلگیر کنم ،اونم شب سالگرد ازدواجون !!! با خاله فری و خاله مریم آژانس گرفتیم و رفتیم پاساژ اندیشه ،چون میدونستم اونجا یه دونه اپل سنتر هست ! رفتم دیدم استند آی پد نداره ،یه دونه استند آی فون براش خریدم ،بعد هول هولکی رفتم قنادی...
9 آذر 1392

تنقلات !

برعکس باباییت من اصلا اهل تنقلات و اینجور حرفا نیستم ،اونم از نوع چیپس و پفکیش !!! اما نمیدونم چرا امشب هوس چیپس و پفک کردم ... رفتم یه بسته چیپس و یه بسته پفک رو خالی کردم توی یه لگن و زیرانداز انداختم و گذاشتم روش ! شما هم که تا حالا اصلا نخورده بودی و ندیده بودی کلی جذب شدی ! منم با خودم گفتم :حالا یکی دو تا دونه که اشکال نداره !!! سر آخر هم دیدم همش یه دونه چیپس و دو تا پفک خوردی ... کاملا بدون شرح ... ...
6 آذر 1392

کفش پوشیدن !

بهت میگم بگو کفش ! میگی :تش !!! یه چند وقتیه یاد گرفتی هر جا کفش میبینی پات میکنی ،بیشتر وقتا هم میری سراغ کتونی های من که روی تردمیل هستن یا صتدل های روفرشیم !   اینم از بازی کردنت ... سطل لگوهات رو برمیداری و اینطوری کشون کشون میاری توی هال و میگی :باس باس (بازش کنش) ! ...
6 آذر 1392