کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

سه چرخه ...

دیشب نامزدی دعوت بودیم ،نامزدی علیرضای خاله اعظم ... خاله که میگم نه خاله واقعی ،اما به اندازه خاله واقعی ! بابایی گفت :من نمیام ،میمونم و کیان رو نگه میدارم ،آخه توی عروسی سمانه خیلی اذیتش کرده بودی بنده خدا رو ! خلاصه قرار شد که تو و بابایی برین خونه مامان جون و من برم نامزدی ... تو هیر و ویر حاضر شدن بودم که دیدم زنگ زدن و بابایی در رو باز کرد و بعلــــــــــــــه !!! پیک یه سه چرخه smoby که بابایی اینترنتی خریده بود رو آورد ... چی بگم !؟ مبارکه ! از فضولی نمیتونستی صبر کنی بابایی درش رو باز کنه ! ...
7 آبان 1392

متشکرم خدا ...

متشکرم خدا ...   پسرم خوب شده ،خیلی هم خوب شده ...   پ.ن :عزیزم کلی پست آپ نکرده هست که سعی میکنم این چند روزه همه رو آپ کنم ،یه سری هم هست که قبلا نصفه نیمه نوشتم که اونا رو هم درست میکنم ... مرسی که کنارمی و بهم امید میدی ... راستی دارم به توصیه خاله های مهربونت به رمزدار کردن وبلاگت فکر میکنم ! ...
7 آبان 1392

نامه اي به خدا ...

سلام خدا جونم ... ديروقت كه نيست ،آخه شما هميشه on line ي ! همين الان باز هم كيان از خواب ناز با همون سرفه هاي وحشتناكش پريد ! منم از خواب پريدم (كه البته اصلا مهم نيست ،مادرم ديگه) !!! خیلی وقتت رو نمیگیرم ... فقط اومدم ازت بخوام به حق اون ماه و ستاره هايي كه زمين تاريكت رو تو اين شبهاي تاريك تر روشن ميكنن درد رو از توي سينه بچه م بكني و بريزي توي تن من ... من طاقتم بيشتره ،تحمل ميكنم ... ميدونم ناشكريه و درد بدتر از اين هم هست ... اما خدا جون من مادرم ،تحمل ندارم ... بچه م سياه و كبود كه ميشه ،نفسش بالا که نمیاد ،هق هق كه ميكنه ،چشماش كه پر از اشك ميشه ،زار كه ميزنه ،به خودش که میپیچه ،يهويي نفس منم بالا نمياد ... تازه ...
4 آبان 1392

عاشقانه ...

روی مبل نشستیم و توی فضای نسبتا تاریک کنار هم یه چند دقیقه ای فیلم میبینیم ...   خیلی نرم و عاشقانه میگی :ماما ... با عشق میگم :جونم ... دوباره میگی :ماما ... دوباره میگم :جونم ... . . . ... کاش دوربینی بود تا تمام عاشقانه های بین من و تو رو ضبط کنه ... عاشقتم پسر کوچولوی خواستنی مامان ...
2 آبان 1392

چی بگم !؟

نمیدونم چی بگم یا از کجا بگم !؟   ولی با خودم گفتم :تا شما خوابی و هر آن ممکنه بیدار شی بیام و از این سخت ترین روزها توی عمر یک سال و سه ماه و بیست و یک روزت بنویسم ... شما داری اولین بیماری سخت و طولانی عمرت رو تجربه میکنی و منم میزان صبر و توانم رو میسنجم ،که البته قبلا سنجیده شده ولی خوب تا حالا مادر نبودم ... راستش رو بخوای خسته ام ،خیلی خسته ،انقدر که دیگه رمقی ندارم ،مخصوصا اینکه بهم خبر رسید خاله مهری توی بیمارستانه و اوضاعش خیلی وخیمه ... روز جشن فروشگاه ایرانیان ... این زخم روی پیشونیتم مال شب قبل از جشنه که سرت رو خم کردی توی سطل لگوهات تا لگو برداری که پیشونی نازنینت خورد به لبه سطل زخم شد ،فدات بشم الهی ... ...
28 مهر 1392

مهربون ...

دارم گریه میکنم (خوب دلم گرفته بود) ،میای رو به روم میشینی و با نگرانی زل میزنی به چشمام و بغض میکنی ... دارم کتاب میخونم ،میای کتاب رو پرت میکنی کنار و میشینی روی پام و بهم لبخند میزنی ... دارم تلویزیون میبینم ،میای کنارم می ایستی و صورتت رو به صورتم میچسبونی و تی وی میبینی ... دارم تلفنی صحبت میکنم ،میای گوشی رو از دستم میگیری و میندازیش کنار ... دارم توی افکارم غوطه ور میشم ،میای دستهات رو حلقه میکنی دور گردنم و لباتو میچسبونی به صورتم ... دارم کشوها رو مرتب میکنم ،میای و با دستهای کوچولوت بازوم رو میگیری و برمیگردونی رو به خودت ... دارم ظرف میشورم ،میای پاهام رو میگیری و وقتی برمیگردم مبینم دستهات رو باز کردی که بغلت کنم ... ...
26 مهر 1392

تمرین ...

راستی بعد از ظهر رفتم تخته مغناطیسی رو که خاله سمیرا برات آورده بود آوردم تا با هم نغاشی تمرین کنیم ،اینم نتیجه ش ... البته اولش یه چند ثاتیه ای علاقه نشون دادی ! خیلی نتونستی باهاش نقاشی بکشی یا حتی خط خطی ... فقط دوست داشتی اون مهره های بالاش رو که برای تمرین ریاضی هست دربیاری که درنمیومد و کلافه میشدی ! یهویی هم تصمیم گرفتی استحکامش رو امتحان کنی و رفتی روش واستادی ،کاری که این روزا با تمام وسایل انجام میدی !!! بعدش که اومدیم توی هال تا دنت بیسکوییتی بخوریم ... این عکس هم مال چند روز پیشه که حدودا یه ۲۰ دقیقه ای دم حفاظ آشپزخونه گریه میکردی تا بیای تو و جالب اینکه گریه ت اشک نداشت و انواع و اقسام گریه ها...
25 مهر 1392

شیطونی ،بی حالی !!!

اینم امروز شما ... اول کلی شیطنت ،بعد هم کلی خواب و بی حالی ... اول کلی اتاقت رو بهم ریختی ... بعد پی پی کردی که عوضت کردم و نگذاشتی شلوارت رو پات کنم ،منم مشغول آشپزی شدم که اومدی دم حفاظ آشپزخونه انقدر غر زدی که آوردمت توی آشپزخونه و به چشم برهم زدنی آشپزخونه رو هم ترکوندی ... کارم که تموم شد از آشپزخونه گذاشتمت بیرون که جمع و جور کنم که دیدم رفتی بدون غر زدن روی بالشتت دراز کشیدی و مشغول تلویزیون دیدن شدی ... بعد از چند دقیقه دیدم که خوابت برده ،فکر کنم تاثیرات داروهاته ... روت پتو کشیدم و کلی نازت کردم و بوسیدمت ... ...
25 مهر 1392

آقا کیان بدقلق ...

این روزا علاوه بر بیماری خیلی بدقلقی میکنی گلم ! نمیدونم که بازم دندون توی راه داری یا اثرات بیماری و دارو خوردن و سرفه کردنه !!! شکمت هم خیلی روونه و داری وزن از دست میدی و این وسط من مدام نگرانتم ... زودتر خوب شو دیگه نفسم ... یه روز که داشتیم میرفتیم خونه خاله فری و شما دل از میان پرده های شبکه ifilm نمیکندی ... خیلی تبلیغات و میان پرده های ifilm رو دوست داری ... اینجا هم از پوشیدن بادگیر کلافه شده بودی و میخواستی درش بیاری ... و آب خوردن با لیوان بلوری که قاعدتا برای شما سنگینه ،اما این روزا دوست داری همه کارهات رو خودت انجام بدی !!! دقت کن کجا ایستادی و دوغ میخوری !؟ ول کن هم نبودی ... راستی ...
24 مهر 1392

ارمیا خان اومد ...

اینم ارمیا خان (داداش امین و معین)‌که امروز به دنیا اومد ... خیلی بانمک و خوشگله ! عزیزم ... توی این عکسی که من گرفتم فقط ۵ ساعته که به دنیا اومده ... خوش اومدی خاله ! تو هم یه روزی این قدی بودی هااااااااا  ...
23 مهر 1392