کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

شُکر ،هزار بار شُکر !

این روزا مدام در حال شُکر کردنم ...   وقتی جیغ میکشی و مخم سوت میکشه ،میگم :خب ،خدا رو شُکر که لال نیست ! وقتی صدات میزنم و به روی خودت نمیاری و حرص میخورم ،میگم :خب ،خدا رو شُکر که کر نیست ! وقتی چیزی رو که قایم کردم به سرعت ضیدا میکنی و لجم رو درمیاری ،میگم :خب ،خدا رو شُکر چشمهاش میبینه ! وقتی روی پاهام میخوابونمت و با پاهات محکم لگدم میزنی و جای بخیه هام میسوزه ،میگم :خب خدا رو شُکر که میتونه راه بره ! وقتی توی صورتم چنگ میزنی و موهام رو میکشی و از درد اشک توی چشمام جمع میشه ،میگم :خب ،خدا رو شُکر که دستهاش جون دارن ! وقتی کلمه جدیدی رو که تازه یاد گرفتی برای هزارمین بار با صدای بلند با خودت واگویه میکنی و تمرکزم رو به...
22 مهر 1392

احوالات ما و بیماری ...

دیروز انقدر اذیتم کردی که توی این یک سال و سه ماه و ده روز اینجوری اعصابم رو خرد نکرده بودی !!! شب قبلش من و شما توی اتاق شما خوابیدیم (بعد از یک هفته توی هال خوابیدن)‌ و تازه من فهمیدم که اتاق شما چقدر سرد شده ،با اینکه دریچه کولر اتاق هم بسته بود اما تا صبح باد میومد و من همه حواسم به شما بود و نتونستم خوب بخوابم ! فکر کنم دوباره سرما خوردی ... امروز ظهر رفته بودی جارو برقی رو آورده بودی که باهاش بازی کنی که یهویی تلویزیون آهنگ شاد پخش کرد ،شما همونطور دست به جاروبرقی مشغول رقص شدی ... دیروز انقدر اذیتم کردی که توی این یک سال و سه ماه و ده روز اینجوری اعصابم رو خرد نکرده بودی !!! شب قبلش من و شما توی اتاق شما خوابیدیم (بع...
22 مهر 1392

خر رقاص ...

خاله فری از مشهد برگشت با کلی سوغاتی برای ما و این الاغ رقاص برای شما ... اولش یه خورده ترسیدی ازش ولی بعدش خوشت اومد و خودت خاموش و روشنش میکنی ! دکمه روی دستش رو میزنی و اونم عین دیوونه ها میرقصه واست ... این کیسه یخ رو هم دایی حمید چند وقت پیش واست خرید تا خدای نکرده اگر سرت به جایی خورد توش یخ بریزیم و بذاریم روی موضع درد ... ان شاالله که هیچ وقت استفاده مون نمیشه ! این کتابها رو هم خاله فری برای تصویرسازی کارش خریده بود و دادشون به شما !  ...
17 مهر 1392

روز جهانی کودک مبارک کودکم !

روزت مبارک پسرم ...   دلم میخواست امسال روز جهانی کودک دستت رو بگیرم و ببرمت فروشگاه اسباب بازی گلدونه نزدیک خونه مون و دست رو هرچی گذاشتی واست بخرم ... اما حیف که شما خیلی بیماری و هوا هم خیلی آلوده ست و نمیشه بیرون رفت ! دیشب تا صبح نمیتونستی بخوابی و بابایی مهربونت کلی بالای سرت بیدار بود و منم که خسته بودم یک کم خوابیدم ... البته خواب که نه ،بین خواب و بیداری بودم و از استرس بیماری تو خوابم نمیبرد ... الهی بمیرم که با هر سرفه از خواب شیرین میپری و گریه میکنی ! خیلی خسته ام ،شما هم خیلی بدحالی ... امیدوارم روزهای کودکی خوبی رو کنار من و پدرت تجربه کنی و دنیای شادی رو بتونیم برات بسازیم !   ...
16 مهر 1392

قفل و کلید !

این عکسا مال اون یکشنبه ست که با خاله مریم رفته بودیم بیرون و برگشتیم خونه ! گفتم تا بیکارم و شما روی پام خوابی بذارم عکسا رو ...   یکی دو ماهیه که هر جا کلید میبینی میخوای باهاش در رو باز کنی ،اما تا اون شب نشده بود ازت بعکسم ! شیرینکم ... امیدوارم توی زندگیت هیچ دری روت قفل نمونه ! امیدوارم زودتر حالت خوب بشه مامانی ،خونه مون بدون شیطنت های تو سوت و کوره عزیزم ! ...
15 مهر 1392

سرفه ،بیماری ...

خیلی سخته آدم ببینه بچه ش مریضه ... حالا همه بچه ها مریض میشن هااااااااااا ،اصلا آدم بزرگاشم مریض میشن ! اما اینکه ببینی یه خار توی پای بچه ته سخت که هیچی مرگ آوره ... خدا بیامرزه مامان شهنازم رو ،میگفت :گرگ بیابون باشی ،مادر نباشی ... شما هم چیزیت نیست خدا رو شکر .اما همین یک ذره ناراحتیت رو هم نمیتونم ببینم من ... عکس امروز صبح که رفتیم توی اتاقت که بازی کنی اما انقدر بی حال بودی که رفتی بالشتت رو آوردی انداختی زمین و روش خوابیدی ... خیلی سخته آدم ببینه بچه ش مریضه ... حالا همه بچه ها مریض میشن هااااااااااا ،اصلا آدم بزرگاشم مریض میشن ! اما اینکه ببینی یه خار توی پای بچه ته سخت که هیچی مرگ آوره ... خدا بیامرزه مامان شه...
14 مهر 1392

عکس های آتلیه ...

امروز ساعت حدودا ۴-۳ بود که پیک استودیو عکسهات رو آورد دم در خونه ! مثل دفعه پیش برامون به عنوان هدیه یک عکس رو شاسی زده بودن و اشانتیون هم برامون فرستاده بودن ! مثل همیشه عکسهات خیلی قشنگ بودن عزبزم ،اما خوب فقط یه چندتاییشون رو انتخاب کردیم ماه من ! عکسهای تولد با تم باب اسفنجی ... ...
12 مهر 1392

دوچرخه ...

این پست رو دیشب نوشتم ،دقیقا زمانی که شما روی پام داشتی میخوابیدی ،اما امروز آپش کردم چون دیشب نمیتونستم از دوچرخه ت عکس بندازم !!! البته قبلا گفته بودم که دیگه از خریدات عکس نمیذارم ،اما تصمیم عوض شد ،از اسباب بازیهات عکس میذارم ... دوست دارم بعدا بدونی چه اسباب بازیهایی داشتی ... ................................................................................. یه وقتایی نمیتونم باباییت رو درک کنم ،نمیدونم چرا ! وقتی میفهمه یه چیزی لازمه یا دوست داریم داشته باشیم میره میگرده و بهترین و گرونترینش رو میخره ،اما اغلب اوقات شی خریداری شده اون چیزی نیست که میخواستیم !  خیلی سعی میکنم توضیح بدم چی میخوام هاااااااا ،اما نمیشه ! ...
12 مهر 1392