یک سال و سه ماهگی ...
چه روزای خوبیه .. مگه میشه کنار تو بود و زیبایی و لطافت این روزا رو درک نکرد !؟ توی خواب و رویا هم نمیدیدم پسری مثل تو داشته باشم ... یه وقتایی فکر میکنم هنوز توی تصوراتم به سر میبرم ... یه وقتایی میترسم ... وقتی میبینم دقیقا همون چیزی هستی که همیشه از خدا میخواستم سرم رو روبه آسمون میگیرم و میگم خدایا شکرت ... شکر از این نعمتی که به من ارزانی داشتی ... این روزا باورم نمیشه ،با دستهای کوچولوت دستهام رو میگیری و گاهی توی خیابون قدم میزنیم و من پا به پای تو آروم و آهسته راه میرم و قدم هام رو کوچیک میکنم و میشم اندازه تو ... اندازه تو ،تویی که با این قد و قواره کوچیکت شدی همه هستی من و پدرت ... همه هستی ما ،تمام آرزوهایمان را ...










