کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

یک سال و سه ماهگی ...

چه روزای خوبیه .. مگه میشه کنار تو بود و زیبایی و لطافت این روزا رو درک نکرد !؟ توی خواب و رویا هم نمیدیدم پسری مثل تو داشته باشم ... یه وقتایی فکر میکنم هنوز توی تصوراتم به سر میبرم ... یه وقتایی میترسم ... وقتی میبینم دقیقا همون چیزی هستی که همیشه از خدا میخواستم سرم رو روبه آسمون میگیرم و میگم خدایا شکرت ... شکر از این نعمتی که به من ارزانی داشتی ... این روزا باورم نمیشه ،با دستهای کوچولوت دستهام رو میگیری و گاهی توی خیابون قدم میزنیم و من پا به پای تو آروم و آهسته راه میرم و قدم هام رو کوچیک میکنم و میشم اندازه تو ... اندازه تو ،تویی که با این قد و قواره کوچیکت شدی همه هستی من و پدرت ... همه هستی ما ،تمام آرزوهایمان را ...
11 مهر 1392

گله ...

اومدم ازت گله کنم ،به خودت ...   چند روزه که شیر نمیخوری ،دیگه توی خواب هم نمیخوری !!! چرا !؟ مدام شیر درست میکنم به امید اینکه این بار میخوری و باز هم نمیخوری ... خیلی بخوری ،۱۲۰سی سی در روز ،که تقریبا هیچه ... کلافه شدم دیگه ! کمر درد هم امانم رو بریده ! چه کار کنیم حالا !؟!؟!؟ آهان لباس هم تنت میکنم مدام میخوای درشون بیاری و غرغر میکنی ... حالا مگه چی تنت میکنم فعلا!؟ تی شرت و شرت ... انقدر میای مظلومانه نگاهم میکنی و لباسهای تنت رو میکشی که اجباراً درشون میارم ! ای بابا !!! خدا به داد زمستونمون برسه ... پریشبا لباسهای پاییزه ت رو درآوردم تا ببینم کدوماش امسال اندازه ته که اصلا نگذاشتی تنت کنم !!! راستی ...
10 مهر 1392

اولین تجربه دندون پزشکی ...

پنج شنبه و جمعه ای که گذشت رو رفته بودیم ییلاق پیش مامان جون اینا !   صبح پنج شنبه رفتیم عکس هات رو انتخاب کردیم و سفارش دادیم و بعد از نهار هم رفتیم ییلاق ...   اونجا بساط بلال خورون بود و عمه مریم برای اولین بار به شما بلال داد ،بی خبر از اینکه شما فعلا نباید بلال بخوری ... شما هم خوردی و کلیاتی خوشت اومد !!! پنج شنبه و جمعه ای که گذشت رو رفته بودیم ییلاق پیش مامان جون اینا ! صبح پنج شنبه رفتیم عکس هات رو انتخاب کردیم و سفارش دادیم و بعد از نهار هم رفتیم ییلاق ... اونجا بساط بلال خورون بود و عمه مریم برای اولین بار به شما بلال داد ،بی خبر از اینکه شما فعلا نباید بلال بخوری ... شما هم خوردی و کلیاتی خوشت ...
9 مهر 1392

کیان پیچ گوشتی به دست ...

دیشب تصمیم گرفتیم که میله های تختت رو برداریم تا شما اول بالا و پایین رفتن از تختت رو یاد بگیری و بعد هم یواش یواش بخوابونیمت روی تخت !   انگاری شما هم مثل باباییت فنی تشریف داری گلم ،از همون اول شروع کردی به اصرار برای گرفتن پیچ گوشتی از بابا ! بابایی هم بهت داد و یادت داد که چه طوری پیچ رو باز کنی و جنابعالی هم کلی بازی کردی و ول کن نبودی ... اینم خوشحال از گرفتن پیچ گوشتی ! باباییت همیشه برای تو خیلی حوصله داره گلم ،امیدوارم قدرش رو بدونی ... تلاش برای باز کردن پیچ ... کمک بابایی ... و در آخر ناراحت از اینکه بابایی پیچ گوشتی رو از دستت گرفته ! ...
8 مهر 1392

مادری ...

یادش به خیر ...   همه میگفتن :این زهرا بچه دار شه ،ببینیم چه جوری بچه بزرگ میکنه با این همه ادا اطوار !؟ دایی حمید همیشه میگفت :ای خدا ،من باشم و بچه داری تو رو ببینم !!! انقدر که غر و لند میکردم که بچه هاتونو اینطوری کنین ،اونطوری کنین ...   یه وقتایی دیگه خاله الهام و زندایی زهرا جوابمم نمیدادن ،فقط بهم یه لبخند میزدن که یعنی شب دراز است و قلندر بیدار !!!   یادش به خیر ... همه میگفتن :این زهرا بچه دار شه ،ببینیم چه جوری بچه بزرگ میکنه با این همه ادا اطوار !؟ دایی حمید همیشه میگفت :ای خدا ،من باشم و بچه داری تو رو ببینم !!! انقدر که غر و لند میکردم که بچه هاتونو اینطوری کنین ،اونطوری کنین ... یه وقتایی ...
7 مهر 1392

دهمین دندون ...

امروز داشتم باهات بازی میکردم که یهویی هوس کردم ببینم اون دندونی که بابتش اینهمه غذاب میکشی دراومده یا نه !؟ انگشتم رو توی دهانت که کردم که البته گازش هم گرفتی حساااااااابی ،اشک توی چشمهام جمع شد ،اما خوبیش این بود که فهمیدم دهمین دندونت هم خودش رو نمایان کرده !   این دندونت خیلی وقته متورمه ،یه چیزی حدود ۶-۵ ماه ... قربونت برم ده دندونی من !  اینم دندون دهم ... ...
7 مهر 1392

دیشب !!!

دیشب شام رفتیم همون رستوران k1 برج میلاد !   غذاها که اصلا چنگی به دل نمیزد ،انگار داری آب سرد میخوری ،هیچ طعمی نداشت ! خوشمان نیامد ... اما به جاش شما و آنوشا کلی با هم بازی کردین و این بار آنوشا خیلی بهتر با شما برخورد کرد و خبری از کارای قبلی نبود ! بعد هم اومدیم خونه ما و همین نیم ساعت پیش خاله شیوا اینا رفتن ،البته شما و آنوشا همون موقع که اومدیم جفتتون خوابیدین ! توی محیط های باز انگــــــــــــــــــار نه انگار که مادر داری ،سرت میندازی پایین و همینطوری میری ... اینجا دویدی و خوردی به اون آقاهه که شلوارش سفیده ،ایشونم بلندت کرد و بوسیدت و رفت ... آنوشا نشسته بود پیش مامانش رو صندلی ،شما رو هم نشوندم ،ام...
3 مهر 1392

داستان پستونکی که گم شد ...

روزی دو تا پست !؟ زیاد نیست ؟؟؟  بعد از ظهر با خودم گفتم :آخ جون الان کیان میخوابه و منم یه ۳-۲ ساعتی میخوابم ! آخه اگر سر و صدا نباشه راحت ۳-۲ ساعت میخوابی واسه خودت ،خدا رو شکر خوش خوابی مثل باباییت ! شیرت رو درست کردم و دستمال کاغذی و گوشی و ریموت تلویزیون رو آوردم و متکا رو گذاشتم رو زمین و گفتم :کیان بخواب تا برم پستونکت رو بیارم ... تمام خونه رو گشتم نبود ،وا ... گشتم ،گشتم ،گشتم ... خوشحال از پیدا شدن یار قدیمیت ! روزی دو تا پست !؟ زیاد نیست ؟؟؟  بعد از ظهر با خودم گفتم :آخ جون الان کیان میخوابه و منم یه ۳-۲ ساعتی میخوابم ! آخه اگر سر و صدا نباشه راحت ۳-۲ ساعت میخوابی واسه خودت ،خدا رو شکر خوش خوابی ...
2 مهر 1392

اولین دست زدن !

خیلی از کوچولوها از ۷-۶ ماهگی میتونن دست دسی کنن ،اما شما علی رغم تمرین های من اصلا علاقه ای به این کار نشون ندادی ... کلا هر کاری رو هر وقت که بخوای و احساس کنی وقتشه انجام میدی ! امروز برای اولین بار خودت بدون اینکه ازت بخوایم شروع به دست زدن کردی و از صدای ایجاد شده کلی لذت بردی ... تلویزیون یه آهنگ شاد پخش کرد ،شما هم شروع به دست زدن کردی و از ذوقت دور خونه میچرخیدی ... اون لحظه نتونستم ازت عکس بگیرم ،اما کلی حال داد ! اینم ظهر که حاضر شدی بریم بیرون خرید ،البته با دمپایی ... داری میخندی به خاله فری ! باور کن خیلی وقته عکس درست و درمون نداری ! اینطوری با هیجان میدوی و میای خودت رو پرت میکنی تو بغلمون که خدا به ...
2 مهر 1392