کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

شیطونک !

امروز کلی حوصله ت سر رفته بود ... داشتم آشپزی میکردم و تو رو با باباییت تنها گذاشته بودم که اومدم دیدم باباییتون آی پد به بغل روی تخت دراز کشیدن و شما هم کلا هر کاری که دوست داری میکنی ... سبد رخت چرک رو آورده بودی وسط هال و ... اون تو چی میخوای دقیقا !؟ لباسا و سبد رو جمع کردم و گذاشتم سرجاش و برگشتم سرکارم که با صدای تالاپی افتادن شیی اومدم دیدم بعله ! اون پاهایی هم که سمت چپ بالای عکس دیده میشن دقیقا پاهای پدر گرامیتون هستن ! ...
16 شهريور 1392

یک سال و دو ماهگی ...

با سه روز تاخیر مینویسم ...   این روزا توی هر ثانیه زندگی ما پسرکی ایستاده که هر روز شیطون تر از قبل میشه و نمکی تر ! هر روز از دیدن تو کنارم انقدر مسرور و شادمان میشم که انگار بزرگترین شادی دنیا رو بهم هدیه دادن ! متاسف میشم برای خودم که دارم روزهای کودکیت رو به سادگی از دست میدم ،دوست دارم زمان کش بیاد و ساعتها دنباله دار بشن ! شبها که میخوابی تازه میشینم و نگاهت میکنم و نوازشت میکنم و تمام اجزای صورتت رو برای صدمین بار در روز به حافظه م میسپارم تا فرداها که بزرگ شدی هنوز چهره معصوم و مظلومت رو در قاب نگاهم به یاد داشته باشم ... این روزها در طول روز مدام دوست داری که بگی ماما بعد من بگم جااااااانم و بعد دوباره بگی ماما ! ...
14 شهريور 1392

آتلیه تولد یک سالگی !

میدونم خیلی دیر شد ،ولی خوب این چند وقته خیلی کارا داشتیم و من هم یه خورده تنبلی کردم و این شد که الان رفتیم آتلیه واسه گرفتن عکس های تولد یک سالگی ... اون بار که رفتیم ۷ ماهه بودی و هر کاری کردیم نخندیدی واسمون و همه عکسامون اخم آلود شد و این بار هم انقدر دکورها رو بهم زدی و گریه کردی که احساس نمیکنم چیز خوبی از آب دربیان عکسا ! بابایی خیلی سعی کرد سرت رو گرم کنه ،اما نشد ... آقای عکاس مونده بود همینطوری که چه کار کنه با شما !   ...
5 شهريور 1392

نمایشگاه مادر و کودک !

من و بابایی قصد داشتیم کادوی تولد به شما یه سه چرخه هدیه بدیم ،از اون سه چرخه هایی که توسط والدین با یه دسته کنترل میشه و سایه بون و اینا داره ! یه شب توی هفته پیش رفتیم خیابون کمرگ که مرکز فروش دوچرخه و سه چرخه و ماشینهای اسباب بازیه ولی از هیچکدوم از مدلها خوشمون نیومد ،همون شب خیابون بهار هم رفتیم ،توی سایتهای فروش اینترنتی هم گشتیم و دو سه موردی که خوشمون اومد علی رغم قیمت بالاشون موجود نبودن ،بعدش هم طبق توصیه زندایی زهرا که گفت :قد شما بلنده و پاییز هم در راهه و ممکنه اصلا نتونی ازش خیلی استفاده کنی تقریبا بی خیال خریدش شدیم ! توی خیابون کمرگ داری به سه چرخه و دخترکی که سوارشه نگاه میکنی ! من و بابایی قصد داشتیم کادوی تولد به ...
4 شهريور 1392

خرابکار کوچولو !

امروز دوباره خواستگار اومد واسه خاله فری ! از صبح تصمیم گرفتم شما رو نفرستم خونه عمه مریم ،چون بنده خداها تازه اسباب کشی کردن به خونه جدید و حدس زدم کلی خسته باشن ! کارا رو انجام دادم و خواستم نهار رو بیارم بخوریم تا شما چرت ظهرت رو هم بزنی و آماده شیم واسه اومدن خواستگارا ! غذاها رو آماده کردم و ماست رو توی پیاله ریختم و در سطل ماست رو هم دادم به شما که داشتی شلوغ میکردی و رفتم که زیرانداز رو بندازم ... یهو صدای افتادن چیزی توجهم رو جلب کرد ،برگشتم و دیدم بعله ... شما چون دستت به پیاله ماست نمی رسیده با در ماست بهش زده بودی و انداخته بودیش و نتیجه شد این ! انقدر با میل و رغبت ماست میخوردی که دلم نیومد دعوات کنم ،نشستم یه چندتایی...
3 شهريور 1392

شیر ...

میخوام بدونی که این روزا بزرگترین دغده م شده شیر خوردن شما ... اینکه چقدر خوردی و کی خوردی !؟ هنوز هم فقط توی خواب شیر میخوری ... نزدیک وعده شیرت که میشه غرغر میکنی ،میخوابونمت روی پام و تکونت میدم تا خوابت ببره ،صبر میکنم تا خوابت عمیق شه و شیشه رو توی دهانت میگذارم و نگه میدارم تا شیرت رو بخوری ... شیرت رو که میخوری بلند میشی و سرحال ،انگار که نه انگار خواب بودی ! این پروسه شیر دادنت یه وقتایی خیلی سخت میشه ،مخصوصا روزایی که خیلی کار دارم یا درگیرم ! اما حواسم هست که کمتر از حداقلی که دکتر گفته شیر نخوری !!! دکتر این بار گفت :حداقل میزان شیر در روز باید ۴۰۰cc باشه که وقتی گفتم :من با این روش توی خواب بهت ۶۰۰cc میدم خیلی متعجب ش...
3 شهريور 1392

آخ ،فنجونام !

دیشب واسه باباییت خط و نشون کشیدم که :اگه کیان یک تیکه از این چینی هام رو بشکنه میشکونمش ! حالا تهدیدم که توخالی و محض تحریک باباییت بود برای مسدود کردن کابینت چینیها ،ولی خوب ... دقیقا نمیدونم مامانم از کی افتاده بود توی جریان جهیزیه خریدن و جمع کردن واسه من و خاله الهام !؟ ولی یادمه که خیلی زود شروع کرده بود !!! بماند که تا زمانی که فوت کرد چقدر وسیله رو که احساس میکرد دمده شده هی رد میکرد میرفت و هی جایگزینش میکرد ،انگاری یکی از مهمترین دغدغه هاش ازدواج ماها و جهیزیه خریدن بود ! حتی به دایی حمید هم که پسر بود کلی جهاز داد ،خوبه حداقل عروسی دایی حمید رو دید ... توی همون ۱۳-۱۲ سالگی مامان یه روز اومد خونه با ۲ تا سرویس چینی اصل ...
2 شهريور 1392

یاکریم خوش یمن !

یه یاکریم پشت پنجره اتاق من و بابایی تخم گذاشته بود که تخماش افتادن و شکستن ! امروز دیدم بابایی با در جعبه براش جا ساخته تا بیاد و تخم بگذاره ،اونم از خدا خواسته سریع چوباشو آورد و جاش رو درست کرد ،فکر کنم تخم گذاشته ! خدابیامرزه مامان شهنازم رو ،میگفت :یاکریم تو خونه آدم تخم بگذاره اومد داره ! یادش به خیر ،بابا عزیزم هم همیشه واسه کفترا و یاکریما خونه میساخت ! شما هی میری این یاکریمه نگاه میکنی و یه چیزایی بلغور میکنی و ذوق میکنی و میای ... ...
2 شهريور 1392

نتیجه یک لحظه غفلت ...

خدا کنه همیشه غفلت ها نتیجه ش همینجوری نمکی باشه ! داشتم با آرام جون sms بازی میکردم که حواسم از شما پرت شد !!! اینم نتیجه ش ،،، بسته پمپرز رو از توی کشو بیرون کشیده بودی و به تحقیق و تفحص در موردشون مشغول شده بودی ! میخواستی بندازیشون دور گردنت ... تا زمانی که صدات زدم اصلا متوجه من نشده بودی !!! بعدش سعی کردی بقیه پمپرزها رو از توی بسته دربیاری ! دیدی با دست که درنمیاد ،سعی کردی بسته رو با دندون پاره کنی ... چه حالی میده غلت زدن توی پمپرزها ! داری سعی میکنی کش کنار پمپرز رو پاره کنی ... اصلا ببینم اینا چیه به من میبندن !؟ بذار بازشون کنم ببینم هنوز اندازه م میشن !؟!؟!؟ ...
1 شهريور 1392