کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

داغ !

از دیروز صبح میگی داهِ (یعنی داغه)‌ ،برای صبحونه ت سرلاک گندم و عسل درست کرده بودم و دیدم هی دور و بر پاهام میپیچی که بشینم منم گفتم :که داغه مامان جون ،داغ ! شمام که ماشاالله طوطی ،هر چی میشنوی تکرار میکنی !   امروز جاروبرقی روشن رو بغل کردی میگی اَدیدا (عزیزم) ! تازه سیمش هم پیچیده بود دور پات انقدر دورش چرخیده بودی ،اگر بابایی ندیده بود و بهم نگفته بود دیگه هیچی ...   بعد از دو روز شیر نخوردن امروز خوردی ،خدا رو شکر ! راستی جدیدا کفش هات رو درمیاری و اینطوری توی کالسکه میشینی !!! از دیروز صبح میگی داهِ (یعنی داغه)‌ ،برای صبحونه ت سرلاک گندم و عسل درست کرده بودم و دیدم هی دور و بر پاهام میپیچی که بشین...
9 مرداد 1392

کیه !؟

امروز داشتم با تلفن صحبت میکردم ،اومدی پرسیدی :کیه !؟ خب ،خدا رو شکر به جز باباییت از این به بعد باید به شما هم موقع تماس های تلفنی حساب پس بدیم !!!     از ظهر تا حالا هم هر چیزی رو که میخوای میگی بیدا (یعنی بده) ... قربون خوابیدن مطلومانه ت برم ! امروز داشتم با تلفن صحبت میکردم ،اومدی پرسیدی :کیه !؟ خب ،خدا رو شکر به جز باباییت از این به بعد باید به شما هم موقع تماس های تلفنی حساب پس بدیم !!! از ظهر تا حالا هم هر چیزی رو که میخوای میگی بیدا (یعنی بده) ... هنوز هم میل شدید به گاز گرفتن داری ،سیب ،شبرنگ یا خیار میدم دستت که نیازت به گاز گرفتن برطرف بشه ،موقع گاز زدن جیغت درمیاد ولی باز هم گاز میزنی ... جدیدا ه...
7 مرداد 1392

دندون هفتم ،دکتر !

امروز دیگه تصمیم گرفتم ببرمت دکتر ! از صبح که بیدار شدی یک ریز گریه کردی ،دیشب هم تا صبح عین ملخ هلی کوپتر تا صبح دور خودت چرخیدی و ناله کردی ! منم زنگ زدم و از دکترت وقت گرفتم برای عصر ! خدا میدونه چه جوری حاضر شدیم و رفتیم ... توی راه که داشتیم میرفتیم وقتی داشتی برام میخندیدی دیدم که اِ اِ اِ اِ اِ دندون هفتمت هم بعــــــــله دراومده ... خلاصه ... رفتیم پیش آقای دکتر و بعد از توضیحات من و معاینات ایشون به این نتیجه رسیدیم که مشکل شما فقط دندوناته ... دکتر بعد از معاینه هم گفت که لثه هات پر از آبسه است و این روزگار ما حالا حالاهاااا ادامه دارد ! مبارکت باشه هفتمین دندونت پسری ... اینم دندون هفتم ... ...
6 مرداد 1392

احيا ،باز هم بي قراري !!!

امشب شب نوزدهم ماه رمضونه ... شب ضربت خوردن حضرت علی (ع) و من کلی غصه دارم ... غصه دارم بابت اینکه امسال هم مثل پارسال نمیتونم درست و درمون بیدار بمونم و برای عاقبتم عافیت بخوام و بابت گناهانم عذر !!! همین نیم ساعت پیش داشتم شما رو روی پام میخوابوندم و دعای جوشن کبیر رو هم پای تلویزیون گوش میدادم که به فراز یا فارج الهم ،یا کاشف الغم رسید و دیگه نتونستم اشکهام رو نگه دارم !   آخه من از همون بچگی عادت کردم به بیدار موندن تو شبهای احیا ! به پاک کردن اندوه دلم توی همین شبهاااااا ! یا خونه خودمون مجلس داشتیم یا از خونه بیرون میرفتیم و با هم جلسه ای های مامان شهناز شب رو تا سحر بیدار می موندیم ... چقدر مومن بود مامانم ! چقد...
6 مرداد 1392

کلافه !

دوست ندارم از کلافه گی و خسته گی بنویسم ،آخه مادر که خسته نمیشه که !!! ولی این روزا من کلی خسته ام نازنینم ... از طرفی میزان زیاد ساعات روزه بهم فشار میاره و از طرف دیگه هم شما کلی اذیت میکنی و اذیت میشی ! دیشب رفته بودیم شهروند برای خرید ارزاق برای افطاری که شما انقدر اذیت کردی که خاله مریم آژانس گرفت اومد اونجا تا شما رو نگه داره و ما بتونیم به کارمون برسیم ... بعد از خرید هم رفتیم فست فود شایلی و اونجا هم کلی آتیش سوزوندی ... یادش به خیر ... من و بابایی اولین ماه رمضون زندگی مشترکمون تصمیم گرفتیم قبل از هر ماه رمضون برای تعدادی خانواده بی بضاعت ارزاق بخریم برای افطاری تا بشه برکت زندگیمون ... و سال بعدش تصمیم گرفتیم هر سال ب...
6 مرداد 1392

بی قرار !

دو سه روزه خیلی بیقراری ماه من ... چی شده که همش غر میزنی !؟ شبها تا صبح توی خواب غرغر میکنی ،از نیمه های شب میارمت توی تخت خودمون و بین من و بابایی میخوابی اما انقدر بهمون لگد میزنی و وول میخوری و پهلو به پهلو میشی که ما هم راحت نمیتونیم بخوابیم ! خیلی راه ها رو امتحان کردم ولی جواب نداد و به توصیه دکترت دیشب و امشب بهت قطره استامینوفن دادم چون حدس میزنیم که از دندونت باشه این همه بی تابی ... مدام بدنت گرمه ،اما تب نداری ! یه خورده بهم ریخته ام عزیزم و این باعث شده کمی بی حوصله و زودرنج بشم ! البته از هیچ محبتی به شما دریغ نمیکنم هاااااااا ولی خوب این بی حوصله گی رو هم نمیتونم تحمل کنم ! احساس خستگی شدیدی میکنم ... دوستت دار...
5 مرداد 1392

نيمه رمضان ...

پارسال اين موقع مشغول پختن شله زرد بوديم ... يادش به خير ... عمه مريم براي اروم شدن گريه ها و بي تابي هاي شما نذر كرده بود تولد امام حسن (ع) شله زرد بپزيم ! اومد خونه ما و شله زرد رو پختيم پخش كرديم ... چقدر روزاي سختي بود ، خدا رو شكر كه زود تموم شد ! دوست داشتم امسال هم بپزيم دوباره اما امشب افطار مهمونيم ، بانك سامان مشتريان خاصش رو دعوت كرده هتل استقلال ! با بابايي مشورت كرديم كه شما رو ببريم يا نه كه تصميم گرفتيم ببريمت ، فقط اميدوارم خيلي شيطوني نكني ... اخه ديشب خونه خاله مريم خيلي اتيش سووندي باز هم خدا رو شكر كه خاله هات باشن خيلي به من نياز نداري ،ديشب براي اولين بار تا ساعت ٣:٣٠ صبح پا به پاي ما بيدار بودي ... پريشب ...
2 مرداد 1392

جشن تولد یک سالگی کیان !

بالاخره جشن تولد شما روز هجدهم تیر برگزار شد ! تم تولدت باب اسفنجی بود و همه چیز خیلی زیبا شد ! البته تعداد مهمونامون خیلی کم بودن و تقریبا یک تولد خصوصی و خودمونی به حساب میومد ! ان شاالله تولد بزرگتر با مهمونهای بیشتر رو زمانی که رفتی پیش دبستانی برگزار میکنیم تا خودت هم لذت ببری ! خیلی خوش گذشت ،هم به من و هم به همه مهمونهای دوست داشتنی مون ! کلا ۱۷ نفر مهمون داشتیم که ۶ تاشون کوچولو بودن ! تولد هم به صرف عصرونه بود ! توی این پست عکس های تولد رو برات میگذارم ،البته عکس ها خیلی زیاد و قشنگ بودن ولی خوب خیلیاشونو نمیتونم توی وبت بگذارم ! ان شاالله تولد صد سالگیت ... بفرمایید تولد یک سالگی کیان خان جان .....
30 تير 1392

ای تیه !؟

امروز از صبح که بیدار شدی میگی :ای تیه !؟ (این چیه !؟) اما نمیدونم همش چرا گریه میکنی !؟!؟!؟ احساس میکنم دندون جدیدی توی راهه ،اما هرچی توی دهانت رو نگاه میکنم چیزی نمیبینم ! پدر این تایم کپسول رو هم درآوردی بس که با ناخن افتادی بجونش تا ببینی میتونی بکنیش یا نه !؟ همچین قشنگ خم میشی تا لامپ روشن زیرش رو ببینی که دلم میخواد درسته قورتت بدم ! راستی امروز موقع نماز هم ادای من رو درمیاوردی و من هر کاری میکردم شما هم تقلید میکردی ،موقع سجده هم کلا دمر میشدی روی زمین ... بدون شرح ! ...
30 تير 1392

سَ آم ،نی نای نانای ...

امروز هر بار که من رو میبینی میگی سَ آم (سلام) ...   از ظهر تا حالا هم با کفگیر چوبی من میکوبی توی درهای کابینت ها و میگی نی نای نانای ،خدا رو شکر رقاصم که داری میشی ... امروز سینی استیل من رو آورده بودی و باهاش رنگ گرفته بودی !   قشنگم ... مگه شما اسباب بازی نداری !؟ ...
29 تير 1392