کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

نیمه شعبان ...

یکسال شد هااااا ...   پارسال نیمه شعبان چهار روزه بودی ... آقا برای تمام عمرم متشکرم بابت شفاعتتون ...   آقا جان اگر تو نيايي سيلي ظالمان هميشه بر گونه مظلومان مي خورد و صداي ظالم همه جا به گوش مي رسد ... ...
3 تير 1392

خرید با یه پسر غرغرو !!!

امروز بعد از اینکه عمه و عمرانه جون رفتن من و تو و خاله فری رفتیم هفت حوض تا اون لباسی که مد نظر مامانیه برای تولدت اونجا بیابیم که ... انقدر شما غر زدی و از وقتی که راه افتادیم گفتی اه که کلافه ام کردی ... راستی امروز برای اولین بار بهت دنت وانیلی دادم و بسی عاشقش شدی ،غذا که نمیخوری باید یه جوری زنده نگهت داشت !!! خلاصه که باز هم نیافتم ... فقط یه لباس برای خودم خریدم و ۶ تا بادی حلقه ای برای شما ،همین ! راستی دیروز از دم نمایندگی دلونگی رد میشدیم که یاد خاله فری افتادم که قوری چای سازش شکسته ،از عمو احمد خواهش کردم بایسته و رفتم برای خاله فری قوری بخرم که چشم به این دو تا باکس بانمک و کالرفول افتاد و خریدمشون ... میخوام چیزایی...
1 تير 1392

عمه مریم ...

این روزا در پی تدارکات یه جشن تولد کوچولو هستم برای شما ،اونم با تم باب اسفنجی !!!   کلیاتی گشتم تا وسایل جشن رو از یک سایت اینترنتی خریدم و فقط مونده یک کمی وسایل تزییناتی که باید برم بازار و یک لباس باب اسفنجی که انگار هیچ جا گیر نمیاد ! امروز بعد از ظهر عمه مریم و عمرانه اومدن خونه مون ،اونم از خرید و عمه مریم زحمت کشیده بود و برای شما یک تاپ باب اسفنجی ست کرده بود با یک شلوارک ! مرسی عمه جونی ... . ...
1 تير 1392

کیان فنی ...

میدونم تو هم فنی میشی ،عین باباییت ... دیشب بابایی داشت روروئکت رو که من شسته بودم باز میکرد که بذاره توی جعبه اش و ببره بذاره انباری که شما هم کنجکاوانه دور و برش میپلکیدی ... دیشب کلی از لباس های دست نخورده و نوت که برات کوچیک شده به همراه کریر و روروئکت منتقل شدن به انباری ! فنی مامان ! ...
31 خرداد 1392

خواب کیانانه ...

دیشب که خواب بودی گفتم یه چندتا عکس از خوابیدنت توی اتاقت بگیرم که بمونه یادگاری ! قربونت برم ... انقدر خسته بودی که برق رو که روشن کردم و کلی عکس هم انداختم اصلا تکون هم نخوردی !!! قشنگم ،خوب بخوابی همیشه ! ...
31 خرداد 1392

اولین بوس ...

امروز داشتم نماز میخوندم و طبق معمول زمانهایی که نماز میخونم شما دور و برم میچرخیدی و بازی میکردی و سعی داشتی ببینی که مهری رو که میگذارم زمین و روش سجده میکنم توی کدوم دستمه !!! البته جدیدا یه وقتایی هم میری زیر چادرم و من برای رکوع و سجده باید کلی صبر کنم ...   خلاصه ...   داشتم نماز عصر رو میخوندم ،رکعت دوم داشتم تشهد میگفتم که اومدی صورتم رو توی دستهات گرفتی و لپم رو بوسیدی و رفتی ... حیف که سر نماز بودم والا کلی میچلوندمت !!! البته بعد از نماز کلی چلوندمت و بوست کردم و قربون صدقه ات رفتم ،خودتم ذوق کرده بودی ... مرسی پسر مهربونم ! راستی جدیدا بیرون که میریم وقتی خسته میشی پاهات رو اینطوری میندازی روی دسته جلو...
31 خرداد 1392

بی قرار ...

دندوناتم دراومد و الا میگفتم از دندوناته ... بی قراری هات رو دارم میگم ،یا شایدم تا الان شما زیادی پسر خوبی بودی و مامان عادت نداره !!! به هر حال که این روزا خیلی بی قراری ،همش در حال دویدن و زمین خوردن و غر زدن و گاهی هم جیغ کشیدن ! مضاف بر اینکه هر از گاهی هم یه سر به کابینت های آشپزخونه میزنی که خدای نکرده نکنه مامان کم و کسری داشته باشه ! الان ساعت ۳ صبح روز پنج شنبه است و شما یک روز و شب کلافه کننده رو برای مامان رقم زدی ... همین الان خوابیدی اونم این شکلی ،راستی این متکا سفیده که گلای صورتی و بنفش داره رو از ییلاق آوردیم ،به درخواست من مامان جون داد به شما که روی پای من راحت تر تکون بخوری ! دندوناتم دراومد و الا میگفتم ا...
30 خرداد 1392

تحول جدید ...

یک تحول جدید تو راهه ...   احتمالا اسباب کشی داشته باشیم ! فقط موندم با شما من چه جوری اسباب کشی کنم !؟ همین دیشب که عمو سیداینا خونه مون بودن تا یک لحظه ازت غافل شدم رفتی سر کابینت و تا بابایی اومد بگیرتت سطل روغن رو خالی کردی وسط آشپزخونه !!! بابایی فقط لباس خودش و شما رو درآورد و بردت حمام ،منم یه نیم ساعتی مشغول تمیز کردن کف آشپزخونه و کابینت بودم ! وای نمیدونی چقدر سخت بود ،مگه پاک میشدن این روغنا !؟ یک رول حوله کاغذی رو مصرف کردم تا تمیز شد !!! روغن فدای سرت ،این روزا مدام میترسم از اینکه اتفاقی برای خودت بیافته !!! همین چند روز پیش سفره رو از روی کانتر آشپزخونه کشیدی و نزدیک بود خورش داغ بریزه روت مامانی گلم ! ...
29 خرداد 1392

بابایی تولدت مبارک !

ای وای ... نمیدونم چرا get smile روی این لب تاپ جدیده نصب نمیشه !؟ میخواستم یه پست خوشگل واسه بابایی بذارم هاااااااااا  ... ایشش به این apple !!!     امروز تولد ۳۴ سالگی باباییه ... باباجون تولدت مبارک ... حسین عزیزم تولدت مبارک ...     حسین عزیزم از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد شتاب طپیدن قلبم رو به فزونی یافت ... امروز ثانیه ها نام تو را فریاد میزنند و من در اوج عشق خود را در پستوی زمان تنها حس نمیکنم ... تولدت مبارک ... ...
28 خرداد 1392

نگاه تو ...

برای لحظه ای از تو غافل میشم و غرق در دنیای خودم ،فقط لحظه ای ...   رو به روم مینشینی ،سرت رو کج میکنی ،انقدر کج که در تیررس نگاهت قرار بگیرم ،نگاهم که به نگاهت می افتد میخندی ... موفق شدی ! تمام دنیای سی و یک ساله ام رو کنار میگذارم و غرق در تو میشوم ،تو که این روزها تمام دنیای منی !    
26 خرداد 1392