کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

دستگیره کشو !

تنها چیزی که توی اتاقت خیلی بهش علاقه داری دستگیره های سرویس چوبته که اگر ساعت ها هم باهاشون ور بری خسته نمیشی !!! امروز صبح که برای تعویض لباست رفته بودی توی اتاقت ... فضول ... ...
5 خرداد 1392

خیابون بهار ...

دیروز با خاله مریم (دوستمون) رفتیم خیابون بهار بگردیم ببینیم چه خبره !؟ خاله مریم واسه نی نی تو راهیش میخواست خرید کنه و منم دنبال لباس مناسب و احیانا تم دار بودم برای تولد شما که بعد از کلی بالا و پایین کردن مغازه ها چیز خاصی برای تولد شما نیافتیم جز یک ست کامل لباس که من خیلی خوشم اومد ولی ترجیح دادم با بابایی بریم برای خریدش ! نتیجه بهار گردیمون هم شد یک عروسک نخ کش که شما خوشت اومد و از توی کالسکه دولا شدی و برش داشتی و دیگه نگذاشتی سر جاش ,البته فقط همون موقع عاشقش شدی چون از دیروز تا حالا محلش نگذاشتی ! گزینه خوییه برای آویزوون کردن از دستگیره ماشین و سرگرم شدن شما توی صندلی ماشین ... موش نخ کش که عاشق پره های چرخون روی شکمش...
4 خرداد 1392

روز پدر ,روز مرد !

قردا روز پدره و من دوباره داغ دلم تازه شده ... یاد زحمتهایی که پدرم برای زندگیمون و شاد بودنمون میکشید داغونم می کنه ... یادش به خیر ,همیشه یکی از بهترین دوستانمون بود و از قضا عاشق دختراش ! امروز با هم رفتیم بیرون و برای پدرم خیرات دادم ,مثل همه پنج شنبه ها ,روحش قرین رحمت باشه !   و اما بعد از پدرم باباییت شد مرد همه روزهام ,مردی که هم همسرم شد و هم جای پدرم رو پر کرد ... این پست رو میگذارم تا از طرف خودم و شما از بابایی تشکر کنم ! همسر عزیزم ,حسین خوبم من و پسرمون قدردان تمام خوبیهای شما هستیم ... دوستت دارم ... ...
2 خرداد 1392

خواب ,بی خوابی ...

دیشب تا صبح بین اتاق خودم و شما در حال رفت و آمد بودم ... یه خورده هم آوردمت توی تخت خودمون ولی کلا نخوابیدی ! انقدر شب تا صبح غرغر کردی که کلافه ام ,کلافه و داغون و خسته و خواب آلود ...   دیروز هم که رفتیم پیاده روی غرغرات پدرمون رو درآورد ,خدا خیرشون بده خاله فری و خاله الهام رو که اگر نبودن نمیدونم باید چه کار میکردم ,همش توی بغلشون بودی !   الانم شیر خوردی و نشستی کنار من و داری دو دستی میکوبی رو پای لخت من و از صداش لذت میبری !   خوابم میاد ...
2 خرداد 1392

خریدهای پراکنده ...

توی هفته پیش یه روز با بابایی رفتیم امین حضور و بعدش هم به اصرار من رفتیم کوچه برلن و مهران برای خرید لباس تو خونه ای که هیچی گیرم نیومد ,لباس زیاد بود اما من فقط تمام نخ میپوشم ! دم در یه مغازه در حال نگاه کردن به تی شرت ها بودم که دیدم بابایی یه دونه از این سگ ها برات خریده ,از یه دست فروش ... یادش به خیر مامانم هم یه دونه از اینا از کیش واسه خاله فری آورده بود اما خاله فری ازش میترسید ... این سگه واق واق میکنه و چند قدم میاد جلو و میره عقب ,فعلا که دوستش نداری !!! این قاب عکس ها رو هم توی یکی از پیاده روی هایی که داشتیم خریدم ! به هر حال هر روز پیاده روی یک خرید هم برای شما داریم دیگه ,پیش بند تن پوش !!! این...
2 خرداد 1392

اولین کارتون + خرابکاری ...

امروز خیلی غر زدی ... تقریبا به هیچ کاری نرسیدم ,منم که اگر به کارام نرسم کلاااااااااافه ... ظهر بعد از خوردن نهارت برای اولین بار نشوندمت جلوی تلویزیون و شبکه ها رو که بالا و پایین کردم دیدم شبکه پنج داره برنامه کودک پخش میکنه ... نمیدونم تا زمانی که شما وبلاگت رو بخونی این برنامه هنوزم پخش میشه یا نه ,ولی خوب اسمش رنگین کمانه و یه گربه عروسکی بانمک و دوست داشتی توش ایفای نقش میکنه با نام پنگول ... اولش جذبت کرد و یه چند دقیقه ای نگاه میکردی و منم تا دیدم شما مجذوب شدی اول یه صلوات برای روح پدر سازنده برنامه فرستادم و بعد رفتم سراغ جمع و جور کردن آشپزخونه که دیدم انگاری زیادی دیگه ساکت شدی ... برگشتم و نگاه کردم و دیدم که صندل های...
1 خرداد 1392

خواب دمرو ..

جدیدا خیلی به خوابیدن دمر علاقه نشون میدی ... توی قیلوله های بین روز اصلا دمر نمیشی ,اما بعد از ظهر که یه 3-2 ساعتی میخوابی و شبها بعد از 2-1 ساعت دمر میشی و دمر میخوابی ... دیشب کلی توی خواب غرغر میکردی ,فکر کنم این دندون چپ بالا خیلی اذیتت میکنه !!! اومدم بهت سر زدم و دیدم چشمهات بازه و داری منو نگاه میکنی ,بغلت کردم و آوردمت توی تخت خودمون بین من و بابایی خوابیدی ... صبح هم که ما بیدار شدیم شما هنوز خواب بودی ,گذاشتم روی تخت بمونی اما از اونجایی که تخت ما گارد نداره هی میومدم بهت سر میزدم که با این صحنه مواجه شدم ... توی خواب دمر هم پاهات رو روی هم انداخته بودی ,قربونت برم ! دوربین رو آوردم و کلی عکس انداختم ,نمک پاش ... ...
1 خرداد 1392

تولد مامان !

دیروز خیلی خوش گذشت ,آش دندونی شما هم محشر شده بود ! خاله ها و دایی و زندایی همه از نهار اومده بودن با کلی کادو و تا آخر شب دور هم بودیم ! راستی بابایی برای کادوی تولدم یه دونه لب تاپ (apple (mac book air با کیف و apple tvش خریده بود ,خوشحال شدم ! آهان ,قبلا گفته بودم که حالا حالاهاااااااااا واسه شما تولد درست و حسابی نمیگیرم ,ولی حالا دیگه بعد از تولد دیروز قطعا میگم که مطمعنا تا حداقل پنج سالگی برای شما تولد اساااااسی نمیگیرم ... سعی میکنم به همین جشن های کوچیک خانوادگی اکتفا کنم ... دیروز شما خیلی اذیت کردی ,مخصوصا موقع کیک . شمع و این حرفاااااااااااا !   گفتم یه چندتا عکس از مهمونی دیشب برات بذارم ,البته تقریبا همه شون...
31 ارديبهشت 1392

شکمو ...

امروز برات چلو گوشت درست کرده بودم ,بسیار خوشمزه ... 3-4 تا قاشق که خوردی دیگه نخوردی !!! منم که دارم سعی میکنم بی خیال این خوردن نخوردن های مقطعیت بشم سینی غذات رو جمع کردم و رفتم غذای خودم رو آوردم ,سالاد الویه ! تا اومدم بخورم دیدم انگاری دلت خواست ,از سیب زمینی و تخم مرغش بهت دادم و دیدم که بعـــــــــــله خوشت اومده و دهانت رو باز کردی برای قاشق بعدی ! منم یه 6-5 تا نوک قاشق بهت دادم ,الویه هم پر از فلفل سیاه و شوید و پیازچه بود !!! بعد از اینکه غذام تموم شد دیدم دهانم داره میسوزه ,نمیدونم اون الویه رو شما چه طوری انقدر با علاقه خوردی !؟ نوش جونت ,فقط امیدوارم فلفلش کار دستمون نده ... راستی فکر کنم دیگه دوره آرامش و پست گذ...
31 ارديبهشت 1392