کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

به بهانه یازده ماهگی ...

یادش به خیر ...   پارسال همین موقع ها بود که استراحت مطلق بودم و دیگه نمیتونستم تکون بخورم ...     دلم خوش بود به وبلاگی که برات ساخته بودم و تکون ها و لگدهایی که بهم نوید میدادن صحیح و سالمی و داری شیطونی میکنی ... بارها تجسم میکردم چهره ات رو ,دستهای کوچولوت رو ,چشمهات رو ...   یادش به خیر ... پارسال همین موقع ها بود که استراحت مطلق بودم و دیگه نمیتونستم تکون بخورم ... دلم خوش بود به وبلاگی که برات ساخته بودم و تکون ها و لگدهایی که بهم نوید میدادن صحیح و سالمی و داری شیطونی میکنی ... بارها تجسم میکردم چهره ات رو ,دستهای کوچولوت رو ,چشمهات رو ... کارم شده بود خوابیدن روی کاناپه پذیرایی و بابایی هم ...
11 خرداد 1392

اندر احوالات ماه یازدهم ...

خیلی بزرگ شدی ...   فقط یک ماه دیگه راه داریم تا یک سالگی و هر روز با تو بودن یعنی یک شگفتی جدید ... انگار همین دیروز بود که توی این روزا توی شکمم غلت میزدی و وول میخوردی و شیطونی میکردی ... یادش به خیر ... حالا دیگه تموم اون تکونهات تبدیل شده به شیطنت هایی که شده شیرینی زندگی من و باباییت ...   با تعادل بیشتری راه میری و در طول روز یه چند باری دور میزنی توی خونه ... دستت رو به هر چیزی میگیری تا بلند شی و بایستی ... خیلی بزرگ شدی ... فقط یک ماه دیگه راه داریم تا یک سالگی و هر روز با تو بودن یعنی یک شگفتی جدید ... انگار همین دیروز بود که توی این روزا توی شکمم غلت میزدی و وول میخوردی و شیطونی میکردی ... یادش به...
11 خرداد 1392

آپتـــــــــــــــامیل سه !

از امشب رسما مصرف آپتامیل 3 رو شروع کردیم !   یادمه آپتامیل 2 رو هم یک ماه زودتر شروع کردیم ,البته اون موقع شما سیر نمیشدی اما الن دلیلش اینه که فقط دو تا قوطی دیگه آپتامیل 2 داریم ...   قعلا مخلوط میخوری ,یعنی سه پیمونه آپتامیل 2 و دو پیمونه آپتامیل 3 ... امیدوارم خوشت بیاد !
10 خرداد 1392

شکست !

به ندرت پیش میاد توی برنامه ها و پروژه هایی که برای شما دارم شکست بخورم ... ولی امشب توی اولین قدم شکست خوردم !!!   یا شما دیگه غیر قابل برنامه دادن شدی یا من ضعیف ! این روزا مثل اون وقتا که کوچولو بودی دوباره عادت کردی روی پا بخوابی ,همش هم به خاطر زمانیه که برای شیرخوردن میگذاشتمت روی پام و البته ارزش داشت و شما دوباره شدی همون شیرخوار خودمون ! امشب اومدم در آخرین ساعات یازده ماهگیت عادتت بدم که دیگه خودت بخوابی که بعد از کلی شیطنت و اذیت و آه و ناله و بلند شدن و نشستن بابا جونتون فرمودن :عذاب نده بچه مو ... منم گفتم :پس بیا خودت بخوابونش من دیگه کمر درد و زانو درد کلافه م کرده ... ایشون هم از خدا خواسته پذیرفت و طبق معم...
10 خرداد 1392

دندون چهارم !

وای که کشت منو این دندون چهارمت تا خودنمایی کرد ...   هم شما خیلی اذیت شدی ,هم من ... الان هم که دراومده یک آبسه بزرگ اندازه تاول روشه ! امروز داشتم باهات بازی میکردم و میخندوندمت که یهویی دیدمش ,اولش شک کردم ولی کلیاتی که خندوندمت تازه فهمیدم که بعله دندون خان چهارم هم تشریف آوردن ... میگم همش دوست داری یه چیزی رو گاز بگیری هاااااااااا ! اینم دندون چهارمت ... ...
9 خرداد 1392

سفر ...

این روزا خیلی دلم سفر میخواد ,آخه من عاشق سفرم ...   نمیدونم چرا این باباییت انقدر از سفر کردن با شما میترسه !؟ چند روز دیگه دقیقا 2 سال میشه که یه مسافرت درست و حساااااااااااااااااابی نرفتیم ,آخرین سفرمون هم ترکیه_آنتالیا بود ... چند ماه بعد از سفرمون بود که من باردار شدم و توی زمان بارداری برای اینکه اتفاقی برای شما نیوفته خدای نکرده جرات سفر کردن نداشتیم و اوایلی که شما به دنیا اومده بودی بابایی میگفت :کیان یه خورده جون بگیره میریم و حالا که تقریبا داره یک سالت میشه باباییت هنوز هم میترسه سفر بریم و خدای نکرده برای شما اتفاقی بیوفته ... حتی مکه ای رو هم که توی دوران بارداری اولویتمون اعلام شد هم نمیاد بریم ! یکی دو ماه قب...
8 خرداد 1392

غلیان احساسات !

کلی از غلیان احساساتم توی این روزهااااااااااا برات نوشته بودم که یهویی همش پرید ... نمیدونم دوباره که میتونم بنویسم ولی خوب متاسفم !   فقط بگم که... خاله آرام توی وبلاگ آمیتیس در مورد زمانی نوشته بود که آمیتیس نبوده و اینکه یادش نمیاد قبلا چه جوری زندگی میکرده بدون آمیتیس و حوصله اش سر نمیرفته ... و خاله مونا توی وبلاگ شنتیا از بچه های بی سرپرستی نوشته بود که هیچ چیز توی دنیا براشون جای پدر و مادر رو پر نمیکنه ...   با خوندن هر دو پست خیلی به فکر فرو رفتم ! اینکه واقعا زندگی بدون تو دیگه برام غیر قابل تصوره و پوچ ! و اینکه نمیدونم چی میشه که یه مادر میتونه بچه اش رو ول کنه بره !   احساس میکنم آماده ام و ا...
7 خرداد 1392

نشستن !

امروز موفق شدی برای اولین بار توی ده ماه و بیست و چهار روزگی از حالت خوابیده بلند شی و بنشینی ... دفعه اولی که بلند شدی رو ندیدم ,رفته بودم دستشویی که اومدم بیرون و دیدم از حالت دمر به حالت نشسته تغییر موقعیت دادی ,اولش یه خورده تعجب کردم و بعد هم فکر کردم شاید اصلا دمر نبودی ... ولی بعد از ظهر دیدم که وقتی دمر خوابیدی یواش یواش باسنت رو میدی عقب تا بیای روی زانوت و بعد هم کم کم مینشینی ...   خیلی خوشم اومد ,پسرک باهوش من !
5 خرداد 1392

سینه خیز + چهار دست و پا ...

امروز کلا روز اولین ها بود ...   ظهر که داشتم ظرف میشستم برگشتم و دیدم که شما دمر افتادی و داری با ریشه های فرش بازی میکنی , یک کم بعد که برگشتم دیدم سینه خیز و دنده عقب حدودا 1.5 متر عقب رفتی و بار بعد که برگشتم دیدم باز هم حدودا 2 متر عقب رفتی ...   شب هم که رفته بودیم خونه خاله فری به خاطر به دست آوردن موبایل خاله فری حدودا 1.5 متری رو چهار دست و پا رفتی ...   خدا رو شکر هر دو اتفاق توی ده ماه و بیست و چهر روزگیت افتاد ! مبارکه ! عکسهایی که خاله فری عکاس ازت گرفت ... ...
5 خرداد 1392

آشپزخونه !!!

وقتی مامان باج میده به کیان و اجازه میده تا کشو سفره ها رو بریزه بیرون تا مامان به آشپزیش برسه ...   یادش به خیر یه زمانی این کشوها چقدر مرتب بودن ! 1 اینم شرح تصویری ده دقیقه از این روزهای ما ! ...
5 خرداد 1392