کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

شکر ...

خدا رو شکر ...   بهتر شدی و دوباره خنده ها و شیطنت هات تمام خونه رو پر کرده !   شنبه شب از دکتر و بعد خرید شام خودمون رو انداختیم خونه خاله مریم و شما کل خونه رو زیر و رو کردی واسش ! نوش جونش تا هی نگه بیاین خونه من ،بیاین خونه من ! کل وقت رو با این جارو مشغول بودی ! اسباب بازی جدید این روزهات ... مهمونی حموم زایمان خاله مریم (خواهرشوهر خاله الهام) خونه حاج خانم بهرامی ! کلی با این میزه مشغول بودی ! فکر نکنی همینجوری آروم خوابیدی هاااااا ! قبلش کلی خراب کاری کردی ! جالبه که بابایی دستگیره های کابینت ها رو باز کرده بود تا شما نتونی باز کنی ولی جدیدا دستت رو میندازی بالای در کابی...
31 مرداد 1392

عفونت ویروسی ...

آخرش رفتیم دکتر ! امروز از صبح تا بعد از ظهر اصلا تب نکردی و خیلی پسر خوبی بودی ،اما بعد از ظهر دوباره بدنت گرم شد و منم دیدم دیگه طاقت دیدن صورت ماه تب دارت رو ندارم ،پاشویه ت کردم و بهت استامینوفن دادم و زنگ زدم مطب دکترت و یه وقت اورژانسی گرفتم و از اونجایی که بابایی جایی قرار داشت ما رو برد دم مطب پیاده کرد و رفت ... خلاصه ! دکتر بعد از کلی معاینه و سوال و جواب گفت :از دندوناش نیست ،یه عفونت ویروسی بوده که الان هم دیگه تقریبا چیزی ازش نمونده ،تا فردا صبر کنین اگر باز هم تب کرد آنتی بیوتیک هایی رو که براش تجویز کردم بهش بدین ! عفونت ته گلوت بود ،قربونت برم میدیدم هی گلوت رو صاف میکنی ! یادم اومد اون روز آنوشا گلی یک کمی آبر...
26 مرداد 1392

طفلکم ...

این روزا بیشترین سهم از تفکرات من شده بچه ای که گمشده ،محمد طاها ... مخصوصا این روزا که تو همش مریضی و تب دار و نیاز به مهر و محبت و رسیدگی بیشتری داری ! وقتی بهش فکر میکنم جیگرم کباب میشه ،این که الان کجاست ؟چه کار میکنه ؟کی نازش رو میخره ؟ اون بچه دقیقا توی سن دندون درآوردنه و نیاز به مادرش داره ،مادری که براش مادری کنه ! شاید سالانه بچه های زیادی گم و یا دزدیه بشن ولی این یکی خیلی قلب من رو به درد آورد عزیزم ... نمیدونم شاید اینکه حادثه توی نزدیکی ما رخ داده یا اینکه انقدر اذهان عمومی رو درگیر کرده باعث شده من مدام به فکر اون بچه و مادرش باشم و با هر بار ماما گفتن و احساس نیاز کردن تو بغض تمام گلوم رو پر کنه ! شاید هم به این خ...
26 مرداد 1392

هم بازی !

از چند وقت پیش با خاله شیوا تصمیم گرفتیم رفت و آمدمون رو بیشتر کنیم تا شما و انوشا همبازی هم سن و سال خودتون داشته باشین و بتونین دوستای خوبی برای هم بشین ... اما ... احساس میکنم هنوز زوده ،چون آنوشا متاسفانه زدن رو یاد گرفته و شما هم هنوز دفاع از خودت رو بلد نیستی و مدام آنوشا میچزونتت و شما هم گریه میکنی ! اون هفته ای رفتیم خونه شون که نه اسباب بازی هاش رو به تو داد و نه اجازه میداد به هیچکدوم از وسایل خونه شون دست بزنی و مدام هم در حال چنگ زدن به مو و گوش شما و نیشگون و گاز گرفتن بود ! البته آنوشا هم همش یک سال و هفت ماهشه و هنوز خیلی کوچولوئه اما خوب دیدن اذیت شدن شما هم برای من خیلی ناراحت کننده است !!! دیروز هم اونا اومدن خون...
22 مرداد 1392

پارک ...

امروز دیدم حوصله ت خیلی سر رفته گفتم بریم پارک شاید خوشت بیاد و سرگرم بشی !   اما زهی خیال باطل ،فقط کلی حرص خوردم و برگشتیم ! خدا رو شکر دوباره خوب توی کالسکه میشینی ،البته تا مقصد ! تا رفتیم توی پارک چشمم به مغازه هایی افتاد که توسط زنان بی سرپرست و یا سرپرست خانوار اداره میشن و هوس خرید کردم که چشمم به این آدمک زیبا افتاد و به یاد بچه گی هام شما رو هم سوار کردم و کلی هم خوشت اومد ! راستی از اون مغازه یه دونه موبایل اسباب بازی اسپایدرمن هم برات خریدم که اصلا جذبت نکرده !!! خاله فری مواظبت بود و منم که عکاااااااس ! مرسی خاله فری که مراقبمی ... آخ جون زمین بازی ! آخه مامان جون شما که بازی نمیکنی که !!!...
20 مرداد 1392

عید فطر امسال !

امسال هم عید فطر مثل اغلب سالهای بعد از ازدواجمون رفتیم ییلاق پیش مامان جون و آقا جون ! خیلی اب و هوا خوب بود و کلی فامیل ها رو دیدیم و دیدار تازه کردیم ،اما فکر کنم بیشتر از همه به شما خوش گذشت ! توی اون ۳-۲ روز انقدر بازی کردی که شبا از خستگی تا صبح اصلا بیدار نمیشدی ... قربونت برم ! راستی یه همبازی تو راهه ،پسرخاله بابایی و خانومش تا ۳-۲ ماه دیگه صاحب یه آقا پسر خوشگل میشن ! اینم توی راه رفتن که مثل آقاها توی صندلیت نشسته بودی ! موقع رفتن خیلی پسر ماهی بودی ،عسلم ! توی راه که میرفتیم یک مغازه بزرگ لاستیک فروشی آتیش گرفته بود و یک آتش سوزی مهیب به راه افتاده بود ،ما هم پیاده شدیم و نگاه کردیم ! برای شما خیلی جالب...
20 مرداد 1392

تمرین نقاشی !!!

امروز با خودم گفتم کاش با هم تمرین نقاشی کنیم آخه دوست دارم تو هم مثل خودم خوش خط بشی و نقاش و صد البته هنرمند ... این شد که جعبه مدادرنگی و دفتر نقاشیت رو آوردم تا با هم تمرین کنیم ! اول که مداد رنگی ها رو ریختی بیرون ... بعد به شیوه خودت شروع کردی به خط کشیدن توی دفتر نقاشیت ! بعد از چند دقیقه تمرین خسته شدی و مدادها رو پرت کردی و میخواستی دفترت رو پاره کنی ! اینجا دیگه من وارد عمل شدم و دفتر رو ازت گرفتم ! رفتی سراغ لاک پشت چشم درشتت که جدیدا خیلی توجه ت رو جلب کرده !!! راستی فردا عید فطره ،به احتمال ۹۰٪ امروز میریم ییلاق پیش مامان جون و آقا جون ! ...
17 مرداد 1392

هشتمین دندون !

همین نیم ساعت پیش داشتم نماز میخوندم که طبق معمول سلام نماز ظهر رو که دادم پریدی توی بغلم تا با دهان باز بوسم کنی که دیدم دندون هشتمت هم خودش رو نشون داده ! دیشب دیدم که دلت میخواست زمین و زمان رو گاز بگیری هاااااااا ،حدس زدم ! ساعت ۲ هم به زور خوابیدی ! مبارکه ! اینم دندون هشتم ... ...
16 مرداد 1392

ماکارونی !!!

این روزا هر بار غذا خوردن شما منجر میشه به یک حمام و شستن روفرشی ... نوش جونت عسلم ،تو که غذا میخوری انگار دنیا رو به من میدن ! امروز ماکارونی داشتیم و من دیدم بهترین فرصت برای عکاسیه ! غذا رو گذاشتم روی فرشی و دوربین رو که بداشتم (به فاصله سی ثانیه) دیدم سریع بشقاب رو برگردوندی روی روفرشی ... اول تجزیه و تحلیل ! و بعد شروع به خوردن ،البته بهتره بگیم بازی کردن ! اینجا توجه ت به یک تبلیغ بازرگانی جلب شده ! باز هم تبلیغ ... و خوردن ماست به شیوه جدیدی که بابایی یادت داده !!! و بعد هم کیان مستقیم توی حمام و روفرشی توی ماشین لباسشویی و لباس های کیان هم توی سبد رخت چرک ! از حما...
15 مرداد 1392