آخ ،فنجونام !
دیشب واسه باباییت خط و نشون کشیدم که :اگه کیان یک تیکه از این چینی هام رو بشکنه میشکونمش !
حالا تهدیدم که توخالی و محض تحریک باباییت بود برای مسدود کردن کابینت چینیها ،ولی خوب ...
دقیقا نمیدونم مامانم از کی افتاده بود توی جریان جهیزیه خریدن و جمع کردن واسه من و خاله الهام !؟
ولی یادمه که خیلی زود شروع کرده بود !!!
بماند که تا زمانی که فوت کرد چقدر وسیله رو که احساس میکرد دمده شده هی رد میکرد میرفت و هی جایگزینش میکرد ،انگاری یکی از مهمترین دغدغه هاش ازدواج ماها و جهیزیه خریدن بود !
حتی به دایی حمید هم که پسر بود کلی جهاز داد ،خوبه حداقل عروسی دایی حمید رو دید ...
توی همون ۱۳-۱۲ سالگی مامان یه روز اومد خونه با ۲ تا سرویس چینی اصل ژاپن ،اون موقع ها خیلی مهم بود که سرویس چینی عروس کجایی باشه ،مثل الان نبود که همه چی made in china باشه !!!
یکی از سرویسها گلش آبی بود و اون یکی صورتی ،اتفاقا صورتیه ده هزار تومن از اون یکی گرونتر بود ،منم صورتیه رو انتخاب کردم و خاله الهام هم آبیه رو !
زمان جهیزیه چیدن و توی همه جا به جایی ها همیشه مواظب این سرویس چینیم و چیزایی که مامانم برای جهازم خریده بود بودم چون نمیخواستم حسی که با دیدنشون بهم انتقال پیدا میکرد از بین بره ...
حتی مامان جون (مامان باباییت) هم سرویس چینیم رو دوست داشت و میگفت :ازش استفاده نکن ،حیفه ،خیلی قشنگه ،یادگاریه !
آخه من دست به شکستنم خیلی خوبه ،این رو احتمالا توی سالهای آتی خوب میفهمی ...
اصلا هم از شکستن چیزی ناراحت نمیشم ،فقط میخندم و میگم فدای سرم ،قضا بلا بود ،دقیقا عین خود مامانم ،اصلا این ظرف شکستن من ارثیه !
بماند ...
امروز خودم با یک سهل انگاری کوچولو زدم دو تا از فنجونای سرویسم رو شکستم !
دقیقا جلوی پای تو ،اولین بار بود که از شکستن چیزی اشک توی چشمهام حلقه زد ...
ولی خوب ،این بار فدای سر تو !



آخ ،فنجونام !
