کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

یــــــــــــــــــــــــافتم !

گودی گنده و گالی گِلی رو یادته !؟   داستانهای جنگل !؟ دو تای دیگه اش رو هم یافتم ... هتی هیس هیس و آوی آویزون ! دو تای دیگه رو هم میگردم پیدا میکنم ! راستی این تخم مرغ شانسی رو پریروز که با بابایی انباری رو ریخته بودیم بیرون از توی کارتن های یادگاری هام پیدا کردیم ! این تخم مرغ شانسی رو بابایی موقعی که نامزد بودیم بابایی واسم خریده بود ,اتفاقا شما هم کلی ازش خوشت اومد ! ...
29 فروردين 1392

اولین تاتی رسمی ...

خیلی وقته تاتی میکنی ... ولی این روزا مدام به من و بابایی میچسبی و بلند میشی و بعد انتظار تاتی داری و سیر هم نمیشی !   یه وقتایی کل خونه رو 3-2 بار دور میزنیم و شما باز هم تاتی میخوای ! اما دیشب رفته بودیم شهروند خرید و شما با صندل هات کلی تاتی کردی و از همون ابتدا هم شروع به فضولی تو طبقات فروشگاه کردی ... اولین تاتی رسمی توی نه ماه و هفده روزگی ! بدون شرح ...
28 فروردين 1392

کیان و گوشی تلفن !!!

راستی این پست رو باید صبح میگذاشتم ,نرسیدم ,حالا میگذارم !!! کلا شما عاشق هر چیزی غیر از اسباب بازی هاتی ,یا حداقل اونها رو از اسباب بازی هات بیشتر دوست داری ... صبح داشتم اتاق خواب رو مرتب میکردم که دیدم از جیغ و ویغ های این روزای شما خبری نیست و حتی غرغر هم نمیکنی ,اومدم بهت سر بزنم که دیدم بعـــــــــــــــــــــله مشغولی اساسی ... اونم با چی !؟ با گوشی نازنین تلفن !!! حالا چطوری در پشت گوشی رو باز کرده بودی و باطریش رو درآورده بودی الله اعلم ... اومدم دیدم حسابی مشغولی ... با صدای چلیک دوربین سرت رو بلند کردی و با اعتماد به نفس کامل و لبخند بر لب زل زدی به من که چیه !؟ تازه خوشحاااااااااااال هم بودی ! ...
26 فروردين 1392

اولین تلاش برای بلند شدن !

این روزا روند رشدت خیلی سریع تر شده و هر روز رو برای ما یک روز شگفت انگیز میکنی ! جونم برات بگه که امروز ظهر ملافه های 2 متکای دم دستی رو درآوردم که بشورم و یکی از متکاها رو هم طبق معمول گذاشتم پشت شما که از پشت ایمن باشی ... بابا حسین هم اون ور تر داشت نهار میخورد ... همین که از سمت ماشین لباسشویی برگشتم دیدم که شما داری سعی میکنی با استفاده از متکا به عنوان تکیه گاه بلند شی ... تا اومدم ازت عکس بندازم افتادی ,بلندت کردم و نشوندمت و باز هم تکرار کردی و خلاصه که فعلا این کار شده جز تمرینات اصلیت و به هر چیزی متوسل میشی برای بلند شدن و ایستادن ! اولین تلاش برای بلند شدن توی نه ماه و پانزده روزگی ! متکا رو گرفته بودی و داشتی بلن...
26 فروردين 1392

ماشین ...

به قول مامان جون اصلا پسربچه ها همه عاشق ماشین هستن ! شما هم از همین الان کلیاتی ماشین دوست داری ... این ماشین خوشگله رو اون روزی که رفته بودیم هفت حوض پیاده روی واست خریدم ,اما حالا حالا فکر نکنم بتونی باهاش بازی کنی چون دستت که دادم تمام پاهات رو نقطه نقطه کبود کردی به خاطر اینکه همش میکوبیش تو پاهات ... این لباس ها رو هم مامان جون زحمت کشیدن برات خریدن ! ...
26 فروردين 1392

ماما ...

امروز من توی آشپزخونه بودم و مشغول ...   شما هم نق میزدی و من سعی میکردم که کارم رو تندتر انجام بدم تا بیام و بغلت کنم که لا به لای نق نق ها و گریه هات گفتی : ماما ...   این اولین باری بود که من رو صدا زدی ! احساس کردم دنیا همون لحظه به پایان رسید ,فکر نمیکردم حالا حالاها کلمه ماما رو از دهانت بشنوم !!! اولین ماما توی نه ماه و چهارده روزگی ...   احساس غرور میکنم ...
25 فروردين 1392

احساس گناه ...

امشب احساس گناه کردم ...   میدونی چرا !؟   یک آن از دستت کلافه شدم ,ببخش من رو !   بابایی نبود و من و شما رفته بودیم خونه خاله فری و شما از زمانی که رسیدیم غر زدی تا اومدیم خونه ,تو خونه هم غر زدی تا همین الان که خوابیدی ... البته جدیدا غر میزنی که فقط من بنشینم پیشت و شما بازی کنی ,اگر من یا بابایی سرپا باشیم کلی کلافه میشی و گریه میکنی ,قربونت برم ! کلی خاله فری بغلت کرد  و راه برد ,خاله مریم باهات بازی کرد ,من ناز و نوازشت کردم ,اما نشد ! یک لحظه کفری شدم و گفتم :آخه چته کیان !؟!؟!؟ البته به خدا نه صدام رو بردم بالا و نه لحنم بد بود ,فقط بیچارگی توی صدام موج میزد ... ببخش من رو که یک آن خسته شدم !...
24 فروردين 1392

اولین ایستادن !

یه چند وقتیه که دست هات رو به ما یا هر چیزی که دم دستت باشه بند میکنی تا بلند شی و معمولا هم با کمک ما بلند میشی و می ایستی ... جدیدا هم دست هات رو ول میکنی و با پاهای باز حدودا 15-10 ثانیه می ایستی و زمانی که متوجه میشی خودت ایستادی چشمهات رو سریع به هم میزنی و میترسی و یا میشینی یا به سمت جلو خودت رو پرتاب میکنی ...   مثلا همین دیشب حدودا 20 ثانیه رو به روی من ایستادی ...   و اما امروز مامان رو تا مرز سکته بردی گلم ...   ظهر رفته بودیم حمام و طبق معمول شما توی وان بازی میکردی و من هم سرم رو زیر دوش میشستم که یهو چشمهام رو باز کردم و دیدم که شما لبه های وان رو گرفتی و ایستادی ...   سکته کردم !!!  ...
22 فروردين 1392

اولین کلمه ...

پسرم میگه بابا ...   قربونت برم عزیزم ,نازنینم ,عمرم ,نفسم ... تا امرور کلمات نامفهومی مثل بابابابابابابابا و یا دَدَدَدَدَدَدَ ممتد از دهانت خارج میشد ,ولی خوب بدون مقصود و احتمالا محض تمرین بود ! اما امروز توی نه ماه و نوزده روزگی گفتی بابا ! اون هم با مقصود !   بابایی داشت از در بیرون میرفت که طبق معمول شما رو بغل کرد و بوسید و بعد هم نشوندت رو مبل و گفت خداحافظ و همین که رفت سمت در انگاری تموم نیروت رو جمع کردی تو صدات و گفتی بابا ... من و بابا حسین انقدر ذوق زده شده بودیم که هر دو هیجان زده به سمتت دویدیم ... خوشحالی رو با تمام وجود توی صورت باباییت دیدم امروز ! راستی پس کی میگی ماما !؟ ...
20 فروردين 1392

گردش تو خونه با روروئک !!!

این پست رو باید دیروز میگذاشتم ,اما از اونجایی که دیروز رفتم بیرون و دیر اومدم و این حرفاااا ,یادم رفت ! البته امروز هم همچین خونه نبودیم هااااااااا !!! اینم تیپ امروزت که برای اولین بار صندل پات کردم و کلی خوش تیپ شدی ... امروز با بابایی از صبح رفتیم خیابون شریعتی و تمام مدل های یخچالهای whirlpool , mabe رو دیدیم ! شما هم پسر خوبی بودی و اصلا اذیت نکردی ,نهار رو هم به بهانه نمایندگی miele رفتیم پرپروک ولنجک و یخچالهای miele رو دیدیم که علاوه بر اینکه مدل هاش چشمگیر نبودن قیمت های وحشتناکی هم داشتن !!! بعد از ظهر اومدیم خونه تا نماز بخونیم و استراحت کنیم تا طرح ترافیک هم تموم بشه و بریم سمت امین حضور که تصمیم گرفتیم برای اینکه ...
19 فروردين 1392