کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

آش پیش دندونی مصادف با اولین سینه خیز !

1391/10/6 17:25
نویسنده : مامان زهرا
1,376 بازدید
اشتراک گذاری
من یه زندایی دارم که خیلی گله و خیلی دوستش دارم ...

 

یعنی راستش رو بخوای داشتن زندایی خوب نعمته پس قدر زنداییت رو بدون نازنینم !

جریان از این قراره که پریشب که از قم اومدیم مامان جون زنگ زد و شام دعوتمون کرد و قبل از خونه مامان جون اینا زندایی اومد دنبال من و شما و رفتیم خونه دایی حمید اینا و شما اونجا انقدر گریه کردی که دل همه ریش شد !

زندایی زهرا هم میگفت گریه ات از خارش لثه هاته و لثه هات رو با انگشتش ماساژ میداد و شما آروم میشدی !

 

خلاصه اینکه اون شب خیلی از گریه های شما ناراحت شد ...

امرور صبح حدودای ساعت 11 بود که زندایی زهرا زنگ زد و گفت که برای شما آش دندونی پخته ولی اول صبر کرده تا ببینه خوب میشه و بعد به ما زنگ بزنه !!!

من و شما هم شال و کلاه کردیم و نهار رفتیم اونجا و الحق هم آش خیلی خوش مزه ای پخته بود ,دستش درد نکنه !

بارون لطیف و نرمی می بارید و شما از دیدن قطره های بارون که روی کاور کالسکه ات میریخت حیروون منعجب شده بودی ,این کاور هم بالاخره به کارمون اومد توی این تهران بی بارون !!!

راستی امروز برای اولین بار خونه دایی حمیداینا وقتی دمر شدی میل به سینه خیز رفتن پیدا کردی و زندایی زهرا وقتی پشت پاهات رو گرفت و کمکت کرد حدودا 20 سانت دنده عقب رفتی ...

حیف که دوربین دم دستم نبود !

اینم آش دندونی

یخ نکنیییییییییییی !؟!؟!؟

آش دندونی ,پر سیرابی (آخ جووووووووووووووون)

کیان بی دندون

اینم عکس با آقا حسام خان که تاکید هم کرد که حتما عکس ایشون رو هم توی وبلاگ بذارم !

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)