کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

هایپراستـــــــــــــــــار ...

1391/10/25 14:06
نویسنده : مامان زهرا
540 بازدید
اشتراک گذاری

دیروز ظهر که بابایی داشت میرفت بیرون بهش سفارش کردم که یه خورده پرتقال و لیمو شیرین بخره ...

عصری بابایی اومد و گفت :اومدم خودت رو ببرم خرید که ایراد نگیری ...

خلاصه پا شدیم رفتیم خرید اونم در چه صورتی !؟

با حال نسبتا بدی که هر دومون داشتیم و آبریزش شدید چشم و بینی ...

خرید میوه و سیزی جاتمون که تموم شد دیدم بابایی نرفت سمت خونه ,گفتم :کجا داریم میریم !؟

گفت :بریم هایپراستار هم یه دور بزنیم و هم خرید کنیم ...

گفتم :ای بابا کالسکه نیاوردیم که !؟

بابایی گفت :اشکال نداره کیان رو با کریرش میذاریم توی چرخ خرید ,چرخ های هایپرم که بزرررررررگ !

خوب شد کریرت باهامون بود ,آخه هنوز توی ماشین توی کریرت روی صندلی عقب میذاریمت و هنوز صندلی ماشینت رو نصب نکردیم ,دکترت گفت تا زمانی که کامل ننشسته توی صندلی ماشین نذارینش !!!

البته فکر کنم یکی دو هفته دیگه وقتشه !

خلاصه رفتیم هایپر و هایپر هم که مثل همیشه شلوغ (من کلا از هایپراستار خوشم نمیاد!)

یه خورده گشتیم و بابایی چشمش رو یه توپ از برند fisher_price گرفته بود و میخواست برای شما بخردش که من نگذاشتم و گفتم ترجیح میدم این چیزا رو با میل خودت واست بخرم ...

به جاش باز هم کلی کتاب خریدم برات ,خوب چه کار کنم عاشق کتابم دیگههههههه !!!

دوست دارم تو هم کتاب خون بشی ,مثل مامانی ...

و یک پیش بند کاملا مشمعی Tigex ...

بعد از کلی گشتن و خریدهای اضافی که اصلا لازمشون نداشتیم (طبق روای عادی ورود به این فروشگاه ها) برگشتیم خونه و شما خوابت گرفت توی ماشین و با تلاش ها و بازی های بنده نخوابیدی اما کلی بد اخلاق شدی و شروغ به غرغر کردی ....

توی پارکینگ هم من که عجله داشتم تا زودتر بیام بالا و سرلاک شما رو بدم موقع بستن در ماشین شست دستم رو لای در گذاشتم و انقدر دردم گرفت که ضعف کردم ,دلم میخواست گریه کنم اما نکردم !

مادری همینه دیگه وقت گریه کردن رو هم ازت میگیره !

تا کتف دستم درد میکنه ,اما فدای سرت مامانی گلم ...

اینم کیان در فروشگاه ,عشقم ...

کیان در فروشگاه ...

 

این پیش بند

اینم کتاب هایی که برات خریدم !

مجموعه سی جلدی فسقلی ها

 

مجموعه پنج جلدی رنگ آمیزی دنگ دنگ

مجموعه سه جلدی شعرهایی برای پسربچه ها

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (3)

tahmin
28 دی 91 11:05
ایشالا که بهتر شدی زهرا جون
دلم میگیره میگی کاشکی مامانم ....
خدا رحمت کنه همه در گذشتگان رو
خدا کیان جونو برات نگه داره
معلومه حساااااااااابی حال کرده ها تو سبد !



نگران نباش تهمین جونم ,من خیلی وقته به بی مادری عادت کردم ...

خدا مادر شما رو براتون نگه داره !

رالیا
30 دی 91 0:40
خاله قوربون اون نگاهت بشه عزیزم شانس آوردی خاله که من خبر نداشتم اومدی هایپر والا خدا داند که چی میشد
نرگس
30 دی 91 1:08
عزیزم چه خوشحال و شاده کیان جون توی اون سبد......خوش به حال کیان که این همه کتاب داره. ترانه من هیچ کتابی نداره. حسودیم شد منم برم براش بخرم.


نرگس جونم من از همون موقع که کیان توی شکمم بود براش کتاب میخوندم,الان هم روزی یک کتاب براش میخونم ...
دیگه کتاب هاش رو میشناسه و توی فروشگاه ها که میبینه ذوق میکنه و دست و پا میزنه !