جمعه ...
اول بگم که امروز تولد خاله الهامه ,خاله بزرگه ...
زنگ زدیم و بهش تبریک گفتیم و قراره فرداشب بریم خونه شون !
امروز بعد از تعویض شما بابایی گفت که میخوای بریم بهشت زهرا یه سر به مامان و بابات بزنیم !؟
خلاصه آماده شدیم و رفتیم بهشت زهرا که اتفاقا نزدیکی های اونجا چقدرررررررر ترافیک بود !!!
بعد از خوندن فاتحه و شستن مزارشون با آب و گلاب و پرپر کردن گلهایی که خریده بودیم برگشتیم ...
اینم خرید من از یک دست فروش !
باب اسفنجیه ...
اول بگم که امروز تولد خاله الهامه ,اما قراره فردا شب بریم خونه شون ...
امروز بعد از تعویض شما بابایی گفت که میخوای بریم بهشت زهرا یه سر به مامان و بابات بزنیم !؟
خلاصه آماده شدیم و رفتیم بهشت زهرا که اتفاقا نزدیکی های اونجا چقدرررررررر ترافیک بود !!!
بعد از خوندن فاتحه و شستن مزارشون با آب و گلاب و پرپر کردن گلهایی که خریده بودیم برگشتیم ...
توی راه برگشتن به بابایی گفتم :حالا که تا پایین شهر اومدیم میای بریم این فروشگاهه که ifilm همش تبلیغ میکنه "بازار بزرگ ولیعصر" !؟
بابایی هم گفت :بریم !
وای که چقدر گشتیم تا پیداش کنیم !!!
دیگه کلافه شده بودیم ,دقیقا کنار ریل راه آهن بود ,یعنی لب خط ...
وقتی هم که پیداش کردیم کلی توی ذوقمون خورد !!!
80% مغازه هاش که اصلا باز نشده بودن (یعنی خالی خالی) ,و از اونایی هم که باز شده بودن 70%شون بسته بودن !!!
کلی حالمون گرفته شد و گرسنه مون هم بود !
یه دور زدیم و من از یه دست فروش که بیرون فروشگاه بساط کرده بود یه ساک بزرگ خریدم برای وسایل شما مثل پتوی زیر و رو و خرت و پرت های گنده که با خودمون میبریم مهمونی ...
باب اسفنجیه ...
بعد هم اون آقایی که قرار بود واسه بابایی ژورنال اسلحه شکاری بیاره زنگ زد که با بابا قرار بذاره که بابایی بهش گفت ما اون طرف هاییم و اون هم با بابا توی خیابون جوادیه قرار گذاشت (آخه از قم اومده بود) ...
خلاصه نمردیم و خیابون جوادیه رو هم دیدیم ...
توی همون خیابون جوادیه یه رستوران نان داغ کباب چاق (یاس) بود و تصمیم گرفتیم همونجا نهار بخوریم آخه دیگه ساعت 4 بعد از ظهر شده بود و روده بزرگه داشت روده کوچیکه رو میخورد ...
اولش من ترسیدم اون طرفا غذا بخورم ولی وقتی وارد رستوران شدم علی رغم ظاهر رستوران با چند تا آقای مهربون مودب و خوش اخلاق و بانمک مواجه شدم که آخرش هم نفهمیدم کی آشپز بود !؟کی صندوق دار بود !؟کی گارسون بود !؟ انگاری همه با هم میچرخوندن اون جا رو ...
ولی با غذایی با کیفیت بسیار عالی مواجه شدم ...
پرس غذاهاش هم خیلی زیاد بود و بقیه اش رو هم آوردم واسه شام بابا حسین !
البته الان میخوام براش سوپ جو هم بذارم چون هنوز گلو درد داره طفلکی !
به قول بابایی رستوران بیابونی بود ...
ولی خوش گذشت ...
با بابایی که باشم همه جا بهم خوش میگذره ...


جمعه ...
