این روزای ما ...
این روزا خیلی کم فرصت میکنم و بیام برات بنویسم گلم !
هر روز شیطون تر از قبل میشی و من مدام باید مواظبت باشم تا خدای نکرده بلایی سرت نیاد ،عصرها هم که میریم پیاده روی و بعضا خرید ...
چند روزیه که تمام وسایل اتاقت رو میاری و میریزی توی هال و باز هم حوصله ت سر میره و غرغر میکنی و هر چه قدر هم من و بابایی باهات بازی میکنیم سیر نمیشی انگار !
یکی دو روز هم که درگیر خرید لباس برای خودم برای جشن عروسی دخترعموم بودم که اول قرار بود نریم ،بعد قرار شد بریم ...
از سه شنبه شب هم که ییلاق پیش مامان جون و آقا جون بودیم و شما کلیاتی خوش گذروندی ،تازه من دلم میخواست امروز رو هم می موندیم و من یه دل سیر منیره جون (دختر خاله بابا) رو میدیدم و شب توی خنکا میومدیم اما بابایی ترجیح داد صبح بیایم که اومدیم !
این سری گیر داده بودی به این جاروء ،مدام از دستت میگرفتیم و دستهات رو میشستیم اما فایده این نداشت ،دوباره پیداش میکردی !

این روزا خیلی کم فرصت میکنم و بیام برات بنویسم گلم !
هر روز شیطون تر از قبل میشی و من مدام باید مواظبت باشم تا خدای نکرده بلایی سرت نیاد ،عصرها هم که میریم پیاده روی و بعضا خرید ...
چند روزیه که تمام وسایل اتاقت رو میاری و میریزی توی هال و باز هم حوصله ت سر میره و غرغر میکنی و هر چه قدر هم من و بابایی باهات بازی میکنیم سیر نمیشی انگار !
یکی دو روز هم که درگیر خرید لباس برای خودم برای جشن عروسی دخترعموم بودم که اول قرار بود نریم ،بعد قرار شد بریم ...
از سه شنبه شب هم که ییلاق پیش مامان جون و آقا جون بودیم و شما کلیاتی خوش گذروندی ،تازه من دلم میخواست امروز رو هم می موندیم و من یه دل سیر منیره جون (دختر خاله بابا) رو میدیدم و شب توی خنکا میومدیم اما بابایی ترجیح داد صبح بیایم که اومدیم !
اونجا که بودیم توی مراسم ختم شوهر دخترعمه بابایی هم شرکت کردیم و توی حسینیه شما کلی دست به دست شدی و همه ازت خوششون اومده بود و میخواستن قورتت بدن !
سر نهار هم شما خرابکاری کردی و مجبور شدیم من و شما و عمرانه جون (که شما رو بغل کرده بود به خاطر کفشهای پاشنه بلند بنده) برگردیم خونه که البته غذامون رو لطف کردن و برامون فرستادن !
وقتی هم که برگشتیم خونه یه ظرف مامان جون رو هم شکستیم (که بعدش شد دو تا) که مامان جون گفت :چشم و نظر بوده ،بچه م چشم خورده !
خودشون هم برات اسفند دود کردن و تخم مرغ شکوندن و صدقه گذاشتن ...
یه همچین مامان جون مهربونی داری شما !
شما هم فعلا بعد از یک حمااااااام حسابی خوابی و من وقت کردم یه چند خطی بنویسم !
فردا عروسیه و من کلییییییییی کار دارم و خیلی هم حس ندارم !
امیدوارم به تو هم خوش بگذره !
راستی ییلاق که بودیم یه بعد از ظهر فرصتی دست داد تا با خانم کارگر آقا جون اینا صحبت کنم ،آخه با دیدنش یاد مرضیه سرایدار ویلای دماوندمون افتادم !
(مرضیه با داشتن خانواده تحصیل کرده (پدر جراح و یک مادر استاد دانشگاه) که البته هر دوشون در جریانات جنگهای عراق از دست رفتن به ایران مهاجرت کرده و با همسر و سه بچه اش که توی ایران متولد شدن زندگی میکنه و صد البته برادرهاش توی امریکا وضعیت خیلی بهتری دارن)
شوهرش توی باغ پایین داشت گردو میریخت و پسرهاش هم جمع میکردن ،رفتم ببینم چه خبره که دیدم خانمش هم بچه به بغل اونجا وایساده بود ،به نظر سن دار میومد ۴۶ـ۴۵ ...
از مامان جون شنیده بودم که پارچه های کهنه رو برای بچه اش میبنده و به همین خاطر تمام تنظیف هایی رو که اصلا برای شما حتی یک بار هم استفاده نکرده بودم به اضافه کلی از لباسهات داده بودم که بهش بده بپوشه و اون روز هم اتفاقا اون سرهمی زرده تو تنش بود و مامانش هم براش پیش بندت رو بسته بود که آبی که از دهانش میرفت لباسش رو خیس نکنه !!!
خیلی دلم سوخت از سر و روی ژولیده و نه چندان تمیز بچه و اینکه مامانش گاها روی زمین میگذاشتش تا بره و بچه مدام غر میزد ...
ازش پرسیدم :چند تا بچه دارین !؟ گفت :نه شکم زاییدم اما هفت تا بچه دارم !
پرسیدم :اون دو تا چی شدن !؟ گفت :یکیشون توی سه سالگی تشنج کرد و مرد و دیگری هم یک ماهه مرد چون از زمان تولد هرچی شیر میخورد بالا می آورد !
خیلی ناراحت شدم !!!
پرسیدم :اینجا مردن یا افغانستان !؟ گفت :افغانستان ،اگر اینجا بودیم که می ماندن !
بازم یاد مرضیه افتادم که میگفت اگر از ایران بیرونمون کنن خودمو بچه هامو به آتیش میکشم ،اما به افغانستان برنمیگردم !!!
پرسیدم :طبیعی زایمان کردی یا تو خونه !؟ گفت :جز این یکی همه رو توی خونه زاییدم و وقتی برای به دنیا اومدن این یکی رفتم بیمارستان گفتم کاش این یکی رو هم توی خونه زاییده بودم !
پرسیدم :چند سالتونه !؟ گفت :نمیدونم ،شاید ۴۲-۴۰ ...
دیدم شروع کرد به بچه اش شیر دادن ...
(بنده خدا دیگه سینه هاش شبیه نون بربری شده بود ،احتمالا از سن خیلی کم مدام زایمان و شیردهی داشته)
پرسیدم :شیر خودت سیرش میکنه !؟ گفت :نمیدونم حتما سیرش میکنه که میخوره دیگه !
پرسیدم :کمکی بهش چی میدی !؟ گفت :هر چی خودمون بخوریم به اینم میدم !
پرسیدم :دوست داری برگردی افغانستان !؟ گفت :نه !
پرسیدم :چهار تا بچه دیگه ت کجان !؟ گفت :دوتا دخترامو همون افغنستان شوهر دادم و دو تا پسر بزرگم هم توی ساوه کارگری میکنن !
دیدم ای وای چقدر متلاشین ...
چقدر دلم سوخت ...
دلم سوخت برای افغانهایی که توی غربت زندگی میکنن ،برای زنهایی که با هر سختی زندگی میکنن و با هر شرایطی کنار میان ،مردانی که با هر جان کندنی حاضر به کسب درآمد میشن و ...
و بچه هایی که در این بین لا به لای خستگی های پدرها و افسردگی مادرهاشون به دنیا میان و تقریبا طعم هیچ لذتی رو نمیچشن !
نمیدونم قراره این جنگها به کجا ختم بشن و سرنوشت این بچه ها چی میشه ولی امیدوارم شرایط بهتر بشه ،حداقل برای بچه ها !
امیدوارم قدر رفاهی رو که داری در اون زندگی میکنی بدونی و همیشه شاکر و قدردان باشی پسرم ...
توی ییلاق حسااااااابی از این جاروء خوشت اومده بود !


هی میخواستی دونه های این جاروء رو بکنی و بذاری توی دهانت !


اینم چند ساعت قبل از اینکه بریم !

وقتی محو تبلیغات تلویزیونی میشی !

بابایی داشت اسلحه هاش رو آماده میکرد و شما هم هی میرفتی و میومدی و باهاشون ور میرفتی !

این بدبختم که باهاش بازی نمیکنی که ،همش دنبال خودت اینور و اونور میکشیش !



این روزای ما ...
