در برای آشپزخونه ...
من با این کار مخالف بودم هااااااااا ،ولی خوب باباییت چند روز پیش برای آشپزخونه در گذاشت ...
آخه شما جدیدا یه خورده کارای خطرناک میکنی و بابایی هم همش نگرانه که نکنه خدای نکرده اتفاقی برای شما بیوفته ...
مثلا میری سر کابینت قابلمه های استیل و اونا رو هی جا به جا میکنی علی رغم سنگین بودنشون ...
میری سر کابینی که توش سطل زباله قرار داره و سعی میکنی دستت رو توی سطل زباله کنی ...
میری سر کابینت ظرفهای بلور و برشون میداری و دیروز یه پارچ افتاد از دستت روی پات و خدا رو شکر که نه پات آسیب دید و نه پارچ شکست ...
و ...
شما هم که اصلا از این در جدید خوشت نمیاد !!!
اول یه خورده میای پشتش و من رو صدا میزنی و انواع و اقسام ادا و اطوارا رو درمیاری و اگر نشد بیای تو یه وقتایی گریه میکنی و یه وقتایی هم سر خودت رو به کارای دیگه گرم میکنی ...
خودت قضاوت کن ،درسته !؟
کیان پشت در بسته ...

اول نگاههای مظلومانه ...




بعد فکر میکنی و اسباب بازی یا پستونکت رو میندازی این ور تا من بهت بدم ...


بعدتر میبینی نمیشه اینطوری ...
میری و روفرشی رو که بابایی یادش رفته جمع کنه جمع میکنی و میبری توی اتاقت !!!







اتاق که چه عرض کنم ،بازار شام !



حالا کیان کجاست !؟
توی راهرو بین دم در اتاق من و بابایی نشسته با ماشینش بازی میکنه !!!
کی اتاق رو جمع میکنه ؟؟؟
ماماااااااااا نی ...




در برای آشپزخونه ...
