کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

روز وصل ...

1391/4/14 14:37
نویسنده : مامان زهرا
287 بازدید
اشتراک گذاری

این بار دیگه واقعا سلام قاصدکم  ...

 

برای هر کلمه ای که میخوام تایپ کنم باید چند ثانیه فکر کنم تا بتونم احساساتم رو همونطوری که هست واست بیان کنم نازنینم ...

 

امروز 3 روزه که به دنیا اومدی و پیش من و بابایی هستی !!!

قرار بود هجدهم تیر به دنیا بیای مامان ولی انگاری تو هم مثل من دیگه طاقتت طاق شده بود و روز یازدهم تیر اتاق شیشه ایت رو شکستی و پا به دنیای ما آدم بزرگا گذاشتی   !

 

این عکس رو زمانی که تقریبا یک روزه بودی و سیر از شیر خوردن کنارم خوابیده بودی با موبایل ازت گرفتم ...

الان برات میگم چه اتفاقی افتاد ... 

این بار دیگه واقعا سلام قاصدکم  ...

برای هر کلمه ای که میخوام تایپ کنم باید چند ثانیه فکر کنم تا بتونم احساساتم رو همونطوری که هست واست بیان کنم نازنینم ...

امروز 3 روزه که به دنیا اومدی و پیش من و بابایی هستی !!!

شب یازدهم تیر شما بر خلاف این روزای آخر که تکونات خیلی کمتر شده بود (به خاطر جای تنگت) از ساعت 11.30 شب شروع کردی به سکسکه کردن توی شکم من و سکسکه هات تا ساعت 1.30 صبح ادامه  داشت و من که حالم خیلی بد شده بود تصمیم گرفتم بخوابم اما تا صبح تو نذاشتی من بخوابم ,انقدر توی شکم من وول خوردی و به من لگد زدی که ساعت 5 صبح از شدت کلافه گی از خواب بیدار شدم و به خاطر احساس ضعفی که داشتم صبحانه خوردم و نشستم پای لب تاپ و شروع به نت گردی کردم ...

حدود ساعت 9 صبح بود که خوابم گرفت و خوابیدم و بابا حسین هم با دایی حمید رفتن بیرون !

ساعت 11 ظهر بود که خاله الهام و امیرعلی و امیرمهدی اومدن که به من و شما سر بزنن و بعد از یک ساعت هم رفتن و بابایی و دایی حمید اومدن و با هم نهار خوردیم اما من حالم همچنان بد بود ...

بعد از نهار من رفتم توی اتاق خواب و حدود یک ساعت خوابیدم و وقتی بیدار شدم دیدم حالم خیلی بدتر شده و یک مقدار هم عصبی شده بودم و معده ام هم درد میکرد !!!

بابایی یه چایی نبات بهم داد خوردم و یک کم اتاق خواب رو مرتب کردم و اومدم پیش بابایی و دایی حمید دراز کشیدم که احساس کردم کیسه آبم پاره شده ,بعد از چک کردن بابایی رو صدا زدم و گفتم من کیسه آبم پاره شده !!!

بابایی هم گفت باشه هول نشو لباس هات رو بپوش تا با هم بریم بیمارستان !

من هم زنگ زدم به دکترم که توی مطب بود و قضایا رو گفتم که گفت بیا مطب که اگر کیسه آب فقط سوراخ شده برات آمپول بزنم و اگر پاره شده که بفرستمت بیمارستان ...

تا اون موقع زندایی زهرا هم خودش رو رسونده بود ,بنده خدا تمام راه رو تا خونه ما دویده بود !

چهاتایی رفتیم مطب و دکتر بعد از معاینه بهم گفت دهانه رحمت کامل باز شده چرا درد نداری!!؟ و من رو فرستاد بیمارستان ...

اونجا بابایی و دایی حمید کارهای پذیرش من رو انجام دادن و زندایی زهرا هم من رو با ویلچر این ور و اون ور میبرد و بعد فرستادنمون طبقه دوم بخش زایمان !

اونجا من رو از بابایی جدا کردن و بردنم توی بخش تا برای جراحی حاضرم کنن و زمانی که اونجا بودم لحظات خیلی سخت میگذشت اما خوب یه خانوم پرستار خوش برخورد و مهربون اونجا بود که یک مقدار نگرانی هام رو برطرف کرد ...

تا من توی اتاق بودم خاله الهام هم خودش رو رسونده بود و من صداش رو ار توی اتاق میشنیدم ...

دکتر اومد و من رو با ویلچر بردن بیرون تا برم سمت اتاق جراحی که تا چشمم به بابا حسین افتاد گریه ام گرفت و ازش به خاطر تمام زحماتی که توی این چند وقت برای من و تو کشیده بود تشکر کردم و حلالیت طلبیدم !

زمانی که رفتم بالا و چشمم به اتاق جراحی افتاد فهمیدم که اونقدر نمونده تا صورت ماهت رو ببینم و اضطراب به جونم افتاد ...

توی اتاق بعد از اینکه من رو آماده کردن متخصص بیهوشی ماسک اکسیژن رو روی صورتم گذاشت و بهم گفت چندتا نفس عمیق بکش ...

من هم با هر نفس تمام روزهای سختی که داشتم جلوی چشمم رژه میرفت و مدام صلوات میفرستادم و از خدا آرامش میطلبیدم ...

نمیدونم چقدر گذشت فقط یه موقع به خودم اومدم که احساس میکردم از یک خواب سنگین بیدار شدم و تمام بدنم درد میکرد و از شدت درد شکمم داد میزدم و جیغ میکشیدم ...

بعد از مدت زمان لازم من رو بردن توی بخش و بابایی و دایی حمید و زندایی و خاله الهام اومدن بالای سرم و از جیغ های وحشتناک من ناراحت بودن ,دایی حمید مدام دست من رو که از شدت درد مشت کرده بودم و توی دیوار بغل تختم میکوبیدم میگرفت و ازم میخواست که فریاد نکشم اما نمیتونستم فقط یک لحظه از بابایی پرسیدم بچه ام کو !؟

بابایی گفت الان میارنش ,من پرسیدم سالمه ؟؟

بابایی گفت سالمه ,خیلی هم خوشگل و بامزه است و من باز از شدت درد نفهمیدم چی شد تا زمانی که پرستار تو رو آورد و روی سینه من قرار داد و صورتت رو به صورت من چسبوند ...

یک لحظه دنیا از حرکت ایستاد و من سراپا شوق شدم برای لمس کردن تو ,تویی که این همه برای اومدنت سختی کشیده بودم و انتظار ...

گرمی صورتت بهم انرژی داد ,تمام دردهام رو فراموش کردم و از شوق گریه میکردم و قربون صدقه تو میرفتم !

میدونستم که از اون روز زندگیم یه رنگ دیگه میگیره با تو ...

رنگ شادابی ,رنگ عشق ...

دوستت دارم مامانی ...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

الهام مامان امیرعلی جون
27 آبان 92 23:10
سلام گلم خاطره ی جالبی بود اشکه منو در اورد منو یادم تموم لحظاتی که خودم گذروندم انداخت وبا تموم وجودم درکت کردم
مامان زهرا
پاسخ
مرسي عزيزم !