روزهای پاییزی ما ...
خیلی وقته درست و حسابی ازت ننوشتم ...
راستش رو بخوای مامان جون دچار نوعی رخوت و خستگی دائمی شدم و خیلی حال و حوصله ندارم ،نمیدونم از اثرات پاییزه یا سرما و خونه نشینی ...
پريروز صبح كه رفته بودم امپول پنيسيلينم رو بزنم وقتي داشتم برميگشتم دلم ميخواست هيچ كار و مسوليتي نداشتم و ساعت ها توي هواي خوب بعد از بارون قدم ميزدم ...یادش به خیر پارسال این موقع ها تقریبا هر روز بعد از ظهر تو رو میگذاشتم توی کریر و کریر رو سوار میکردم روی کالسکه و میرفتم خونه بابااینا پیش خاله فری اینا ...
میبینی ،دیگه خونه پدری هم ندارم دلم خوش باشه ...
...
این ژیله بافتنیت رو خیلی دوست دارم ،خوش تیپ !

خیلی وقته درست و حسابی ازت ننوشتم ...
راستش رو بخوای مامان جون دچار نوعی رخوت و خستگی دائمی شدم و خیلی حال و حوصله ندارم ،نمیدونم از اثرات پاییزه یا سرما و خونه نشینی ...
پريروز صبح كه رفته بودم امپول پنيسيلينم رو بزنم وقتي داشتم برميگشتم دلم ميخواست هيچ كار و مسوليتي نداشتم و ساعت ها توي هواي خوب بعد از بارون قدم ميزدم ...یادش به خیر پارسال این موقع ها تقریبا هر روز بعد از ظهر تو رو میگذاشتم توی کریر و کریر رو سوار میکردم روی کالسکه و میرفتم خونه بابااینا پیش خاله فری اینا ...
میبینی ،دیگه خونه پدری هم ندارم دلم خوش باشه ...
از طرفی هم تمام انرژیم صبح تا شب صرف تو میشه و شب هم انقدر خسته ام که یا وقتی میخوابی منم میخوابم یا نت گردی میکنم ،بی هدف ...
البته شاید جراحی و کم خونی ناشی از اون هم بی تقصیر نباشن آخه دوشنبه هفته پیش دندون عقلم رو که دو سانت بالاتر از فکم بود و دقیقا زیر سینوس سمت راستم با جراحی دوساعته ای درآوردم (البته دکتر درآورد) که حاصلش هفت تا بخیه لثه و باز نشدن فکم و ورم و کبودی صورتم بود ،درد هم که هیچ !
اما تو این روزایی که یه وقتایی از شدت درد نمیتونستم حتی برای لحظه ای چشمهام رو هم باز کنم فقط برای تو حوصله داشتم گلم ...
بازم خدا رو شکر روز جراحی تا شب پیش مامان جون و عمه مریمت بودی و کلی با علیرضا بازی کردی ،عاشق علیرضایی ...
یه روزم خاله الهام و خاله مریم و خاله فری و خاله مصی (دختر عمه م) برای احوال پرسی اومدن که کلی با امیرعلی و امیرمهدی بازی کردی و اصلا نگفتی مامان داری !!!
خیلی بانمک شدی ،از دیشب که سر سفره شام خونه اقاجونت اینا ادای غذا خوردن آقاجونت رو درآوردی همش تکرار میکنی ،آخه اقاجونت موقع غذا خوردن چشمهاش رو میبنده !!!
جدیدا به هیچ نوع بازی فکری یا سوال جوابی هم علاقه نشون نمیدی !
همين ديروز هم زدي و جاي برس هام رو شكوندي ،خودم درستش كرده بودم ،البته با گلدون يادگاري از بهم رسوندن فاطمه و رضا ...امروز با خاله الهام صحبت میکردم و داشتم بهش میگفتم که میترسم شما که اصلا دل به بازی نمیدی عقب بمونی از هم سن و سالات که گفت اصلا سخت نگیرم فعلا اقتضای سنت کند و کاو و کنجکاویه !
قبل از اینکه بیام برات بنویسم خیلی چیزا از ذهنم میگذره ،اما همین که لب تاپ رو روشن میکنم و تایپ رو شروع میکنم همه شون میپرن ...
اينم بگم ! چند شب پيش از بيرون كه برگشتيم ديدم از توي پيلوت ساختمون صداي ميو ميو گربه مياد ،خيلي ترسيدم و پا تند كردم تا رسيدم به در شيشه اي راه پله ،يهويي ديدم يه بچه گربه كوچولو توي راهرو و داره ميو ميو ميكنه ،در رو باز كردم كه اون بره بيرون و ما هم بيايم تو كه يه گربه گنده دويد جلوي در ،من و تو كه توي بغلم بودي اومديم تو و در بسته شد و اون موند پشت در ! نميدوني چقدر صحنه احساسي بود لحظه اي كه گربه مادر و بچه ش از پشت شيشه ها براي هم ميو ميو ميكردن ،منم در رو باز كردم و بچه گربهه دويد و رفت پيش مامانش ! احساسات مادري انسان و حيوان سرش نميشه ...میخواستم توی این پست عکسهای این مدت رو هم بگذارم اما خیلی خوابم میاد ،ان شاالله توی یک پست جداگونه ...
دوستت دارم ،بهترین بهانه برای نفس کشیدن !


روزهای پاییزی ما ...
