کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

دندون چهاردهم ...

دومین دندون نیشت هم دراومد ،بالا سمت راست ! همین سرشبی داشتم پمپرزت رو عوض میکردم و قلقلکت میدادم که با خنده هات این دندون چهاردهمی هم خودش رو نمایان کرد ... اینم دندون چهاردهم ... ...
21 آذر 1392

اولین لقمه !

دیشب حدودا ساعت ۱۰ از خونه مامان جون اینا اومدیم و نگاه به ساعت که کردم دیدم دیروقته برای غذا پختن و برای شما و بابایی سیب زمینی و تخم مرغ پختم ... غذا رو که داشتم لقمه مبکردم و بهت میدادم حواسم به حرف زدن با خاله مریم که برای کاری اومده بود که زود بره پرت شد که یهویی دیدم خودت نون رو برداشتی و یه تیکه کوچیک کندی و یه تیکه سیب زمینی هم روش گذاشتی و سعی کردی لقمه ش کنی و گذاشتی توی دهانت ... الهی قربونت برم آخه کی تو این سن این کارا رو میکنه !؟ خیلی ماهی به خدا ... دیشب خونه مامان جون اینا انقدر قشنگ انار میخوردی که مامان جون و عمه مریم کلی کیف کردن و قربون صدقه ت رفتن ... قربون اون پاهای کوچولوت که در هر صورتی باید روی هم باشن !...
21 آذر 1392

گل پسر قند عسل نقاشی میکنه با ماژیک ...

امروز سال روز فوت دایی عباس بود (دایی بابای من) ،خدا رحمتش کنه ،مرد بی آزاری بود ! برای مجلس ختم انعام دعوت بودیم خونه شون و من مردد بودم که شما رو ببرم یا نه که تصمیم گرفتم ببرمت ،آخه انگاری سرما خوردی و ترجیح دادم پیش خودم باشی ... مرسی که خیلی پسر خوبی بودی ،همه لذت برده بودن از این همه آرومی و خوش اخلاقی تو ... بعد از اینکه از مراسم برگشتیم شما بعد از یک خواب حسابی بیدار شدی و حوصله ت سر رفته بود که با خودم گفتم بهتره نقاشی کنیم ،اونم با ماژیک که رنگهاش زنده تره ... راستی برگشتنه تا توی آژانس نشستیم راننده لامپ سقف رو خاموش کرد که یهویی شما شروع کردی با انگشتت اشاره با لامپ و میگفتی :روش روش (روشن کن) ،آقای راننده هم بدون اینکه م...
18 آذر 1392

ماساژ ...

جدیدا هر وقت میریم خونه مامان جون اینا شما سریع میری دستگاه ماساژورشون رو برمیداری و حالیمون میکنی که ماساژت بدیم ... مامان جون هم که با حوصله و نوه دوست ،کلی ماساژت میده و قربون صدقه ت میره ! البته امشب زدی بنده خدا رو ناکار کردی !!! داشتی با شارژر موبایل آقاجون بازی میکردی و همینجوری میچرخوندیش که یهویی خورد توی صورت مامان جون دقیقا زیر چشمش ،خیلی دردش اومد بنده خدا ،زیر چشمشم ورم کرد و کبود شد اما نگذاشت دعوات کنم ... مراقب باش پسرم ! راستی دیشب مریم جون اینا خونه مون بودن و شما خیلی دوست داشتی با معین بازی کنی ،اما چون اون فقط میخواست با اسباب بازی هات بازی کنه بدون تو ،تو هم اسباب بازی هات رو بهش نمیدادی ... کلی بهت خندید...
17 آذر 1392

محمدحسین جون ...

اینم عکس محمدحسین جون ... خیلی شبیه عمه منیره شه ،الهی ،ماشاالله ... امیدوارم هم بازی های خوبی برای هم بشین ! اینجا توی بغل من بود و داشتم بادگلوش رو میگرفتم و باهاش حرف میزدم که کلی بهم خندید و بابایی هم ازش عکس گرفت ... اینجا هشت روزه است ! ...
15 آذر 1392

اولین برف ...

یادش به خیر ... بچه که بودیم انقدر برف میومد که مدرسه ها تعطیل میشد ،باباها میرفتن روی پشت بوم ها و برف ها رو با پارو میریختن و توی خیابون کپه های بزرگ برف درست میشد ،مامانا هم بساط آش و سوپ و شلغمشون به راه بود و این وسط ما بچه ها هم کلی برف بازی میکردیم و آدم برفی درست میکردیم و خوش میگذروندیم و ... ولی یه وقتایی دلم واسه بچه های الانی خیلی میسوزه ،نه بارون درست و حسابی که شهر رو بشوره و تمیز کنه و نه برف زیادی که بباره و تهرون رو سفیدپوش کنه و آدما رو خوشحال ! فکر کنم خیلی ساله که برف اساسی نیومده !!! از دیروز بارون میومد و گاها با برف مخلوط میشد که میشد حدس زد دیشب شب سردی میشه و امروز میشه برف بازی کرد !!! امروز صبح که بیدار ش...
15 آذر 1392

اوایل هجده ماهگی ...

این ماه رو داریم با انواع و اقسام رفتارهای جدید جنابعالی شروع میکنیم ! یه خورده (خیلی کم البته) لجباز شدی و البته مستقل تر ... بیرون که میخوایم بریم سعی میکنی خودت لباسهات رو بپوشی !!! مثلا اینجا ،بند ساس بندت رو انداختی دور گردنت و به هیچ وجه هم راضی نمیشدی کمکت کنم ! ای بابا ،یعنی دردسری داریم وقتی میخوایم بریم بیرون ... اینم یه روز که من آشپزخونه تمیز میکردم و شما خونه رو به این روز درآوردی !!! وقتی میخوایم بریم بیرون سرده و من کلی میپیچونمت کلافه میشی ... وقتی دلت میخواد با انگشت یه چیزی بخوری ! موقع بیرون رفتنم شما رو که حاضر میکنم تا خودم حاضر بشم بهت کلید میدم تا با در ور بری و بازی ک...
14 آذر 1392