کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

کفش پوشیدن !

بهت میگم بگو کفش ! میگی :تش !!! یه چند وقتیه یاد گرفتی هر جا کفش میبینی پات میکنی ،بیشتر وقتا هم میری سراغ کتونی های من که روی تردمیل هستن یا صتدل های روفرشیم !   اینم از بازی کردنت ... سطل لگوهات رو برمیداری و اینطوری کشون کشون میاری توی هال و میگی :باس باس (بازش کنش) ! ...
6 آذر 1392

دوست پیدا کردن !

خب خدا رو شکر ،فهمیدم که اگر من یه روزی نباشم میتونی برای خودت سر و همسر پیدا کنی ! شوخی میکنم ،اما انقدر توی ارتباط برقرار کردن با دیگران مهارت پیدا کردی و قشنگ جلو میری که همه دلشون ضعف میره برات ... خیلی هم خنده رو و خوش خلق هستی ... پنج شنبه هفته پیش رفته بودیم نمایندگی skecchers که من و بابایی کتونی بخریم ،همینطوری که مشغول پرو کردن کتونی های مختلف بودیم دیدیم که بعله شما از یه دختر خانمی که با باباییش اومده توی مغازه خوشت اومده و داری به روش خودت باهاش خوش و بش میکنی ... دست انداختی گردنش و بوسش کردی و دستش رو میگرفتی ،بعد هم میخواستی چسبهای کتونیش رو باز کنی و از کتونیهای توی قفسه بهش بدی بپوشه ! کلی بهتون خندیدیم ... خ...
5 آذر 1392

دستکش ...

چند روز پیشا با خاله فری سه تایی رفتیم هفت حوض که من شیشه عینکم رو سفارش بدم که برای شما هم دستکش خریدم ! از یک سالگیت دیگه از لباسهایی که برات میخرم عکس نمیگذارم ،اما نمیدونم چرا دوست دارم از اولین دستکش زمستونیت عکس داشته باشی ! راستی اون روز از مغازه دور میدون چند مدل ترشی خریدیم و کلی ترشی خوردیم با خاله فری ! خیلی هم سرد بود ! موقع رفتن خاله فری یه چندتا عکس از شما انداخت ! تا خاله فری رو میبینی گوشیش رو از دستش میگیری و اونم برات حسنی میذاره !!! بیرون خیلی سرد بود و منم شما رو خیلی پوشونده بودم ! فضول خان ! ...
4 آذر 1392

روزهایی که مریض بودی !

روزهایی که مریض بودی همش با بادی میگشتی تو خونه ،چون تب داشتی و همش گرمت میشد ! یاد گرفتی که کامیونت رو زیر هر بلندی که دستت بهش نمیرسه بذاری و بری روش و دستت رو برسونی ! یه وقتایی هم میری روش وایمیستی و داد میزنی یا دست میزنی و نانای میکنی ! میبینی چقدر از بین رفته بودی !؟ یه وقتایی هم اینطوری میری میشینی ته قسمت بار کامیون و کله پا میشی  اینم یه روز که اومده بودی پشت اون چوبی که بابایی برای ورودی آشپزخونه گذاشته و گریه میکردی که شیشه دلستر رو بهت بدم ! ...
4 آذر 1392

دندون سیزدهم ...

امروز وقتی داشتم باهات بازی میکردم و میخندوندمت دیدم که سیزدهمین دندونت هم بیرون اومده که میشه اولین دندون نیشت ،اونم سمت چپ ! این چند روزه همش انگشت سبابه ت توی دهانت بود و دیدم که بندش رو هم گاز گرفته بودی ،معلومه که داری خیلی اذیت میشی ... اینم دندون سیزدهم ... ...
3 آذر 1392

روزهای پاییزی ما ...

خیلی وقته درست و حسابی ازت ننوشتم ... راستش رو بخوای مامان جون دچار نوعی رخوت و خستگی دائمی شدم و خیلی حال و حوصله ندارم ،نمیدونم از اثرات پاییزه یا سرما و خونه نشینی ... پريروز صبح كه رفته بودم امپول پنيسيلينم رو بزنم وقتي داشتم برميگشتم دلم ميخواست هيچ كار و مسوليتي نداشتم و ساعت ها توي هواي خوب بعد از بارون قدم ميزدم ... یادش به خیر پارسال این موقع ها تقریبا هر روز بعد از ظهر تو رو میگذاشتم توی کریر و کریر رو سوار میکردم روی کالسکه و میرفتم خونه بابااینا پیش خاله فری اینا ... میبینی ،دیگه خونه پدری هم ندارم دلم خوش باشه ... ... این ژیله بافتنیت رو خیلی دوست دارم ،خوش تیپ ! خیلی وقته درست و حسابی ازت ننوشتم ... راستش رو بخ...
3 آذر 1392

تقسیم عادلانه ...

این روزها ساعتها دقیقه ها و حتی ثانیه هایم به طور عادلانه و کاملا مساوی تقسیم میشوند ... بین پدر و پسر ...   پسری که مادر میخواهد و همسری که همسر ... و خودم هیچ ... گاه در لا به لای حجم انبوه وظایفم گم میشوم ...   پ.ن :احساسات شاعریم داره دوباره گل میکنه به لطف وجود ناب تو !
24 آبان 1392