کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

پست جا مونده ,ایمن کردن خونه !

این پست از دوران ده ماهگیت جا مونده ... اینو چند روز پیش که داشتم عکسهای ده ماهگیت رو گلچین میکردم فهمیدم ... فکر کنم مربوط به بعد از عیده ,چون همون موقع ها جنابعالی دست فرمونتون خوب شد و ما شروع به ایمن سازی خونه از نوع جدید کردیم ... یادش به خیر ,یه روزی توی این راهرو 2 تا پادری دم در حمام و سرویس بهداشتی بود و بین سرویس و حمام و جاروبرقی و بخارشوی ... انقدر شما با روروئک گیر کردی به پادری ها و جیغ کشیدی و جاروبرقی و بخارشوی رو دنبال خودت کشیدی و کوبیدی به در و دیوار که ما همه رو جمع کردیم و جا رو برای شما باز کردیم ... یواش یواش اتاق خواب من و بابایی داره تبدیل به سمساری میشه !!! اینم شما در حال خرابکاری و جمع کردن فرش مانن...
16 ارديبهشت 1392

اولین همسفره کوچولو بر سر سفره خانواده !

یادش به خیر ,خدابیامرزه مامانمو ... هر وقت ازش میپرسیدم :مامان چرا پنج تا بچه آوردی !؟ میگفت :دوست داشتم باز هم بچه داشتم ,دلم میخواست دور سفره م همیشه پر باشه ! حیف که نموند تا نوه هاش رو ببینه و دور سفره اش پر باشه !!! خدا رحمتت کنه مامان ,چقدر جوون بودی ... بگذریـــــــــــــــــــم ! دیروز که رفته بودیم پیش دکترت توصیه کردن که از این به بعد شما میتونی سر سفره ما بنشینی و از غذای ما بخوری ,البته به جز غذاهای ممنوعه و ادویه دار ... مهم نیست ,یه مدت هم ما به طبع شما غذا میخوریم عسلی ! امروز با بابایی تصمیم گرفتیم شما رو بنشونیم سر سفره مون ,خوب البته من کلا برای شما صندلی غذا نخریدم به خاطر همین روزا ,چون باباییتون دوست ندار...
16 ارديبهشت 1392

اتفاق ,حادثه یا چشم زخم ؟

دیشب مردم و زنده شدم ...   همه میگن چشم خوردی ! امان از این چشم زخم ... دیشب تولد امیر مهدی بود و ما از ظهر رفته بودیم خونه خاله الهام اینا ! خیلی خوش گذشت ,واقعا خوش گذشت ...   ولی حیف که از دماغمون دراومد !!! دیشب مردم و زنده شدم ...  همه میگن چشم خوردی ! امان از این چشم زخم ... دیشب تولد امیر مهدی بود و ما از ظهر رفته بودیم خونه خاله الهام اینا ! خیلی خوش گذشت ,واقعا خوش گذشت ... ولی حیف که از دماغمون دراومد !!! بعد از کلی خوش گذروندن آخر شب که خواستیم برگردیم من رفتم توی اتاق که لباسم رو تعویض کنم و شما هم توی هال کنار خاله الهام نشسته بودی ... خیالم راحت بود ! که یهو با صدای جیغ و تبعا گریه ...
15 ارديبهشت 1392

پارک !

دیروز عصر با خاله فری بردیمت پارک ...   اما اصلا خوشت  نیومد !!! آخه پارک رفتن که برنامه هر روز مائه اما دیروز شما رو تاب و سرسره سوار کردیم و اصلا خوشت نیومد و کلی هم گریه کردی ... این هم سریال تاب سواری شما ... یه نگاه به بچه هایی که منتظر خالی شدن تاب بودن کردی ! و بعله گریه !!! و گوله گوله اشک ... اینم سرسره ! بعد از پشیمون شدن از بازی کردن شما به خوردن سرلاک عصرونه توی پارک بسنده کردیم و برگشتیم خونه ... و اما اتفاقی که دیشب خیلی ناراحتمون کرد !!! اومدیم با بابایی بریم بیرون که زمان نشوندن شما توی صندلی ماشینت دیدم که کمربندهایی که از ماشین به صندلی ماشین متصل هستن باز شدن ... ...
12 ارديبهشت 1392

گلچین عکس های ده ماهگی ...

عکس هات خیلی زیادن عسل مامان ,خیلی سخته انتخاب از بینشون ! به قول بابایی شما یه پا آرتیستی واسه خودت ,مربای بابا ... قربون خنده ت برم من ! قربون خنده ت برم من ! کیان در آتلیه مامان ! خوابیدی راااااااحت ,تو راه سفر به دیار پدری ! قربونت برم که از خواب بیدار میشی خودت رو لوس میکنی ... خوش تیپ ... همیشه بعد از عکاسی میخوای دوربین رو بگیری ! بازم آتلیه مامان ... پسرم به به میخوره ! حاضر شدیم بریم بیرون ... با کفشاش ور میره ! خونه مامان جون ! تو قارچ مشغول بازی ! پسرم در حال استراحت !!! نزدیک خونه عمه لیلا ,در حال خوردن نون شیرمال ... خونه مام...
11 ارديبهشت 1392

روز مادر ,به یاد مادرم ...

امروز روز مادره و اولین سالیه که من مادر هستم و طعم شیرین مادری رو به لطف خدا و در کنار تو که بر سر ما منت گذاشتی و شدی چراغ خونه مون و تاج سرمون میچشم ... کیان عزیزم برای همیشه از تو و وجود نازنینت متشکرم که اجازه دادی مادرت باشم و مادرت بمونم ... نیمی از وجودم سراسر غرق شادیه مادر بودنه و نیمه دیگه وجودم لبریز غم از نبودن مادرم !!! مادری که نیست تا به دست و پاش بوسه بزنم و بابت مادر بودنش ازش تشکر کنم ! مادرم ,گل جوانمرگ پرپرم دوستت دارشتم ,دوستت دارم و دوستت خواهم داشت ...   امروز یاد این شعر فریدون مشیری افتادم که همیشه با خوندنش داغ دلم تازه میشه ! تاج از فرق فلک برداشتن جاودان آن تاج بر سرداشتن در بهشت آرزو ره ...
11 ارديبهشت 1392

به بهانه ده ماهگی ...

دو رقمی شدن سن تو دقیقا مصادف شده با روز مادر ...     به نظرم اتفاق جالبی اومد ... امسال اولین سالیه که من مادر هستم ,منهای پارسال که توی شکمم بودی ... یک مادر واقعی ! و خیلی لذت بخشه حس مادر بودن ,مادر تو بودن ... دو رقمی شدن سن تو دقیقا مصادف شده با روز مادر ... به نظرم اتفاق جالبی اومد ... امسال اولین سالیه که من مادر هستم ,منهای پارسال که توی شکمم بودی ... یک مادر واقعی ! و خیلی لذت بخشه حس مادر بودن ,مادر تو بودن ... با تو روز رو آغاز و شب رو به پایان رسوندن ! با تو خندیدن و با تو گریستن ! با تو بازی کردن و با تو خوش بودن ! با تو ... من با تو خوشم و در کنار تو خوشم امیدم ,همه هستی من ... ل...
11 ارديبهشت 1392