کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

گرسنگی ...

امروز داشتم با خاله سمیرا (دختر عموم) تلفنی صحبت میکردم که حرف از شیر نخوردن و اذیت کردن و اذیت شدن شما شد ...   وقتی بهش گفتم :که شما دیگه رسما فقط تو خواب شیر میخوری گفت :بچه جاریش هم همینطور شده و بعد از یک مدت هم دیگه توی خواب هم شیر نخورده و شیر رو ول کرده ... گفت :تنها راهش گرسنه گذاشتنته ,انقدر گرسنه که توی بیداری هم شیشه رو بگیری ... البته هفته پیش یکی دو بار این کار رو کردم هاااااااااا خوبم جواب داد و توی بیداری شیر خوردی ,اما دیگه دلم نیومد ...   تصمیم گرفتم دوباره گرسنه ت بذارم ... ببخشید ,خودم هم خیلی ناراحت و نگرانم اما لازمه که تا دو سالگی شما حتما شیر بخوری ... الانم روی پای من داری برای خواب بعد از ظ...
23 ارديبهشت 1392

کمـــــــــــر درد ,پــــــــــــا درد ,شیــــــــــــــــــر ...

ساعت 1:20 بعد از نیمه شبه و تو روی پای من خوابیدی و در حالی که دارم آروم آروم تکونت میدم منتظرم تا خوابت سنگین شه !!! همین چند دقیقه پیش چنان خنده ای کردی توی خواب که منم از خنده ت خنده م گرفت ... قربونت برم ... قربونت میرم اما دیگه دارم یه جورایی خسته میشم مامان جون !   کمرم و پاهام خیلی درد میکنن و با هر تکون شما روی پام این درد تشدید میشه ... هنوز هم توی بیداری شیر نمیخوری ,فقط توی خواب ... ساعت 1:20 بعد از نیمه شبه و تو روی پای من خوابیدی و در حالی که دارم آروم آروم تکونت میدم منتظرم تا خوابت سنگین شه !!! همین چند دقیقه پیش چنان خنده ای کردی توی خواب که منم از خنده ت خنده م گرفت ... قربونت برم ... قربونت میرم اما ...
23 ارديبهشت 1392

فضولی تو یخچاااااااااال !؟

این روزاااااااااااااااا فقط منتظری تا در یخچال باز بشه ... اونوقته که با سرعت تمام با روروئک خودتو به یخچال میرسونی و اول از همه هم میری سراغ در یخچال و سس های کچاب تک نفره رو برمیداری ... خیلی دوستشون داری ,منم از اونجا برشون نمیدارم ! اینم شما در حال لیسیدن سس !!! ... ...
19 ارديبهشت 1392

ده قدم ...

این روزا کلا شما راه رفتن رو به هر کاری ترجیح میدی مامانی ... امروز صبح هم بعد از بادکنک بازی راه رفتی ,اما اینبار ده قدم ! خوشالیم رو نمیتونم وصف کنم ... قیافه هیجان زده ت زمان راه رفتن خیلی بامزه ست ! نمکدون من ,ماشاالله ... بعدشم کنترلت رو از دست دادی و افتادی و دراز کشیدی و گریه ... ...
18 ارديبهشت 1392

بادکنک ...

دیشب داشتم به بابایی میگفتم :که شما از لمس بادکنک چندشت میشه که گفت :تنها راهش اینه که کلی بادکنک بادکنی و بریزی جلوی کیان تا این احساسش برطرف بشه ... رو به رویی با واقعیت ! یهویی یاد بادکنک هایی افتادم که چند سال پیش با عمو سیداینا از بازار خریدیم ,اونا برای امین و معین خریدن و من هم برای بچه آینده م و توی یخچال نگه شون می داشتم تا الان ... رفتم همه رو آوردم و باد کردم و ریختم جلوت !!! اولش خیلی ازشون خوشت نیومد ,انگار یه جورایی میترسیدی ... اما بعد انقدر رنگهای قشنگشون جذبت کردن و بابایی هم باهات بازی کرد که باهاشون کنار اومدی ! امروز صبح هم کلی باهاشون بازی کردی ! اینم شما و بادکنک ها ... ...
18 ارديبهشت 1392

خاله مریم ...

صد بار به این خاله مریمت گفتم که بابا انقدر واسه کیان لباس و خرده ریز نخـــــــــــــــــــــــــر !!!   خودم کم میخرم ,این خاله هات هم هی میخرن ! دیشب دوباره خاله مریم اومد با چند تا چیز خوشگل ,مثل همیشه ! اون عروسکه رو یادته برای سرسیسمونیت خریده بود !؟ تی شرتش رو هم رفته برات خریده ! اینم یه شلوارک مشکی پارچه ای خوشگل ,نمیدونم چرا تو عکس اینطوری افتاده !!! و 2 مداد با سری های خوشگل ! ...
17 ارديبهشت 1392

کیان تعمیرکار ...

اول بگم که من عاشق عکسهای فول کالرم ,مثل عکسهای این پست !   و دوم اینکه به خاطر خرج و مخارج بالای شیرخشک و پمپرز بالای شما من و بابایی تصمیم گرفتیم بذاریمت یه جا کار کنی ... و گاراژ ماشینهای سنگین گزینه خوبی بود ,شما هم که مثل همه پسر بچه هاااااااااا عاشق ماشین و ماشین بازی !!!   شوخی کردم بابا ,نترس حالا حالاهااااااااااااااااااااااا خرجت گردن خودمونه ... اینم عکس های چند دقیقه بازی با ماشین هات ... تا دوربین رو دست من میبینی زل میزنی بهش ! مشغول بازی میشی و ماشینت رو به سمت خودت میکشی ... قسمت بار از دستت در میره و میخوره توی صورتت ,فدات بشم ! و گریه ... و دوباره مشغول میشی ...
17 ارديبهشت 1392