کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

غلیان احساسات !

کلی از غلیان احساساتم توی این روزهااااااااااا برات نوشته بودم که یهویی همش پرید ... نمیدونم دوباره که میتونم بنویسم ولی خوب متاسفم !   فقط بگم که... خاله آرام توی وبلاگ آمیتیس در مورد زمانی نوشته بود که آمیتیس نبوده و اینکه یادش نمیاد قبلا چه جوری زندگی میکرده بدون آمیتیس و حوصله اش سر نمیرفته ... و خاله مونا توی وبلاگ شنتیا از بچه های بی سرپرستی نوشته بود که هیچ چیز توی دنیا براشون جای پدر و مادر رو پر نمیکنه ...   با خوندن هر دو پست خیلی به فکر فرو رفتم ! اینکه واقعا زندگی بدون تو دیگه برام غیر قابل تصوره و پوچ ! و اینکه نمیدونم چی میشه که یه مادر میتونه بچه اش رو ول کنه بره !   احساس میکنم آماده ام و ا...
7 خرداد 1392

نشستن !

امروز موفق شدی برای اولین بار توی ده ماه و بیست و چهار روزگی از حالت خوابیده بلند شی و بنشینی ... دفعه اولی که بلند شدی رو ندیدم ,رفته بودم دستشویی که اومدم بیرون و دیدم از حالت دمر به حالت نشسته تغییر موقعیت دادی ,اولش یه خورده تعجب کردم و بعد هم فکر کردم شاید اصلا دمر نبودی ... ولی بعد از ظهر دیدم که وقتی دمر خوابیدی یواش یواش باسنت رو میدی عقب تا بیای روی زانوت و بعد هم کم کم مینشینی ...   خیلی خوشم اومد ,پسرک باهوش من !
5 خرداد 1392

سینه خیز + چهار دست و پا ...

امروز کلا روز اولین ها بود ...   ظهر که داشتم ظرف میشستم برگشتم و دیدم که شما دمر افتادی و داری با ریشه های فرش بازی میکنی , یک کم بعد که برگشتم دیدم سینه خیز و دنده عقب حدودا 1.5 متر عقب رفتی و بار بعد که برگشتم دیدم باز هم حدودا 2 متر عقب رفتی ...   شب هم که رفته بودیم خونه خاله فری به خاطر به دست آوردن موبایل خاله فری حدودا 1.5 متری رو چهار دست و پا رفتی ...   خدا رو شکر هر دو اتفاق توی ده ماه و بیست و چهر روزگیت افتاد ! مبارکه ! عکسهایی که خاله فری عکاس ازت گرفت ... ...
5 خرداد 1392

آشپزخونه !!!

وقتی مامان باج میده به کیان و اجازه میده تا کشو سفره ها رو بریزه بیرون تا مامان به آشپزیش برسه ...   یادش به خیر یه زمانی این کشوها چقدر مرتب بودن ! 1 اینم شرح تصویری ده دقیقه از این روزهای ما ! ...
5 خرداد 1392

دستگیره کشو !

تنها چیزی که توی اتاقت خیلی بهش علاقه داری دستگیره های سرویس چوبته که اگر ساعت ها هم باهاشون ور بری خسته نمیشی !!! امروز صبح که برای تعویض لباست رفته بودی توی اتاقت ... فضول ... ...
5 خرداد 1392

خیابون بهار ...

دیروز با خاله مریم (دوستمون) رفتیم خیابون بهار بگردیم ببینیم چه خبره !؟ خاله مریم واسه نی نی تو راهیش میخواست خرید کنه و منم دنبال لباس مناسب و احیانا تم دار بودم برای تولد شما که بعد از کلی بالا و پایین کردن مغازه ها چیز خاصی برای تولد شما نیافتیم جز یک ست کامل لباس که من خیلی خوشم اومد ولی ترجیح دادم با بابایی بریم برای خریدش ! نتیجه بهار گردیمون هم شد یک عروسک نخ کش که شما خوشت اومد و از توی کالسکه دولا شدی و برش داشتی و دیگه نگذاشتی سر جاش ,البته فقط همون موقع عاشقش شدی چون از دیروز تا حالا محلش نگذاشتی ! گزینه خوییه برای آویزوون کردن از دستگیره ماشین و سرگرم شدن شما توی صندلی ماشین ... موش نخ کش که عاشق پره های چرخون روی شکمش...
4 خرداد 1392