کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

گلچین عکس های یازده ماهگی ...

این عکس رو خاله فری گرفته ،عاشق چشماتم گل زیبای من ! عکاسی خاله فری ... بادکنک بازی ! پسملم خوابیده ! در ادامه پیدا روی های مامان ... یه روز دیگه ! تو خواب ناز ! توی کابینت جدید زیر گازجدید ... وای چقدر نور زیاده !!! یک صبح آفتابی ... خوش تیپ ! بابایی مهربون به پسرش غذا میده ! فضول خان ! خوش عکس ... بابایی مهربون داره به پسرش آب میده ! نشد ما یه عکس درست و درمون بندازیم !!! پسرم رفته لای مبلا و جیغ میکشه از خوشحالی ... عاشق بیرون ریختن کیف مامان ... پسرم دوست داره دمر بخوابه ! خوش اخلاق بیدار شد !!!...
11 خرداد 1392

به بهانه یازده ماهگی ...

یادش به خیر ...   پارسال همین موقع ها بود که استراحت مطلق بودم و دیگه نمیتونستم تکون بخورم ...     دلم خوش بود به وبلاگی که برات ساخته بودم و تکون ها و لگدهایی که بهم نوید میدادن صحیح و سالمی و داری شیطونی میکنی ... بارها تجسم میکردم چهره ات رو ,دستهای کوچولوت رو ,چشمهات رو ...   یادش به خیر ... پارسال همین موقع ها بود که استراحت مطلق بودم و دیگه نمیتونستم تکون بخورم ... دلم خوش بود به وبلاگی که برات ساخته بودم و تکون ها و لگدهایی که بهم نوید میدادن صحیح و سالمی و داری شیطونی میکنی ... بارها تجسم میکردم چهره ات رو ,دستهای کوچولوت رو ,چشمهات رو ... کارم شده بود خوابیدن روی کاناپه پذیرایی و بابایی هم ...
11 خرداد 1392

اندر احوالات ماه یازدهم ...

خیلی بزرگ شدی ...   فقط یک ماه دیگه راه داریم تا یک سالگی و هر روز با تو بودن یعنی یک شگفتی جدید ... انگار همین دیروز بود که توی این روزا توی شکمم غلت میزدی و وول میخوردی و شیطونی میکردی ... یادش به خیر ... حالا دیگه تموم اون تکونهات تبدیل شده به شیطنت هایی که شده شیرینی زندگی من و باباییت ...   با تعادل بیشتری راه میری و در طول روز یه چند باری دور میزنی توی خونه ... دستت رو به هر چیزی میگیری تا بلند شی و بایستی ... خیلی بزرگ شدی ... فقط یک ماه دیگه راه داریم تا یک سالگی و هر روز با تو بودن یعنی یک شگفتی جدید ... انگار همین دیروز بود که توی این روزا توی شکمم غلت میزدی و وول میخوردی و شیطونی میکردی ... یادش به...
11 خرداد 1392

آپتـــــــــــــــامیل سه !

از امشب رسما مصرف آپتامیل 3 رو شروع کردیم !   یادمه آپتامیل 2 رو هم یک ماه زودتر شروع کردیم ,البته اون موقع شما سیر نمیشدی اما الن دلیلش اینه که فقط دو تا قوطی دیگه آپتامیل 2 داریم ...   قعلا مخلوط میخوری ,یعنی سه پیمونه آپتامیل 2 و دو پیمونه آپتامیل 3 ... امیدوارم خوشت بیاد !
10 خرداد 1392

شکست !

به ندرت پیش میاد توی برنامه ها و پروژه هایی که برای شما دارم شکست بخورم ... ولی امشب توی اولین قدم شکست خوردم !!!   یا شما دیگه غیر قابل برنامه دادن شدی یا من ضعیف ! این روزا مثل اون وقتا که کوچولو بودی دوباره عادت کردی روی پا بخوابی ,همش هم به خاطر زمانیه که برای شیرخوردن میگذاشتمت روی پام و البته ارزش داشت و شما دوباره شدی همون شیرخوار خودمون ! امشب اومدم در آخرین ساعات یازده ماهگیت عادتت بدم که دیگه خودت بخوابی که بعد از کلی شیطنت و اذیت و آه و ناله و بلند شدن و نشستن بابا جونتون فرمودن :عذاب نده بچه مو ... منم گفتم :پس بیا خودت بخوابونش من دیگه کمر درد و زانو درد کلافه م کرده ... ایشون هم از خدا خواسته پذیرفت و طبق معم...
10 خرداد 1392

دندون چهارم !

وای که کشت منو این دندون چهارمت تا خودنمایی کرد ...   هم شما خیلی اذیت شدی ,هم من ... الان هم که دراومده یک آبسه بزرگ اندازه تاول روشه ! امروز داشتم باهات بازی میکردم و میخندوندمت که یهویی دیدمش ,اولش شک کردم ولی کلیاتی که خندوندمت تازه فهمیدم که بعله دندون خان چهارم هم تشریف آوردن ... میگم همش دوست داری یه چیزی رو گاز بگیری هاااااااااا ! اینم دندون چهارمت ... ...
9 خرداد 1392

سفر ...

این روزا خیلی دلم سفر میخواد ,آخه من عاشق سفرم ...   نمیدونم چرا این باباییت انقدر از سفر کردن با شما میترسه !؟ چند روز دیگه دقیقا 2 سال میشه که یه مسافرت درست و حساااااااااااااااااابی نرفتیم ,آخرین سفرمون هم ترکیه_آنتالیا بود ... چند ماه بعد از سفرمون بود که من باردار شدم و توی زمان بارداری برای اینکه اتفاقی برای شما نیوفته خدای نکرده جرات سفر کردن نداشتیم و اوایلی که شما به دنیا اومده بودی بابایی میگفت :کیان یه خورده جون بگیره میریم و حالا که تقریبا داره یک سالت میشه باباییت هنوز هم میترسه سفر بریم و خدای نکرده برای شما اتفاقی بیوفته ... حتی مکه ای رو هم که توی دوران بارداری اولویتمون اعلام شد هم نمیاد بریم ! یکی دو ماه قب...
8 خرداد 1392