کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

اولین درخواست !

دیشب که نگذاشتی درست و درمون بخوابم ... انقدر غرغر و گاها گریه کردی که نصفه های شب آوردمت توی اتاق خودمون بین من و بابایی بخوابی ،پیش ما هم که اومدی تا صبح لنگ و لگد بود که نثار من و بابایی میشد ... هی به این باباییت میگم انقدر کباب دادن به این بچه اشتباهه هاااااااا ،ولی کو گوش شنوا !!! دیروز عصر که واسش کباب برگ درست کرده بودم کلی هم به شما داد ،البته من خودم هم به شما کباب میدم اما تکه های بزرگ که نتونی زیاد بخوری ! بگذریم ... تمام شب نخوابی و بد خوابیم رو صبح شما با اولین درخواست زبونیت جبران کردی ... صبح بیدار که شدم خواب آلود رفتم توی آشپزخونه و شما هم دنبالم عین جوجه اردک میومدی ،در همین حین چشمم به بابایی افتاد که برای فرا...
4 تير 1392

دغدغه

اين روزا بزرگترين دغدغه من شده غذا خوردن تو ... هر چيزي رو كه احساس كنم دوست داري مهيا ميكنم ,اما تو فقط ذره اي ميخوري و بعد ديگه حتي دهانت رو باز هم نميكني !   امروز سه بار چايي ريختم و يخ كرد ... مواظبت هستم به كنجكاوي هات ادامه بده عزيزم ...
3 تير 1392

نیمه شعبان ...

یکسال شد هااااا ...   پارسال نیمه شعبان چهار روزه بودی ... آقا برای تمام عمرم متشکرم بابت شفاعتتون ...   آقا جان اگر تو نيايي سيلي ظالمان هميشه بر گونه مظلومان مي خورد و صداي ظالم همه جا به گوش مي رسد ... ...
3 تير 1392

خرید با یه پسر غرغرو !!!

امروز بعد از اینکه عمه و عمرانه جون رفتن من و تو و خاله فری رفتیم هفت حوض تا اون لباسی که مد نظر مامانیه برای تولدت اونجا بیابیم که ... انقدر شما غر زدی و از وقتی که راه افتادیم گفتی اه که کلافه ام کردی ... راستی امروز برای اولین بار بهت دنت وانیلی دادم و بسی عاشقش شدی ،غذا که نمیخوری باید یه جوری زنده نگهت داشت !!! خلاصه که باز هم نیافتم ... فقط یه لباس برای خودم خریدم و ۶ تا بادی حلقه ای برای شما ،همین ! راستی دیروز از دم نمایندگی دلونگی رد میشدیم که یاد خاله فری افتادم که قوری چای سازش شکسته ،از عمو احمد خواهش کردم بایسته و رفتم برای خاله فری قوری بخرم که چشم به این دو تا باکس بانمک و کالرفول افتاد و خریدمشون ... میخوام چیزایی...
1 تير 1392

عمه مریم ...

این روزا در پی تدارکات یه جشن تولد کوچولو هستم برای شما ،اونم با تم باب اسفنجی !!!   کلیاتی گشتم تا وسایل جشن رو از یک سایت اینترنتی خریدم و فقط مونده یک کمی وسایل تزییناتی که باید برم بازار و یک لباس باب اسفنجی که انگار هیچ جا گیر نمیاد ! امروز بعد از ظهر عمه مریم و عمرانه اومدن خونه مون ،اونم از خرید و عمه مریم زحمت کشیده بود و برای شما یک تاپ باب اسفنجی ست کرده بود با یک شلوارک ! مرسی عمه جونی ... . ...
1 تير 1392

کیان فنی ...

میدونم تو هم فنی میشی ،عین باباییت ... دیشب بابایی داشت روروئکت رو که من شسته بودم باز میکرد که بذاره توی جعبه اش و ببره بذاره انباری که شما هم کنجکاوانه دور و برش میپلکیدی ... دیشب کلی از لباس های دست نخورده و نوت که برات کوچیک شده به همراه کریر و روروئکت منتقل شدن به انباری ! فنی مامان ! ...
31 خرداد 1392

خواب کیانانه ...

دیشب که خواب بودی گفتم یه چندتا عکس از خوابیدنت توی اتاقت بگیرم که بمونه یادگاری ! قربونت برم ... انقدر خسته بودی که برق رو که روشن کردم و کلی عکس هم انداختم اصلا تکون هم نخوردی !!! قشنگم ،خوب بخوابی همیشه ! ...
31 خرداد 1392