کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

جشن تولد یک سالگی کیان !

بالاخره جشن تولد شما روز هجدهم تیر برگزار شد ! تم تولدت باب اسفنجی بود و همه چیز خیلی زیبا شد ! البته تعداد مهمونامون خیلی کم بودن و تقریبا یک تولد خصوصی و خودمونی به حساب میومد ! ان شاالله تولد بزرگتر با مهمونهای بیشتر رو زمانی که رفتی پیش دبستانی برگزار میکنیم تا خودت هم لذت ببری ! خیلی خوش گذشت ،هم به من و هم به همه مهمونهای دوست داشتنی مون ! کلا ۱۷ نفر مهمون داشتیم که ۶ تاشون کوچولو بودن ! تولد هم به صرف عصرونه بود ! توی این پست عکس های تولد رو برات میگذارم ،البته عکس ها خیلی زیاد و قشنگ بودن ولی خوب خیلیاشونو نمیتونم توی وبت بگذارم ! ان شاالله تولد صد سالگیت ... بفرمایید تولد یک سالگی کیان خان جان .....
30 تير 1392

ای تیه !؟

امروز از صبح که بیدار شدی میگی :ای تیه !؟ (این چیه !؟) اما نمیدونم همش چرا گریه میکنی !؟!؟!؟ احساس میکنم دندون جدیدی توی راهه ،اما هرچی توی دهانت رو نگاه میکنم چیزی نمیبینم ! پدر این تایم کپسول رو هم درآوردی بس که با ناخن افتادی بجونش تا ببینی میتونی بکنیش یا نه !؟ همچین قشنگ خم میشی تا لامپ روشن زیرش رو ببینی که دلم میخواد درسته قورتت بدم ! راستی امروز موقع نماز هم ادای من رو درمیاوردی و من هر کاری میکردم شما هم تقلید میکردی ،موقع سجده هم کلا دمر میشدی روی زمین ... بدون شرح ! ...
30 تير 1392

سَ آم ،نی نای نانای ...

امروز هر بار که من رو میبینی میگی سَ آم (سلام) ...   از ظهر تا حالا هم با کفگیر چوبی من میکوبی توی درهای کابینت ها و میگی نی نای نانای ،خدا رو شکر رقاصم که داری میشی ... امروز سینی استیل من رو آورده بودی و باهاش رنگ گرفته بودی !   قشنگم ... مگه شما اسباب بازی نداری !؟ ...
29 تير 1392

ماه رمضان ...

یادش به خیر ... پارسال ماه رمضون رو میگم ! چه روزای بدی بود !!! شما از صبح تا شب بی قرار و ناآروم بودی و از شب تا صبح هم از گرسنگی ناله میکردی و ما نمیفهمیدیم چته !!! یادش به خیر از شب تا صبح من به یک پهلو میخوابیدم و با یک حالت خاصی سر تو رو روی بازوم و کف دستم رو زیر باسنت میگذاشتم و با هم میخوابیدیم ... اون موقع خیلی کوچولو بودی و صبح که بیدار میشدم انقدر بدنم خشک شده بود که نمیتونستم تکون بخورم ... آخه تو فقط توی اون حالت میخوابیدی نازنینم ! یادش به خیر شما انقدر بی قرار بودی که من روزهای اول ماه رمضون حتی وقت نمیکردم یه افطاری درست و حسابی به باباییت بدم ،راستش یه وقتایی حتی اجازه نمیدادی خودم هم چیزی بخورم ! توی همین ما...
26 تير 1392

واکسن یک سالگی ...

باز هم طبق معمول واکسنهای شما از من اصرار و از باباییت انکار ...   ولی خوب به هر حال باید یه کارایی رو انجام داد دیگه ! حالا هر چه قدرم که دور بیوفته باز هم باید انجام بشه ،مثل همین واکسن شما ! شنبه صبح زنگ زدم و برای چک آپ ماهیانه ات وقت گرفتم برای روز یکشنبه ! یکشنبه صبح هم با بابایی رفتیم پیش دکتر و دکتر کلی از راه افتادن شما ذوق زده شد ،بعد هم طبق معمول معاینات روتین و گفت همه چیز عالیه و شما آماده ای برای واکسن یک سالگی ... و تاکید کرد که واکسن یک سالگی هیچ نوع عوارضی نداره و ممکنه از یک هفته تا ده روز بعد شما ناآرومی کنی یا اذیت بشی ... خلاصه ... امروز صبح با بابایی رفتیم همون مرکزی که شما تمام واکسن هات رو اونجا ز...
25 تير 1392

یک ،دو ،ســــــــــــــه !!!

از ماه پیش وقتی بازی میکردیم برات میشمردم یک ،دو ،ســـــــــــــه !!!   عدد سه رو هم همیشه بلند و کشیده و بازی مانند میگفتم تا تو بدونی که باید تکرارش کنی ... پریروز داشتیم لباس میپوشیدیم تا برای افطار بریم خونه دایی حمیداینا و من طبق معمول داشتم انگشتهای شما رو سه تا سه تا میشمردم که بعد از چند بار تکرار به عدد سه که رسیدم یهویی پستونکت رو پرت کردی و دقیقا با همون لحن من و همون کشیدگی گفتی : ســـــــــــــه ! قربون پسر باهوشم برم من ! دیروز و امروز هم درگیر یکی دیگه از خواستگارهای خاله فری هستیم !!! دیروز اومدن و امروز هم میخوان بیان ،آخه خیلی از خاله فری خوششون اومده ... البته تا قسمت چی باشه !؟ راستی همین نیم ساعت پیش...
24 تير 1392