کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

تمرین نقاشی !!!

امروز با خودم گفتم کاش با هم تمرین نقاشی کنیم آخه دوست دارم تو هم مثل خودم خوش خط بشی و نقاش و صد البته هنرمند ... این شد که جعبه مدادرنگی و دفتر نقاشیت رو آوردم تا با هم تمرین کنیم ! اول که مداد رنگی ها رو ریختی بیرون ... بعد به شیوه خودت شروع کردی به خط کشیدن توی دفتر نقاشیت ! بعد از چند دقیقه تمرین خسته شدی و مدادها رو پرت کردی و میخواستی دفترت رو پاره کنی ! اینجا دیگه من وارد عمل شدم و دفتر رو ازت گرفتم ! رفتی سراغ لاک پشت چشم درشتت که جدیدا خیلی توجه ت رو جلب کرده !!! راستی فردا عید فطره ،به احتمال ۹۰٪ امروز میریم ییلاق پیش مامان جون و آقا جون ! ...
17 مرداد 1392

هشتمین دندون !

همین نیم ساعت پیش داشتم نماز میخوندم که طبق معمول سلام نماز ظهر رو که دادم پریدی توی بغلم تا با دهان باز بوسم کنی که دیدم دندون هشتمت هم خودش رو نشون داده ! دیشب دیدم که دلت میخواست زمین و زمان رو گاز بگیری هاااااااا ،حدس زدم ! ساعت ۲ هم به زور خوابیدی ! مبارکه ! اینم دندون هشتم ... ...
16 مرداد 1392

ماکارونی !!!

این روزا هر بار غذا خوردن شما منجر میشه به یک حمام و شستن روفرشی ... نوش جونت عسلم ،تو که غذا میخوری انگار دنیا رو به من میدن ! امروز ماکارونی داشتیم و من دیدم بهترین فرصت برای عکاسیه ! غذا رو گذاشتم روی فرشی و دوربین رو که بداشتم (به فاصله سی ثانیه) دیدم سریع بشقاب رو برگردوندی روی روفرشی ... اول تجزیه و تحلیل ! و بعد شروع به خوردن ،البته بهتره بگیم بازی کردن ! اینجا توجه ت به یک تبلیغ بازرگانی جلب شده ! باز هم تبلیغ ... و خوردن ماست به شیوه جدیدی که بابایی یادت داده !!! و بعد هم کیان مستقیم توی حمام و روفرشی توی ماشین لباسشویی و لباس های کیان هم توی سبد رخت چرک ! از حما...
15 مرداد 1392

اتفاق بد !

امروز که داشتم واسه خاله مریم تلفنی تعریف میکردم یادم اومد تو وبلاگت ننوشتم برات !     توی این یک سال و یک ماهی که مسولیت خطیر نگهداری از شما بر گردن ماست خیلی من و بابایی هوات رو داشتیم و همیشه مواظبت بودیم که خدای نکرده اتفاقی برای شما نیوفته ! کلا توی این یک سال و یک ماه شما اصلا از جایی نیوفتادی ،چون من هیچوقت شما رو تنها روی تخت ،مبل و یا جاهایی که امکان افتادن شما از اونجا وجود داشته نگذاشتم !!! ولی ... عکسهای امروز که رفتیم خونه خاله فری ! جدیدا تا لباس بیرونت رو میپوشم اول میری دم پنجره !!! امروز که داشتم واسه خاله مریم تلفنی تعریف میکردم یادم اومد تو وبلاگت ننوشتم برات !   توی این یک سال و یک ما...
14 مرداد 1392

گمشده !

چند وقت پیشا یه روز که قرار بود طبق معمول هر روز من و شما بریم پیاده روی بابایی زنگ زد و گفت :هنوز نرفتین بیرون !؟ گفتم :نه ،چه طور مگه !؟ بابایی گفت :امروز یه بچه رو همین حوالی دزدیدن ،هواست رو جمع کن میری بیرون ! همون موقع دلم آشوب شد ،با خودم گفتم :خدا به داد مادرش برسه ! از اون روز همش توی فکر همون بچه بودم و موقع بیرون رفتن یک استرس ناشناخته به سراغم میومد !!! البته من ۹۹٪ اوقات برای پیاده روی یا گردش های عصرونه خاله فری و گاها خاله مریم هم همراهم هستن و موقع توی مغازه رفتن یا مشغول شدن اول شما رو به اونا میسپارم و بعد کارم رو انجام میدم و اگر کسی همراهم نباشه و مغازه هم جا نداشته باشه از خریدم صرف نظر میکنم ! خلاصه ... دی...
14 مرداد 1392

سر مزار !

امشب با خاله فری با وایبر sms بازی میکردیم که خاله فری گفت :یه عکس از کیان بذار !؟ منم براش گذاشتم ... اونم یهویی این عکس رو برام گذاشت !!! نمیدونم مال کِی هست !؟ ولی احتمالا توی ۸-۷ ماهگی شماست ! سر خاک بابا عزیز و مامان شهناز من ،بغل زندایی زهرا ! ای دل غافل ... ...
13 مرداد 1392