کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

مرغ مقلد !

این پست رو یک بار گذاشتم هاااااا ،نمیدونم چرا هر چی نوشته بودم پاک شده ! دوباره مینویسم ... فقط به عشق تو ! کاسکو کوچولوی خونه مون ... امروز برای نهار داشتم بهت غذا میدادم و به امید پیدا کردن یک پیام تبلیغاتی کانالهای تلویزیون رو بالا پایین میکردم که دیدم خبری نیست ... شبکه پنج داشت تکرار سریال بی مزه و بی نمک «اولین انتخاب» رو نشون میداد و دیدم انگاری توجه ت رو جلب کرد ،آخه تو هم مثل خودمی اصلا به دیدن برنامه کودک یا برنامه های تلویزیونی علاقه نشون نمیدی !!! اینم پسر عاشق رگه های افتاب ... این پست رو یک بار گذاشتم هاااااا ،نمیدونم چرا هر چی نوشته بودم پاک شده ! دوباره مینویسم ... فقط به عشق تو ! کاسکو کوچو...
27 شهريور 1392

اولین بالا رفتن از پله !

پسرم ،امیدوارم تمام پله های زندگی رو یکی یکی و با موفقیت بالا بری و همیشه در حال صعود از پله های ترقی باشی ... دوست دارم همیشه در حال بالا رفتن ببینمت !   و حالا تو و تجربه جدیدت ... البته جالبه ،همیشه فکر میکردم چون شما هیچوقت چهار دست و پا و سینه خیز نرفتی پس از پله هم نمیتونی بالا و پایین بری ،البته خوب خونه ما و اطرافیانمون هم پله نداره که شما پله رو تا حالا تجربه کرده باشی ... امروز رفتیم خونه خاله سمیرا (دختر عموی من) مولودی ،آخه میلاد امام رضا(ع) هست و خاله سمیرا هم چون رضا پسرش رو از صدقه سری امام رضا(ع) داره از زمان تولد رضا که الان حدودا ۱۲-۱۱ ساله است هر سال روز میلاد مولودی میگیره ... خلاصه ... اینم شما و ال اس...
26 شهريور 1392

اولین فرمان بردن !

وای چقدر دوست داشتم بزرگ شی ،هی من بگم :کیــــــــــــــــان کنترل رو بده !کیان اینو بده !اونو بده !   اصلا کلا ما خانوادتا عاشق دستور دادنیم ! حالا اینا که شوخیه ولی این چند وقته هی باهات تمرین میکردم که کیان اینو بده !اونو بده !و تو هم هاج و واج نگاهم میکردی ... امروز موقع بازی نخ نهنگ وانت رو کشیدم و گذاشتمش روی سرامیک ،اونم روی سرامیک رفت و خورد تو دیوار و دور خودش چرخید و تو هم کلی خوشت اومد و ذوق کردی و مثل همیشه منتظر بودی تا من برش دارم و دوباره همون کار رو انجام بدم ... منم بی خیال همینطوری نگاهت کردم و گفتم :کیان بده ش ! اولش مثل همیشه هاج و واج نگاهم کردی و بعد هم طبق معمول این روزا اومدی و دستم رو کشیدی تا بیام و...
25 شهريور 1392

نهمین دندون !

چند روز پیشا داشتم به این فکر میکردم که چند وقته دندون درنیاوردی !؟؟؟؟ دیدم یک ماه و نیمه ،با خودم گفتم :یعنی چی ؟؟؟   یه چند روزیه که دوباره خیلی بهونه گیر شدی و یه وقتایی خیلی اذیت میکنی و اذیت میشی ،مثلا همین دیشب از حدودا ساعت ۴-۳ صبح انگار گذاشته بودنت روی ویبره ... هی توی خواب دور خودت میچرخیدی و میگفتی اوممممم اوممممم اوممم ... انقدر کلافه شده بودم که دلم میخواست بکشم خودم رو از بیخوابی ! هی هم چنگ میزدی توی موهای من و موهام رو میکشیدی ،خوب‌ آخه یه چند روزیه توی هال میخوابیم ،من و تو و بابا ،اونم به روش خیاری ... از صبح هم که چشمهات رو باز کردی شروع کردی به گریه کردن و توی طول روز هم انقدر اذیت کردی که من و باب...
25 شهريور 1392

این روزای ما ...

این روزا خیلی کم فرصت میکنم و بیام برات بنویسم گلم !   هر روز شیطون تر از قبل میشی و من مدام باید مواظبت باشم تا خدای نکرده بلایی سرت نیاد ،عصرها هم که میریم پیاده روی و بعضا خرید ... چند روزیه که تمام وسایل اتاقت رو میاری و میریزی توی هال و باز هم حوصله ت سر میره و غرغر میکنی و هر چه قدر هم من و بابایی باهات بازی میکنیم سیر نمیشی انگار ! یکی دو روز هم که درگیر خرید لباس برای خودم برای جشن عروسی دخترعموم بودم که اول قرار بود نریم ،بعد قرار شد بریم ... از سه شنبه شب هم که ییلاق پیش مامان جون و آقا جون بودیم و شما کلیاتی خوش گذروندی ،تازه من دلم میخواست امروز رو هم می موندیم و من یه دل سیر منیره جون (دختر خاله بابا)‌ رو مید...
22 شهريور 1392

شیطونک !

امروز کلی حوصله ت سر رفته بود ... داشتم آشپزی میکردم و تو رو با باباییت تنها گذاشته بودم که اومدم دیدم باباییتون آی پد به بغل روی تخت دراز کشیدن و شما هم کلا هر کاری که دوست داری میکنی ... سبد رخت چرک رو آورده بودی وسط هال و ... اون تو چی میخوای دقیقا !؟ لباسا و سبد رو جمع کردم و گذاشتم سرجاش و برگشتم سرکارم که با صدای تالاپی افتادن شیی اومدم دیدم بعله ! اون پاهایی هم که سمت چپ بالای عکس دیده میشن دقیقا پاهای پدر گرامیتون هستن ! ...
16 شهريور 1392

یک سال و دو ماهگی ...

با سه روز تاخیر مینویسم ...   این روزا توی هر ثانیه زندگی ما پسرکی ایستاده که هر روز شیطون تر از قبل میشه و نمکی تر ! هر روز از دیدن تو کنارم انقدر مسرور و شادمان میشم که انگار بزرگترین شادی دنیا رو بهم هدیه دادن ! متاسف میشم برای خودم که دارم روزهای کودکیت رو به سادگی از دست میدم ،دوست دارم زمان کش بیاد و ساعتها دنباله دار بشن ! شبها که میخوابی تازه میشینم و نگاهت میکنم و نوازشت میکنم و تمام اجزای صورتت رو برای صدمین بار در روز به حافظه م میسپارم تا فرداها که بزرگ شدی هنوز چهره معصوم و مظلومت رو در قاب نگاهم به یاد داشته باشم ... این روزها در طول روز مدام دوست داری که بگی ماما بعد من بگم جااااااانم و بعد دوباره بگی ماما ! ...
14 شهريور 1392