گله ...
اومدم ازت گله کنم ،به خودت ... چند روزه که شیر نمیخوری ،دیگه توی خواب هم نمیخوری !!! چرا !؟ مدام شیر درست میکنم به امید اینکه این بار میخوری و باز هم نمیخوری ... خیلی بخوری ،۱۲۰سی سی در روز ،که تقریبا هیچه ... کلافه شدم دیگه ! کمر درد هم امانم رو بریده ! چه کار کنیم حالا !؟!؟!؟ آهان لباس هم تنت میکنم مدام میخوای درشون بیاری و غرغر میکنی ... حالا مگه چی تنت میکنم فعلا!؟ تی شرت و شرت ... انقدر میای مظلومانه نگاهم میکنی و لباسهای تنت رو میکشی که اجباراً درشون میارم ! ای بابا !!! خدا به داد زمستونمون برسه ... پریشبا لباسهای پاییزه ت رو درآوردم تا ببینم کدوماش امسال اندازه ته که اصلا نگذاشتی تنت کنم !!! راستی ...
اولین تجربه دندون پزشکی ...
پنج شنبه و جمعه ای که گذشت رو رفته بودیم ییلاق پیش مامان جون اینا ! صبح پنج شنبه رفتیم عکس هات رو انتخاب کردیم و سفارش دادیم و بعد از نهار هم رفتیم ییلاق ... اونجا بساط بلال خورون بود و عمه مریم برای اولین بار به شما بلال داد ،بی خبر از اینکه شما فعلا نباید بلال بخوری ... شما هم خوردی و کلیاتی خوشت اومد !!! پنج شنبه و جمعه ای که گذشت رو رفته بودیم ییلاق پیش مامان جون اینا ! صبح پنج شنبه رفتیم عکس هات رو انتخاب کردیم و سفارش دادیم و بعد از نهار هم رفتیم ییلاق ... اونجا بساط بلال خورون بود و عمه مریم برای اولین بار به شما بلال داد ،بی خبر از اینکه شما فعلا نباید بلال بخوری ... شما هم خوردی و کلیاتی خوشت ...
کیان پیچ گوشتی به دست ...
دیشب تصمیم گرفتیم که میله های تختت رو برداریم تا شما اول بالا و پایین رفتن از تختت رو یاد بگیری و بعد هم یواش یواش بخوابونیمت روی تخت ! انگاری شما هم مثل باباییت فنی تشریف داری گلم ،از همون اول شروع کردی به اصرار برای گرفتن پیچ گوشتی از بابا ! بابایی هم بهت داد و یادت داد که چه طوری پیچ رو باز کنی و جنابعالی هم کلی بازی کردی و ول کن نبودی ... اینم خوشحال از گرفتن پیچ گوشتی ! باباییت همیشه برای تو خیلی حوصله داره گلم ،امیدوارم قدرش رو بدونی ... تلاش برای باز کردن پیچ ... کمک بابایی ... و در آخر ناراحت از اینکه بابایی پیچ گوشتی رو از دستت گرفته ! ...
مادری ...
یادش به خیر ... همه میگفتن :این زهرا بچه دار شه ،ببینیم چه جوری بچه بزرگ میکنه با این همه ادا اطوار !؟ دایی حمید همیشه میگفت :ای خدا ،من باشم و بچه داری تو رو ببینم !!! انقدر که غر و لند میکردم که بچه هاتونو اینطوری کنین ،اونطوری کنین ... یه وقتایی دیگه خاله الهام و زندایی زهرا جوابمم نمیدادن ،فقط بهم یه لبخند میزدن که یعنی شب دراز است و قلندر بیدار !!! یادش به خیر ... همه میگفتن :این زهرا بچه دار شه ،ببینیم چه جوری بچه بزرگ میکنه با این همه ادا اطوار !؟ دایی حمید همیشه میگفت :ای خدا ،من باشم و بچه داری تو رو ببینم !!! انقدر که غر و لند میکردم که بچه هاتونو اینطوری کنین ،اونطوری کنین ... یه وقتایی ...
دهمین دندون ...
امروز داشتم باهات بازی میکردم که یهویی هوس کردم ببینم اون دندونی که بابتش اینهمه غذاب میکشی دراومده یا نه !؟ انگشتم رو توی دهانت که کردم که البته گازش هم گرفتی حساااااااابی ،اشک توی چشمهام جمع شد ،اما خوبیش این بود که فهمیدم دهمین دندونت هم خودش رو نمایان کرده ! این دندونت خیلی وقته متورمه ،یه چیزی حدود ۶-۵ ماه ... قربونت برم ده دندونی من ! اینم دندون دهم ... ...
دیشب !!!
دیشب شام رفتیم همون رستوران k1 برج میلاد ! غذاها که اصلا چنگی به دل نمیزد ،انگار داری آب سرد میخوری ،هیچ طعمی نداشت ! خوشمان نیامد ... اما به جاش شما و آنوشا کلی با هم بازی کردین و این بار آنوشا خیلی بهتر با شما برخورد کرد و خبری از کارای قبلی نبود ! بعد هم اومدیم خونه ما و همین نیم ساعت پیش خاله شیوا اینا رفتن ،البته شما و آنوشا همون موقع که اومدیم جفتتون خوابیدین ! توی محیط های باز انگــــــــــــــــــار نه انگار که مادر داری ،سرت میندازی پایین و همینطوری میری ... اینجا دویدی و خوردی به اون آقاهه که شلوارش سفیده ،ایشونم بلندت کرد و بوسیدت و رفت ... آنوشا نشسته بود پیش مامانش رو صندلی ،شما رو هم نشوندم ،ام...







