کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

داستان پستونکی که گم شد ...

روزی دو تا پست !؟ زیاد نیست ؟؟؟  بعد از ظهر با خودم گفتم :آخ جون الان کیان میخوابه و منم یه ۳-۲ ساعتی میخوابم ! آخه اگر سر و صدا نباشه راحت ۳-۲ ساعت میخوابی واسه خودت ،خدا رو شکر خوش خوابی مثل باباییت ! شیرت رو درست کردم و دستمال کاغذی و گوشی و ریموت تلویزیون رو آوردم و متکا رو گذاشتم رو زمین و گفتم :کیان بخواب تا برم پستونکت رو بیارم ... تمام خونه رو گشتم نبود ،وا ... گشتم ،گشتم ،گشتم ... خوشحال از پیدا شدن یار قدیمیت ! روزی دو تا پست !؟ زیاد نیست ؟؟؟  بعد از ظهر با خودم گفتم :آخ جون الان کیان میخوابه و منم یه ۳-۲ ساعتی میخوابم ! آخه اگر سر و صدا نباشه راحت ۳-۲ ساعت میخوابی واسه خودت ،خدا رو شکر خوش خوابی ...
2 مهر 1392

اولین دست زدن !

خیلی از کوچولوها از ۷-۶ ماهگی میتونن دست دسی کنن ،اما شما علی رغم تمرین های من اصلا علاقه ای به این کار نشون ندادی ... کلا هر کاری رو هر وقت که بخوای و احساس کنی وقتشه انجام میدی ! امروز برای اولین بار خودت بدون اینکه ازت بخوایم شروع به دست زدن کردی و از صدای ایجاد شده کلی لذت بردی ... تلویزیون یه آهنگ شاد پخش کرد ،شما هم شروع به دست زدن کردی و از ذوقت دور خونه میچرخیدی ... اون لحظه نتونستم ازت عکس بگیرم ،اما کلی حال داد ! اینم ظهر که حاضر شدی بریم بیرون خرید ،البته با دمپایی ... داری میخندی به خاله فری ! باور کن خیلی وقته عکس درست و درمون نداری ! اینطوری با هیجان میدوی و میای خودت رو پرت میکنی تو بغلمون که خدا به ...
2 مهر 1392

خواب دوباره توی اتاق خواب ...

راستی ... اینم بگم ! خیلی زحمت کشیدم که شما به خوابیدن پیش ما عادت نکنی و حالا بعد از مدت به این کمی خودم نمیتونم ازت جداشم ... از دیشب تصمیم گرفتم تا شما بیش از این به خیاری خوابیدن توی هال عادت نکردی دوباره برت گردونم توی اتاق خودت ! قبل از خواب بردمت توی اتاقت و گذاشتمت توی تختت تا یه خورده بازی کنی و تختت رو لمس کنی که اصلا دوست نداشتی توش بمونی و میخواستی بیای بیرون ،بعد هم خیلی راحت پاهات رو گذاشتی روی میله ها و از تخت اومدی پایین ! به باباییت گفتم :اصلا باید این نرده ها برداشته بشن ،این تخت دیگه قابل اطمینان نیست !!! شب هم شما رو روی یک تشک خوابوندم توی اتاقت روی زمین که ببینم مشکل از اتاقه یا تخت ... تا صبح خوابیدی و اص...
1 مهر 1392

ورزش ،روز اول ماه مهر !

امروز رفتم باشگاه برای ورزش ،اونم ایروبیک ... روز اول مهر ... خیلی سال ورزش میکردم ،تقریبا از همون ۱۷-۱۶ سالگی که بابام (خدابیامرز) منو متوجه اضافه وزن بسیار زیادم کرد و بهم هشدار داد که شاید هیچوقت نتونم به خاطر اضافه وزن یک زندگی ظریف و زنونه و سالم داشته باشم ... همون روزا به غیرتم برخورد و شروع کردم به ورزش و رژیم تحت نظر دکتر خضری و وزن خیلی زیادی کم کردم ... همیشه مدیونشم ،مدیون پدری که فقط پدر نبود ... بماند ... اینم عکس امروز صبح که گوشی اسباب بازیت رو گذاشته بودی در گوشت و با علیرضای خیالی حرف میزدی ! امروز رفتم باشگاه برای ورزش ،اونم ایروبیک ... روز اول مهر ... خیلی سال ورزش میکردم ،تقریبا از همون ۱۷-۱۶ سالگی ک...
1 مهر 1392

در برای آشپزخونه ...

من با این کار مخالف بودم هااااااااا ،ولی خوب باباییت چند روز پیش برای آشپزخونه در گذاشت ... آخه شما جدیدا یه خورده کارای خطرناک میکنی و بابایی هم همش نگرانه که نکنه خدای نکرده اتفاقی برای شما بیوفته ... مثلا میری سر کابینت قابلمه های استیل و اونا رو هی جا به جا میکنی علی رغم سنگین بودنشون ... میری سر کابینی که توش سطل زباله قرار داره و سعی میکنی دستت رو توی سطل زباله کنی ... میری سر کابینت ظرفهای بلور و برشون میداری و دیروز یه پارچ افتاد از دستت روی پات و خدا رو شکر که نه پات آسیب دید و نه پارچ شکست ... و ... شما هم که اصلا از این در جدید خوشت نمیاد !!! اول یه خورده میای پشتش و من رو صدا میزنی و انواع و اقسام ادا و اطوارا رو در...
30 شهريور 1392

باغ پرندگان ...

دیروز جمعه خیلی حوصله مون سر رفته بود ! بابایی هم از صبح رفت و ساعت ۴-۳ اومد ،شما رو با خودش برد حمام و موهات رو یک کم مرتب کرد ! از حمام که اومدین من گفتم :خیلی حوصله مون سر رفته بریم باغ پرندگان !؟ بابایی هم قبول کرد و رفتیم ! خیلی جای قشنگ و باصفا و خوش آب و هوایی بود ،فقط حیف که ما دیر رفتیم ... رسیدیم اونجا شما خوابیدی و یه ۳-۲ دور دور باغ پرندگان زدیم با ماشین تا شما توی خواب شیرت رو بخوری و بعد هم رفتیم توی پارکینگ و پارک کردیم و از اونجا هم با ون رفتیم بالا به سمت خود باغ ،ما رسیدیم اون بالا دیگه هوا داشت گرگ و میش میشد و وقت زیادی نداشتیم ... بلیط خریدیم و رفتیم تو و همون ابتدا یک آب نما توجه ت رو حسااااااابی به خودش جلب...
30 شهريور 1392

میای ...

دارم کرفس هایی رو که دیروز بعد از ظهر خریدم و دیشب شستم و صبح خورد کردم رو ظهر امروز بسته بندی میکنم ! کل آشپزخونه رو بهم میریزی که اجازه بدی من به کارم برسم !!! بعد از مدتی حوصله ات سر میره ... میای دستم رو ،نه انگشت سبابه ام رو میگیری و با خودت میبری به اتاقت و میگی :بِییش (بشین) و مثل من دستت رو به زمین میزنی ... که من بشینم و باهات بازی کنم ،آخه این روزا فقط اگر من یا بابایی توی اتاقت باشیم می مونی و با اسباب بازی هات بازی میکنی ... منم تمام کار و زندگیم رو ول میکنم و میشینم توی اتاقت و با هم بازی میکنیم ! مرسی پسرم که برای لحظاتی من رو از دنیای بزرگترها بیرون میاری و مهمون دنیای صاف و پاک و صادقانه خودت میکنی !   بب...
28 شهريور 1392