داستان پستونکی که گم شد ...
روزی دو تا پست !؟ زیاد نیست ؟؟؟ بعد از ظهر با خودم گفتم :آخ جون الان کیان میخوابه و منم یه ۳-۲ ساعتی میخوابم ! آخه اگر سر و صدا نباشه راحت ۳-۲ ساعت میخوابی واسه خودت ،خدا رو شکر خوش خوابی مثل باباییت ! شیرت رو درست کردم و دستمال کاغذی و گوشی و ریموت تلویزیون رو آوردم و متکا رو گذاشتم رو زمین و گفتم :کیان بخواب تا برم پستونکت رو بیارم ... تمام خونه رو گشتم نبود ،وا ... گشتم ،گشتم ،گشتم ... خوشحال از پیدا شدن یار قدیمیت ! روزی دو تا پست !؟ زیاد نیست ؟؟؟ بعد از ظهر با خودم گفتم :آخ جون الان کیان میخوابه و منم یه ۳-۲ ساعتی میخوابم ! آخه اگر سر و صدا نباشه راحت ۳-۲ ساعت میخوابی واسه خودت ،خدا رو شکر خوش خوابی ...









