کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

تولد توی ییلاق!

دو روز بعد از برگزاری جشن تولدت رفتیم ییلاق پیش آقا جون و مامان جون ... سر راه هم رفتیم ساوه که کیک بخریم و ببریم که اتفاقا قنادی اونجا هم کیک باب اسفنجی داشت ! ما هم خوشحال شمع و کیک گرفتیم و شما دوباره پای کیک نشستی ... البته اونجا کلی به شما خوش گذشت و یک عالمه باغ گردی داشتی به همراه مامان جون ... اینم کیان خان چریک ... قبل از رفتن کلی توی حیاط ساختمون پیاده روی کردی ... آخ آخ آخ ،خوردی زمین !؟ رفتنه کلی توی ماشین خوابیدی ... اینم کیک باب اسفجی ... نشوندیمت روی میز که با کیک ازت عکس بندازیم که تا غافل شدیم در یک هزارم ثانیه با پات زدی توی کیک ! بعد نشستی پیش آقا جون و مامان جون ،...
23 تير 1392

نه ،منه ،جیس !

یه چند وقتی نبودم ! یعنی نتونستم درست و حسااااااااااابی وبت رو آپ کنم عزیزم ! توی این چند روز دیگه کاملا احساس مالکیت پیدا کردی و وسایلت رو برمیداری و میگی منه ،حتی گاهی نسبت به وسایل ما هم احساس مالکیت میکنی ! نه رو دیگه خیلی قاطع و بلند اعلام میکنی ،مثلا اگر بغل بابایی باشی و کسی بخواد بگیرتت خیلی محکم میگی نه نه نه ! معنی کلمه جیز رو هم خوب فهمیدی و به چیزایی مثل چایی ،پریز برق و یا قندون اشاره میکنی و میگی جیس جیس ... البته یه وقتایی هم به هر چیزی که دستت باشه میگی !!! روزهای پیش کلی درگیر مهمونی تولدت بودم و بعدش هم یه دو روزی رفتیم ییلاق پیش مامان جون و آقا جون ... راستی اونجا هم که رفتیم یک کیک و شمع هم خریدیم بردیم ،الب...
22 تير 1392

گلچین عکس های یک تا دوازده ماهگی ...

گفتم بد نیست یک گلچین از ماه های تولدت بگذارم ... ماههای اول چقدر کوچولو بودی مامانی !!! این دقیقا اولین لحظه ایه که وارد خونه مون شدی و شدی نور چشممون ... ماه اول  ماه دوم ماه سوم ماه چهارم ماه پنجم ماه ششم ماه هفتم ماه هشتم ماه نهم ماه دهم ماه یازدهم ماه دوازدهم ...
13 تير 1392

خاطره خوب روز تولد !

جشن تولدت رو هفته دیگه برگزار میکنیم ... میدونم یه خورده بی نمکه مامانی ،اما این هفته هنوز آماده نبودیم برای برگزاری جشن ... هنوز یه خورده از خریدها مونده و من هم به خاطر اسباب کشی کلی خسته هستم ! دیروز تمام لحظه ها رو با یاد پارسال سر میکردم و برای شما هم توضیح میدادم ... قرار بود از صبح با بابایی بریم بیرون ،ولی خوب بابایی کاری براش پیش اومد و قرارمون شد برای عصر ... عصر یه سر رفتیم خونه خاله فری پیش خاله ها و بعد از اونجا رفتیم خیابون سهروردی و برای خونه جدید پرده های جدید سفارش دادیم ،شیدهای خوشگل ! از اونجا هم با بابا تصمیم گرفتیم بریم برج میلاد و بعد از بازدید از برج شام بخوریم ! زمانی که رسیدیم تایم بازدید تموم شده بود و...
12 تير 1392

گلچین عکس های دوازده ماهگی ...

امروز که داشتم از بین عکس هات گلچین میکردم برای این پستت دیدم توی این ماه حتی یک دونه عکس درست و درمون هم نداری ... فی الواقع عکاسی از شما شده یکی از سخت ترین کارهای بنده ! بیشتر عکس ها که تار میشن چون شما حتی یک لحظه هم نمیتونی بایستی و بقیه شون هم که بهترن از زاویه هایی هستن که چهره شما یا پیدا نیست و یا خیلی کم پیداست ! قربونت برم ،شیطونکم ...   قربون خودت و اون فرمون ماشینت ! بازی با شیشه شربت زینک ! صبح اول صبح به لب تاپ مامان چه کار داری گلم !؟ البته خدا رحمتش کنه ،الان دیگه داره خاک میخوره ! خوابالو ! لم دادی رو مبل ... بازی ،با ترمومتر بابا هم بازی !؟!؟!؟ به ماشین ظرفشویی چ...
11 تير 1392

به بهانه یـــــــــــــــــک سالگی ...

کیــــــــــانم ...   تا چند ساعت دیگه یک سالت تموم میشه و وارد سال دوم زندگیت میشی عزیزم !     همین نیم ساعت پیش نپیت رو عوض کردم و حمامت کردم و بعد از پوشوندن لباس هات روی پاهام خوابوندمت تا یه چرت کوچولو بزنی و بیدار شی و با هم نهار بخوریم ...   چقدر لذت میبرم از بودنت ! یادش به خیر ،پارسال یه همچین روزی یه همچین زمانی ،چه حالی داشتم !   کیــــــــــانم ... تا چند ساعت دیگه یک سالت تموم میشه و وارد سال دوم زندگیت میشی عزیزم !   همین نیم ساعت پیش نپیت رو عوض کردم و حمامت کردم و بعد از پوشوندن لباس هات روی پاهام خوابوندمت تا یه چرت کوچولو بزنی و بیدار شی و با هم نهار بخوریم ... چقدر ل...
11 تير 1392

به بهانه دوازده ماهگی ...

سالها از زمانی میگذره که برای عروسکهام مادری میکردم ...       و حالا توی دهه سوم زندگیم نقش مادری رو دارم برای تو ایفا میکنم ! سیصد و شصت و پنج روز گذشت ...   سالها از زمانی میگذره که برای عروسکهام مادری میکردم ...   و حالا توی دهه سوم زندگیم نقش مادری رو دارم برای تو ایفا میکنم ! سیصد و شصت و پنج روز گذشت ... سیصد و شصت و پنج روز از با هم بودنمون از اینکه به عشق تو صبح ها از خواب بیدار شدم و شب ها به عشق صبح به خواب رفتم ! چقدر زود گذشت اون روزای اول ... یادش به خیر ،چقدر کوچولو بودی !!! اون روزایی که شیره جونم رو میمکیدی و من لذت میبردم ... اون روزایی که سردرگم میشدم که چته و گیج و هاج ...
11 تير 1392