کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

اولین نشستن برای لحظه های کوتاه به تنهایی ...

امروز برای لحظه کوتاهی تونستی بدون کمک بنشینی و مامانی رو غرق شادی کنی !     خوشحالم از اینکه هر روز مستقل تر میشی ! زمانی که تونستی بنشینی زمانی که خسته شدی و ولو شدی و شروع به بازی با اسباب بازی هات کردی بعد هم طبق معمول این روزها دمر شدی و باز هم طبق معمول این روزها چون نمیتونستی برگردی شروع به گریه کردی ! ...
26 آذر 1391

اولین شبی که تنهایی و مستقل توی اتاقت خوابیدی ...

خوب با خوردن آپتامیل 2 که فعلا بهتر میخوابی ...   البته با دو پیمانه آپتامیل 2 و یک پیمانه آپتامیل 1 !!!     امروز صبح من و بابایی تصمیم گرفتیم که از امشب دیگه ما توی اتاق خودمون بخوابیم و شما هم توی اتاق خودت !!!   البته اتاق ما و شما خیلی بهم نزدیکه و مرتب میتونیم بهت سر یزنیم ! مطمعن باش تنهات نمیذاریم ...     خوب با خوردن آپتامیل 2 که فعلا بهتر میخوابی ...   البته با دو پیمانه آپتامیل 2 و یک پیمانه آپتامیل 1 !!! امروز صبح من و بابایی تصمیم گرفتیم که از امشب دیگه ما توی اتاق خودمون بخوابیم و شما هم توی اتاق خودت !!! البته اتاق ما و شما خیلی بهم نزدیکه و مرتب میتونیم بهت سر یز...
25 آذر 1391

آپتــــــــــــــــــــــــامیل دو ...

یه چند شبی هست که خیلی بد میخوابی و مامان رو هم بد خواب کردی !     دیروز داشتم با آرام جون دوست مامی سایتیم توی تاپیک "تبادل نظر در مورد متولدین سال 91" صحبت میکردم که بعد از اینکه شرایط این چند شب تو رو واسش توضیح دادم بهم گفت که شرایط الان تو شبیه شرایط دخترش آمیتیس توی ماه پیشه (آخه آمیتیس حدودا یک ماه از تو بزرگتره) و دیگه شیرخشکی که میخوری برات کافی نیست و باید شیرخشک بالای 6 ماه رو شروع کنم ... منم رفتم یه آپتامیل 2 آوردم و دو پیمانه آپتامیل 1 و یک پیمانه آپتامیل 2 بهت دادم خوردی و انگاری که بدت هم نیومد و این روال رو تا امروز ادامه دادم ! اما دیشب باز هم خوب نخوابیدی و هر 2 ساعت یکبار پامیشدی و یک کم شیر میخوردی و م...
23 آذر 1391

پیش بند ...

هنوز غذا نمیخوری ...     یعنی اصلا هنوز بهت غذا ندادیــــــــــــــــــم که بخوری !   اما از امروز یعنی از پنج ماه و هفت روزگیت پیش بند برات میبندیم که بهش عادت کنی ... البته هنوز خوشت نیومده و مدام میکشیش ,اما عادت میکنی گلم ... یه چیزی حدود 23 روز دیگه غذا شروع میشه !!! امیدوارم مثل خودم خوش خوراک باشی ,نه مثل باباییت بد غذا و بد ادا !   اینم عکس با پیش بند !   اولش خوشت اومد ,اما بعدش انگاری خیلی نه ... ولی داری تحمل میکنی ! منم نشوندمت توی کامیونت و ازت کلی عکس انداختم !  ...
18 آذر 1391

گلچین عکس های پنج ماهگی ...

همون روزی که به من فهموندی از همین حالا حتی لباس هات رو هم خودت انتخاب میکنی ! همون روزی که به من فهموندی از همین الان حتی لباس هات رو هم خودت انتخاب میکنی ! آب دهان ,همچنان آویزان !!! در حال بازی با بابایی ... اینم  تماشای تلویزیون توی کریر به حالت صندلی ... کیان تیپ زده بره بیرون ,اخمالو !!! خوابیدی ,چه معصومانه ! دوربین رو که میبینی زل میزنی بهش !!! اینم صبح ها که خوش اخلاق از خواب بیدار میشی ... زمان تعویض نپیت با هر چی که دم دستت باشه بازی میکنی ! اینم عکس با کیک سالگرد ازدواج مامانی و بابایی ... ...
11 آذر 1391

به بهانه پنج ماهگی ...

یه وقتایی با خودم میگم نکنه دارم خواب میبینم !     نکنه این همه خوشبختی و با تو بودن رو دارم خواب میبینم !؟   نکنه تموم بشی ؟ میترسم ... آره مامان جون ,میترسم ! میترسم از اینکه همه این رویاهای با تو بودن حباب باشه ! میترسم از اینکه نتونم مادر خوبی باشم ! میترسم از اینکه از من راضی نباشی ! میترسم ... مینشینم و نگاهت میکنم و با خودم میگم تو ورووجک چه جوری توی دل من جا شده بودی !؟ نگاهت میکنم و میگم میدونستی قراره من مامانت بشم !؟ بابایی بابات بشه !؟ نگاهت میکنم و از دیدنت سیر نمیشم ... از دیدن چشمهای براق و خوشگلت ... از دیدن تلالو نگاهت ... از دیدن دهان خوشگل و لب های نازت ... از دیدن دست و...
11 آذر 1391