کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

اولین غلطیدن ...

امروز باز هم مامان رو دوربین به دست کردی ...   توی هال روی پتوت خوابونده بودمت و داشتی با انواع و اقسام سر و صداها با خودت حرف میزدی و من هم توی آشپزخونه داشتم غذا درست میکردم که دیدم صداهای تو داره شبیه به ناله میشه و انگاری که کفری و عصبانی شدی ! همین که دویدم توی هال دیدمت که دمر شدی و داری سعی میکنی که برگردی اما نمیتونی ... من هم رفتم دوربین رو آوردم و تا تونستم ازت عکس انداختم ! شروع کردی به خوردن شست دستت و وقتی ناامید شدی از بلند کردنت روی دستات بلند شدی و جیغ کشیدی ! جغجغه هات رو ریختم جلوت تا باهاشون بازی کنی ,اما انقدر کلافه بودی که توجه نشون ندادی ... و بعد هم گریه !!! ...
20 آبان 1391

باز هم برای شما !!!

دیشب باز هم رفتیم بیرون و من باز هم برای شما خرید کردم ...   نمیدونم این روزا چرا چشمم فقط تو رو میبینه ! کتاب های گالی گلی و گودی گنده   کتاب های گالی گلی و گودی گنده سری کتاب های آموزشی پوپو 4 تا کتاب از سری کتاب های آموزشی 15 کتاب کودک مداد رنگی و دفتر نقاشی و دو تا ظرف Lock & Lock برای مواقعی که میخوام واست غذا ببرم بیرون از خونه ! ...
20 آبان 1391

دل نوشته ...

امروز داشتم به پارسال فکر میکردم و اینکه انگاری همین موقع ها بود که توی دلم خونه کردی و از همون موقع شدی تمام رویاهای دور و نزدیکم ... گفتم برات بنویسم تا تو هم بخونی و از دلم با خبر باشی نازنینم ... از اینکه چی بهم گذشت توی این یک سال !!!     امروز داشتم به پارسال فکر میکردم و اینکه انگاری همین موقع ها بود که توی دلم خونه کردی و از همون موقع شدی تمام رویاهای دور و نزدیکم ... گفتم برات بنویسم تا تو هم بخونی و از دلم با خبر باشی نازنینم ... از اینکه چی بهم گذشت توی این یک سال !!! رفتم به پارسال و همین روزها که با دیدن علایم بارداری برای بار سوم  رفتم  بی بی چک گرفتم  و با مثبت بودنش یهو دوباره استرس ا...
17 آبان 1391

گلچین عکس های چهار ماهگی ...

نود و پنج روزگی نود و پنج روزگی صد روزگی آماده برای یک گردش پاییزی میخوایم بریم مهمونی خوش تیپ مک کویین قربون اون تیپ کارگردانیت برم من ! خوشمزه است نه !؟ بدقلق توی تخت مشغول با آویز موزیکال کیان خان جدی خاله مریم ,ایششششششش با این لباس خریدنش ! کوچیک بود ,حیف !!! ...
15 آبان 1391

به بهانه چهار ماهگی ...

امروز وقتی از توی بغل خاله الهام دست هات رو باز کردی و یک کمی خیز برداشتی به سمت من که بغلت کنم فهمیدم دیگه واسه خودت حسابی مرد شدی و مامانت رو از بقیه تشخیص میدی ...   راستش رو بخوای روز ماهگرد چهار ماهگیت نتونستم برات بنویسم ,یعنی دوست ندارم این نوشته ها از سر وظیفه باشه ,دلم میخواد حرف های دلم رو برات بگم ... امروز وقتی از توی بغل خاله الهام دست هات رو باز کردی و یک کمی خیز برداشتی به سمت من که بغلت کنم فهمیدم دیگه واسه خودت حسابی مرد شدی و مامانت رو از بقیه تشخیص میدی ...   راستش رو بخوای روز ماهگرد چهار ماهگیت نتونستم برات بنویسم ,یعنی دوست ندارم این نوشته ها از سر وظیفه باشه ,دلم میخواد حرف های دلم رو برات بگم ...
15 آبان 1391

اندر احوالات ماه چهارم ...

دیگه داری شیطون میشی هااااااااااااااااااااا !   شیر هم که خوب نمیخوری ...   دکترت میگه از شدت کنجکاوی هر کاری رو به شیر خوردن ترجیح میدی ... فقط شب ها توی خواب میتونم بهت شیر بدم و شما هم کامل بخوری ...     دیگه داری شیطون میشی هااااااااااااااااااااا !  شیر هم که خوب نمیخوری ... دکترت میگه از شدت کنجکاوی هر کاری رو به شیر خوردن ترجیح میدی ... فقط شب ها توی خواب میتونم بهت شیر بدم و شما هم کامل بخوری ... یواش یواش داری سعی میکنه موقع شیر خوردن شیشه ات رو بگیری اما زود خسته میشی ... شیشه شیرت رو هم میشناسی ... از ابتدای چهار ماهگیت شب ها توی اتاق خودت میخوابی و من و بابایی هم پایین تختت روی ز...
15 آبان 1391

واکسن چهار ماهگی !

نمیدونم چرا بابایی همش کارایی رو که جنبه درمانی داره و میخواد برای شما انجام بده و میدونه شما اذیت میشی میخواد به تعویق بیاندازه ...     مثل ختنه کردنت که خدا میدونه به چه چیزهایی متوسل شدم تا راضیش کردم والا هنوز هم شما رو ختنه نکرده بودیم !!!   خلاصه ... نمیدونم چرا بابایی همش کارایی رو که جنبه درمانی داره و میخواد برای شما انجام بده و میدونه شما اذیت میشی میخواد به تعویق بیاندازه ... مثل ختنه کردنت که خدا میدونه به چه چیزهایی متوسل شدم تا راضیش کردم والا هنوز هم شما رو ختنه نکرده بودیم !!! خلاصه ...   امروز ضبح دوباره بابایی داشت طفره میرفت از بردنمون به درمانگاه برای واکسیناسیون که با نگاه...
14 آبان 1391