کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

رزوئلای بی ادب !!!

خب ،پس اون تب وحشتناک و اون همه بی خوابی و بی قراری از درآوردن دندون نبوده ...   با دیدن دونه ها فهمیدم که این رزوئلای بی ادب سراغ شما هم اومده !   دیروز صبح که داشتم حاضرت میکردم بریم خونه مامان جون اینا وقتی داشتم پمپرزت رو تعویض میکردم دیدم که زیر نافت دقیقا قسمتی که لبه بالایی پمپرز رو برمیگردونم دونه های ریز زده ،اول به رزوئلا شک کردم ولی بعد هم به خودم گفتم :شاید هم حساسیته ... شب بعد از اون ماجراها که توی پست قبلی برات نوشتم ،توی خونه مامان جون اینا بعد از غذا خوردنت که اومدم لباست رو عوض کنم دیدم که ای وای از سینه تا شکمت هم رش زده و دونه های سر سوزنی ریز ریخته بیرون ! فهمیدم که رزوئلاست اما باز هم به عمه مریم ن...
23 آبان 1392

درد و دل عصرانه ...

خیلی خوابم میاد ،دلم میخواست منم یه چرت کنار تو میزدم ،اما دیدم الان حس نوشتنش هست و شاید تا چند روز دیگه وقت نکنم و اصلا یادم بره ... آخه فردا تاسوعاست و نذری پزون مامان جون اینا و فرداش هم عاشورا و ... دیروز خاله هما و نیکا اومدن اینجا و شما علی رغم بی حالیت یه خورده با نیکا خانوم بازی کردی ،یه کتاب قشنگم برات خریده بودن ... خاله هما بهم گفت :چقدر صورتت لاغر شده !؟ و منم تمام ماجراهای این چند وقته رو براش تعریف کردم ...   دیشب که داشتم فکر میکردم و با خودم اتفاقات این یک سال و چهار ماه و یازده روز رو بررسی میکردم دیدم که دارم تقریبا تو بچه داری حرفه ای میشم ،دیگه با هر تب و آبریزش بینی و غرغری دلم هری نمیریزه پایین که چی ش...
21 آبان 1392

دندون دوازدهم ...

تمام دیشب تا صبح رو تب داشتی ... خیلی سخت تبت میومد پایین ،تمام شب تا صبح رو بالای سرت بیدار نشسته بودم ،یه ده دقیقه ای هم که ناخواسته همونطوری نشسته خوابم برد از خواب پریدم و دیدم صورتت عین مخمل سرخ شده و تبت حساااااابی بالا رفته ... فکر کنم یه ۸ـ۷ باری تا صبح پاشویه ت کردم !!! از صبح هم تب داشتی و بی حال بودی و هیچی هم نمیخوردی ،منم که خورد خاکشیر حس و حال هیچ کاری رو نداشتم زنگ زدم برامون پیتزا آوردن و تو هم دوست داشتی و خوردی ... بعد از ظهر لثه هات رو چک کردم و دیدم بعله دندون دوازدهم بوده که انقدر شما رو اذیت کرده ،مبارک باشه ! امیدوارم امشب دوباره تبت بالا نره ! اینم دندون دوازدهم ... ...
20 آبان 1392

مامان مریض ،دندون ،پستونک ...

این پست رو نوشتم و گفتم :اول کارامو انجام بدم ،بعد بیام عکس هاش رو آپلود کنم ! کارام که تموم شد و اومدم یکی دو تا عکس آپلود کردم که شما و بابایی اومدین و نشد !!! حدودای ساعت ۱۱ دیدم تبت انگار رفته بالا (کمی داغ بودی قبلش) ،بابایی تبت رو اندازه گرفت و ۳۸.۲ بود ،خیلی نگران شدم ،برات شیاف گذاشتم و پاشویه ت کردم و حدودا نیم ساعت بعد تبت پایین اومد ... حالا هم کنارم خوابیدی و منم همه حواسم به توئه ،امیدوارم از دندون باشه ! از بعد از بیماریت هنوز هم خیاری میخوابیم ،اونم وسط هال ! پس این پست میشه مال دیشب چون الان ساعت ۰۰:۵۷ صبحه ... ............................................................................  الان که دارم مینویس...
19 آبان 1392

یک سال و چهار ماهگی ...

دو روز دیر شد ،الانم شما با بابایی رفتی خونه مامان جون تا من برم دندون پزشکی ! عزیزم ،پسرم ،شیرینم ! هر روزم با حضور دلنشین تو شیرین و گواراست ... اما شانزده ماهگی خوبی رو پشت سر نگذاشتی مادر ،بیماری و بی حالی بیشترین سوغات این ماه بود برای تو ... هر روز از دیدن چهره بیمار تو بیش از پیش فرسوده میشدم و مدام از خدا میخواستم تا تو خوب بشی ،فقط خوب بشی ... امتحان بزرگی بود برای من ... خدا رو شکر که بهتری ،خیلی بهتر از شبهایی که با سرفه های وحشتناک از خواب می پریدی و روزهایی که در بی حالی ناشی از مصرف دارو ها میگذروندی ... خدا رو شکر ... بگذریم ... این ماه خیلی بیشتر از پیش بهت وابسته شدم و نمیتونم تنهات بذارم و گریه که میکنی ان...
13 آبان 1392

ریخت و پاش ...

حاج آقا !؟ واسه خودت میریزی و میپاشی نمیگی کی باید جمع کنه !؟!؟!؟ عیب نداره بریز گلکم ... اولین روز هفده ماهگی رو با کلی شیطونی شروع کردیم که این روایت تازه روایت صبحشه ،تا شب که باباییت بیاد من کچل شدم ... همش فدای سرت ،شیطونی کن مامان ... عمرا بتونی کشوهای سرویست رو باز کنی ،اینم من سهوا باز گذاشته بودم !!!   جدیدا بعد از بستن پمپرزت فرار میکنی که شلوار پات نکنم ! این دو تا عکسم برای اینه که ببینی با چه مشقتی ازت عکس میگیرم این روزا ،هی میای و میخوای گوشی رو بگیری ... ...
12 آبان 1392

یازدهمین دندون ...

پریشب تا صبح هی به خودت میپیچیدی و از خواب میپریدی و بلند میشدی مینشستی ... من فکر میکردم خوردن غذای زیاد خونه خاله شیوااینا باعث این همه بی قراری شده اما نگو دندون یازدهم بودن که تشریف فرما شدن ! دندون قرینه اش هم متورمه ! دیروز از ظهر خونه مامان جون اینا بودیم و شما خیلی شیطونی کردی ،کل خونه رو شخم زدی ،بنده خدا مامان جون هم سرما خورده بود و مریض بود ... خلاصه که وقتی داشتی سر نمیدونم چی چی گریه میکردی یه سفیدی دیدم توی دهانت که فهمیدم بعله بازم دندون تو راه داری که دل نازک شدی !!! راستی دیروز یک سال و چهار ماهه شدی ،هورااااااا ! اینم دندون یازدهم ... خونه مامان جون اینا که بودیم بعد از ظهر عمه مریم شما رو برد بیرون با خود...
12 آبان 1392

مهمونی !

دیروز رفتیم خونه خاله شیوااینا و شما و آنوشا هم کلی باهم بازی کردین ... آنوشا که خیلی شما رو دوست داره و مدام میبوستت ولی شما خیلی بهش راه نمیدی ! اگرم توی بغل من بشینه از خجالتش درمیای ... اینجا داشتیم میرفتیم پاساژ گلستان هروی واسه آنوشا شورت آموزشی بخریم و بعد هم بیرون شام بخوریم که شما دو تا دویدین رفتین توی آسانسور ... قبل از رفتن شما و بابایی در حال تردمیل بازی ... داشتم لباسامون رو حاضر میکردم تا بریم که اومدم دیدم پشت در اتاقت رفتی توی ماشینت و منتظری یکی بیاد درت بیاره ! توی آسانسور تازه میخواستین در رو هم ببندین ... برگشتنه هم انقدر غر زدین توی ماشین که من در پیتزای بابا حسین رو باز کردم و به جف...
11 آبان 1392