کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

کیف مامان (پست جا مونده)

کلا همیشه کیف من برای شما یه دنیای ناشناخته است که هیچوقت از علاقه ت به بیرون ریختنش کم نمیشه ... و متاسفانه این مساله در مورد بیشتر کیف های زنونه صادقه و شما خیلی از بیرون ریختن کیف این و اون لذت میبری ... اون شبی که از مطب دکتر صفوی نایینی برگشتیم ! آخه چی میخوای اون تو بچه جون !؟ اینم توی مطب ،بغل بابایی ... قربون اون قیافه بیمارت برم ! ...
10 آبان 1392

گردش + خرید !!! (پست جا مونده)

چهارشنبه پیش که شب عید غدیر بود زنگ زدم به بابایی و گفتم :خیلی حوصله مون از خونه نشینی سر رفته ،بیا بریم بیرون یه خورده قدم بزنیم ... بابایی که اومد بردمون هایپراستار و الکی کلی خرید کردیم ،ایشششششش به این فروشگاه ها ! اینجا بابایی رفته بود W.C و مامنتظر بودیم تا بیاد ! فردا شبشم رفتیم خونه مامان جون اینا که دیدیم عمه لیلا اینا اونجان و میخوان برن شهروند خرید ،ما هم دوباره باهاشون رفتیم و دوباره کلی خرید کردیم ! اونجا علی آقا شوهر عمه لیلا شما رو توی این چرخ ها گذاشت و میچرخوند ... راستی عمه لیلا یه نی نی تو دلش داره ،احتمالا اردیبهشت به دنیا میاد و من احساس میکنم دختره ... آخ جون ... علی آقا ...
10 آبان 1392

کلید برق !!!

جدیدت عاشق خاموش و روشن کردن کلید برق شدی و مامان جونت هم حسااااابی دل به دلت میده ! امشب خونه مامان جون اینا بودیم که طبق معمول مامان جون کلی بهت باج داد و شما هم کلی برق بازی کردی ... هی خاموش ،روشن ... بابایی نشوندت و پاهات رو با چسب پهن بست ... کلی درگیرش شدی ... مامان جون کمکت کرد و سر چسب رو برات پیدا کرد ! دیدی باز نمیشه ،بازم ازش کمک خواستی ... باز هم نشد و با همون پای بسته دوباره رفتی سراغ کلید برق ! ...
9 آبان 1392

کتاب خوندن !

اینم کتاب خوندن ما و آقا کیان ! دیشب ،دقیقا بالای سر بابایی در حال خواب ... اول جلدش رو کندی ... کتاب خونه ت داره کم کم داغون میشه ... بعد جلدش رو پاره کردی ... یک نگاه به تلویزیون ... یه خورده کاغذ خوری ... یه جا خونده بودم باید اسباب بازی های خراب بچه ها رو جلوی چشمشون تعمیر کرد تا بفهمن میشه درستش کرد ... رفتم چسب آوردم و سعی کردم کتابت رو تعمیر کنم ! بازی با چسب و جاچسبی ... و بی خیال کتاب پاره رفتی سراغ کامیون سواری و رقص ایستاده روی کامیون ... که یهویی ... ...
9 آبان 1392

آخ جون بازم زندگی !

آخ جون بازم زندگی ،شادابی ،بازی ... خدای من متشکرم ... با دوچرخه ت کلی حال میکنی ... اشاره به سمت اسباب بازی هات .. میمیرم واسه اینطور نگاه کردنت ! دنت خوری آقا کیان !!! یک لحظه حواسم پرت شد به آبکش کردن برنج ،ولی فدای سرت !!! ...
8 آبان 1392

سه چرخه ...

دیشب نامزدی دعوت بودیم ،نامزدی علیرضای خاله اعظم ... خاله که میگم نه خاله واقعی ،اما به اندازه خاله واقعی ! بابایی گفت :من نمیام ،میمونم و کیان رو نگه میدارم ،آخه توی عروسی سمانه خیلی اذیتش کرده بودی بنده خدا رو ! خلاصه قرار شد که تو و بابایی برین خونه مامان جون و من برم نامزدی ... تو هیر و ویر حاضر شدن بودم که دیدم زنگ زدن و بابایی در رو باز کرد و بعلــــــــــــــه !!! پیک یه سه چرخه smoby که بابایی اینترنتی خریده بود رو آورد ... چی بگم !؟ مبارکه ! از فضولی نمیتونستی صبر کنی بابایی درش رو باز کنه ! ...
7 آبان 1392

متشکرم خدا ...

متشکرم خدا ...   پسرم خوب شده ،خیلی هم خوب شده ...   پ.ن :عزیزم کلی پست آپ نکرده هست که سعی میکنم این چند روزه همه رو آپ کنم ،یه سری هم هست که قبلا نصفه نیمه نوشتم که اونا رو هم درست میکنم ... مرسی که کنارمی و بهم امید میدی ... راستی دارم به توصیه خاله های مهربونت به رمزدار کردن وبلاگت فکر میکنم ! ...
7 آبان 1392

نامه اي به خدا ...

سلام خدا جونم ... ديروقت كه نيست ،آخه شما هميشه on line ي ! همين الان باز هم كيان از خواب ناز با همون سرفه هاي وحشتناكش پريد ! منم از خواب پريدم (كه البته اصلا مهم نيست ،مادرم ديگه) !!! خیلی وقتت رو نمیگیرم ... فقط اومدم ازت بخوام به حق اون ماه و ستاره هايي كه زمين تاريكت رو تو اين شبهاي تاريك تر روشن ميكنن درد رو از توي سينه بچه م بكني و بريزي توي تن من ... من طاقتم بيشتره ،تحمل ميكنم ... ميدونم ناشكريه و درد بدتر از اين هم هست ... اما خدا جون من مادرم ،تحمل ندارم ... بچه م سياه و كبود كه ميشه ،نفسش بالا که نمیاد ،هق هق كه ميكنه ،چشماش كه پر از اشك ميشه ،زار كه ميزنه ،به خودش که میپیچه ،يهويي نفس منم بالا نمياد ... تازه ...
4 آبان 1392

عاشقانه ...

روی مبل نشستیم و توی فضای نسبتا تاریک کنار هم یه چند دقیقه ای فیلم میبینیم ...   خیلی نرم و عاشقانه میگی :ماما ... با عشق میگم :جونم ... دوباره میگی :ماما ... دوباره میگم :جونم ... . . . ... کاش دوربینی بود تا تمام عاشقانه های بین من و تو رو ضبط کنه ... عاشقتم پسر کوچولوی خواستنی مامان ...
2 آبان 1392