چی بگم !؟
نمیدونم چی بگم یا از کجا بگم !؟ ولی با خودم گفتم :تا شما خوابی و هر آن ممکنه بیدار شی بیام و از این سخت ترین روزها توی عمر یک سال و سه ماه و بیست و یک روزت بنویسم ... شما داری اولین بیماری سخت و طولانی عمرت رو تجربه میکنی و منم میزان صبر و توانم رو میسنجم ،که البته قبلا سنجیده شده ولی خوب تا حالا مادر نبودم ... راستش رو بخوای خسته ام ،خیلی خسته ،انقدر که دیگه رمقی ندارم ،مخصوصا اینکه بهم خبر رسید خاله مهری توی بیمارستانه و اوضاعش خیلی وخیمه ... روز جشن فروشگاه ایرانیان ... این زخم روی پیشونیتم مال شب قبل از جشنه که سرت رو خم کردی توی سطل لگوهات تا لگو برداری که پیشونی نازنینت خورد به لبه سطل زخم شد ،فدات بشم الهی ... ...











