کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

ورزش ،روز اول ماه مهر !

امروز رفتم باشگاه برای ورزش ،اونم ایروبیک ... روز اول مهر ... خیلی سال ورزش میکردم ،تقریبا از همون ۱۷-۱۶ سالگی که بابام (خدابیامرز) منو متوجه اضافه وزن بسیار زیادم کرد و بهم هشدار داد که شاید هیچوقت نتونم به خاطر اضافه وزن یک زندگی ظریف و زنونه و سالم داشته باشم ... همون روزا به غیرتم برخورد و شروع کردم به ورزش و رژیم تحت نظر دکتر خضری و وزن خیلی زیادی کم کردم ... همیشه مدیونشم ،مدیون پدری که فقط پدر نبود ... بماند ... اینم عکس امروز صبح که گوشی اسباب بازیت رو گذاشته بودی در گوشت و با علیرضای خیالی حرف میزدی ! امروز رفتم باشگاه برای ورزش ،اونم ایروبیک ... روز اول مهر ... خیلی سال ورزش میکردم ،تقریبا از همون ۱۷-۱۶ سالگی ک...
1 مهر 1392

در برای آشپزخونه ...

من با این کار مخالف بودم هااااااااا ،ولی خوب باباییت چند روز پیش برای آشپزخونه در گذاشت ... آخه شما جدیدا یه خورده کارای خطرناک میکنی و بابایی هم همش نگرانه که نکنه خدای نکرده اتفاقی برای شما بیوفته ... مثلا میری سر کابینت قابلمه های استیل و اونا رو هی جا به جا میکنی علی رغم سنگین بودنشون ... میری سر کابینی که توش سطل زباله قرار داره و سعی میکنی دستت رو توی سطل زباله کنی ... میری سر کابینت ظرفهای بلور و برشون میداری و دیروز یه پارچ افتاد از دستت روی پات و خدا رو شکر که نه پات آسیب دید و نه پارچ شکست ... و ... شما هم که اصلا از این در جدید خوشت نمیاد !!! اول یه خورده میای پشتش و من رو صدا میزنی و انواع و اقسام ادا و اطوارا رو در...
30 شهريور 1392

باغ پرندگان ...

دیروز جمعه خیلی حوصله مون سر رفته بود ! بابایی هم از صبح رفت و ساعت ۴-۳ اومد ،شما رو با خودش برد حمام و موهات رو یک کم مرتب کرد ! از حمام که اومدین من گفتم :خیلی حوصله مون سر رفته بریم باغ پرندگان !؟ بابایی هم قبول کرد و رفتیم ! خیلی جای قشنگ و باصفا و خوش آب و هوایی بود ،فقط حیف که ما دیر رفتیم ... رسیدیم اونجا شما خوابیدی و یه ۳-۲ دور دور باغ پرندگان زدیم با ماشین تا شما توی خواب شیرت رو بخوری و بعد هم رفتیم توی پارکینگ و پارک کردیم و از اونجا هم با ون رفتیم بالا به سمت خود باغ ،ما رسیدیم اون بالا دیگه هوا داشت گرگ و میش میشد و وقت زیادی نداشتیم ... بلیط خریدیم و رفتیم تو و همون ابتدا یک آب نما توجه ت رو حسااااااابی به خودش جلب...
30 شهريور 1392

میای ...

دارم کرفس هایی رو که دیروز بعد از ظهر خریدم و دیشب شستم و صبح خورد کردم رو ظهر امروز بسته بندی میکنم ! کل آشپزخونه رو بهم میریزی که اجازه بدی من به کارم برسم !!! بعد از مدتی حوصله ات سر میره ... میای دستم رو ،نه انگشت سبابه ام رو میگیری و با خودت میبری به اتاقت و میگی :بِییش (بشین) و مثل من دستت رو به زمین میزنی ... که من بشینم و باهات بازی کنم ،آخه این روزا فقط اگر من یا بابایی توی اتاقت باشیم می مونی و با اسباب بازی هات بازی میکنی ... منم تمام کار و زندگیم رو ول میکنم و میشینم توی اتاقت و با هم بازی میکنیم ! مرسی پسرم که برای لحظاتی من رو از دنیای بزرگترها بیرون میاری و مهمون دنیای صاف و پاک و صادقانه خودت میکنی !   بب...
28 شهريور 1392

مرغ مقلد !

این پست رو یک بار گذاشتم هاااااا ،نمیدونم چرا هر چی نوشته بودم پاک شده ! دوباره مینویسم ... فقط به عشق تو ! کاسکو کوچولوی خونه مون ... امروز برای نهار داشتم بهت غذا میدادم و به امید پیدا کردن یک پیام تبلیغاتی کانالهای تلویزیون رو بالا پایین میکردم که دیدم خبری نیست ... شبکه پنج داشت تکرار سریال بی مزه و بی نمک «اولین انتخاب» رو نشون میداد و دیدم انگاری توجه ت رو جلب کرد ،آخه تو هم مثل خودمی اصلا به دیدن برنامه کودک یا برنامه های تلویزیونی علاقه نشون نمیدی !!! اینم پسر عاشق رگه های افتاب ... این پست رو یک بار گذاشتم هاااااا ،نمیدونم چرا هر چی نوشته بودم پاک شده ! دوباره مینویسم ... فقط به عشق تو ! کاسکو کوچو...
27 شهريور 1392

اولین بالا رفتن از پله !

پسرم ،امیدوارم تمام پله های زندگی رو یکی یکی و با موفقیت بالا بری و همیشه در حال صعود از پله های ترقی باشی ... دوست دارم همیشه در حال بالا رفتن ببینمت !   و حالا تو و تجربه جدیدت ... البته جالبه ،همیشه فکر میکردم چون شما هیچوقت چهار دست و پا و سینه خیز نرفتی پس از پله هم نمیتونی بالا و پایین بری ،البته خوب خونه ما و اطرافیانمون هم پله نداره که شما پله رو تا حالا تجربه کرده باشی ... امروز رفتیم خونه خاله سمیرا (دختر عموی من) مولودی ،آخه میلاد امام رضا(ع) هست و خاله سمیرا هم چون رضا پسرش رو از صدقه سری امام رضا(ع) داره از زمان تولد رضا که الان حدودا ۱۲-۱۱ ساله است هر سال روز میلاد مولودی میگیره ... خلاصه ... اینم شما و ال اس...
26 شهريور 1392

اولین فرمان بردن !

وای چقدر دوست داشتم بزرگ شی ،هی من بگم :کیــــــــــــــــان کنترل رو بده !کیان اینو بده !اونو بده !   اصلا کلا ما خانوادتا عاشق دستور دادنیم ! حالا اینا که شوخیه ولی این چند وقته هی باهات تمرین میکردم که کیان اینو بده !اونو بده !و تو هم هاج و واج نگاهم میکردی ... امروز موقع بازی نخ نهنگ وانت رو کشیدم و گذاشتمش روی سرامیک ،اونم روی سرامیک رفت و خورد تو دیوار و دور خودش چرخید و تو هم کلی خوشت اومد و ذوق کردی و مثل همیشه منتظر بودی تا من برش دارم و دوباره همون کار رو انجام بدم ... منم بی خیال همینطوری نگاهت کردم و گفتم :کیان بده ش ! اولش مثل همیشه هاج و واج نگاهم کردی و بعد هم طبق معمول این روزا اومدی و دستم رو کشیدی تا بیام و...
25 شهريور 1392

نهمین دندون !

چند روز پیشا داشتم به این فکر میکردم که چند وقته دندون درنیاوردی !؟؟؟؟ دیدم یک ماه و نیمه ،با خودم گفتم :یعنی چی ؟؟؟   یه چند روزیه که دوباره خیلی بهونه گیر شدی و یه وقتایی خیلی اذیت میکنی و اذیت میشی ،مثلا همین دیشب از حدودا ساعت ۴-۳ صبح انگار گذاشته بودنت روی ویبره ... هی توی خواب دور خودت میچرخیدی و میگفتی اوممممم اوممممم اوممم ... انقدر کلافه شده بودم که دلم میخواست بکشم خودم رو از بیخوابی ! هی هم چنگ میزدی توی موهای من و موهام رو میکشیدی ،خوب‌ آخه یه چند روزیه توی هال میخوابیم ،من و تو و بابا ،اونم به روش خیاری ... از صبح هم که چشمهات رو باز کردی شروع کردی به گریه کردن و توی طول روز هم انقدر اذیت کردی که من و باب...
25 شهريور 1392

این روزای ما ...

این روزا خیلی کم فرصت میکنم و بیام برات بنویسم گلم !   هر روز شیطون تر از قبل میشی و من مدام باید مواظبت باشم تا خدای نکرده بلایی سرت نیاد ،عصرها هم که میریم پیاده روی و بعضا خرید ... چند روزیه که تمام وسایل اتاقت رو میاری و میریزی توی هال و باز هم حوصله ت سر میره و غرغر میکنی و هر چه قدر هم من و بابایی باهات بازی میکنیم سیر نمیشی انگار ! یکی دو روز هم که درگیر خرید لباس برای خودم برای جشن عروسی دخترعموم بودم که اول قرار بود نریم ،بعد قرار شد بریم ... از سه شنبه شب هم که ییلاق پیش مامان جون و آقا جون بودیم و شما کلیاتی خوش گذروندی ،تازه من دلم میخواست امروز رو هم می موندیم و من یه دل سیر منیره جون (دختر خاله بابا)‌ رو مید...
22 شهريور 1392