کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

سال نو مبارک ...

کیان عزیزم سال نو مبارک ... امسال بر سر سفره هفت سین خیره به رقص ماهی قرمز تنگ بلور دعا کردم و دعایم این بود !                                                         سایه حق                                   &n...
30 اسفند 1391

آخرین پست سال 91 !

فکر کنم این آخرین پست امسالم باشه مامان جون !   ساعت 2 صبحه و تو و بابایی خوابین و من با وجود خستگی بسیاااااااااااااار زیاد خوابم نمیبره و دارم به سالی که گذشت فکر میکردم ! گذشت مثل برق و باد ,میدونم دارم به چی فکر میکنم !؟ به ماه های آخر دوران بارداری که توی سال 91 بود ... به سختی هایی که برای نگه داشتنت حتی برای یک روز بیشتر توی شکمم کشیدم ... فکر کنم این آخرین پست امسالم باشه مامان جون !   ساعت 2 صبحه و تو و بابایی خوابین و من با وجود خستگی بسیاااااااااااااار زیاد خوابم نمیبره و دارم به سالی که گذشت فکر میکردم ! گذشت مثل برق و باد ,میدونم دارم به چی فکر میکنم !؟ به ماه های آخر دوران بارداری که توی سال 91 ب...
30 اسفند 1391

چهارشنبه سوری و آخرین خریدهامون ...

امروز صبح که بیدار شدم خیلی خسته بودم ,اصلا خودم از خواب بیدار نشدم که ... مامان جون که ساعت 9 زنگ زد و گفت :اگر میخوای خرید بری من کیان رو نگه میدارم تازه اون موقع از خواب پریدم !!! گفتم :نه خرید نمیرم ,انقدر خسته ام که بی خیال خرید شدم ! چشمهام رو بستم و سعی کردم دوباره بخوابم ,اما نشد ,یعنی افکارم نگذاشتن ... بیدار شدم و نشستم روی تخت و تصمیم گرفتم امروز رو هم به انجام کارهای عقب افتاده بگذرونم ... اینم جوراب ست لباس عید که واسه پسمل خوشملم خریدم ! دیدم دیگه نمیتونم پیش کسی بگذارمت ,یعنی وجدانم اجازه نداد ,تصمیم گرفتم شما رو هم با خودم ببرم ! زنگ زدم به خاله فری و گفتم :میای بریم خرید !؟ گفت :آخه کجا بریم که زود بر...
29 اسفند 1391

اولین دندون !

خب  ... بالاخره این دندون شما هم توی هشت ماه و پانزده روزگی خودش رو نمایان کرد   ! خیلی خوشحال شدم ,اونم توی این روزای آخر سال ! امروز طبق روال این چند روز اخیر گذاشتمت پیش مامان جون و عمه مریم و باقی مونده کارهای خونه تکونی رو انجام دادم و بعد هم یک سر به خونه خاله مریم زدم که داشتن جهیزیه اش رو میچیدن ... شب که برگشتم مامان جون بهم مژده داد که دندونت نیش زده و من هم بعد از شستن دست هام تست کردم و کلی ذوق کردم ! قربون اون دندون قشنگت بشم (البته هنوز ندیدمش هاااااا) توی دهانت چیزی معلوم نیست ,فقط تیزیش با لمس کردن احساس میشه !   کیان عزیزم دندون دار شدنت مبارک ! اینم اولین دندونت ... ...
28 اسفند 1391

قالب نوروزی پسرم !

میبینی تو رو خدا !؟   صبح روز بیست و هشتم اسفند در حالی انقدر کار سرم ریخته که نمیدونم باید چه کار کنم دارم قالب وبلاگ شما رو برای عید نوروز و رسیدن بهار عوض میکنم !!! باورت نمیشه انقدر کار دارم که اولویت انجامشون رو از دست دادم و فقط بهشون فکر میکنم ... کلی هم ایده دارم که مطمعنم 99.9%شون توی این روزای آخر سال با این همه شلوغی و تراکم کار اصلا انجام پذیر نیست ,ولی خوب سعی میکنم تا پایان سال کارهام تموم شه ! امروز از 6 صبح بیدار بودماااااااااااا ,ولی فعلا فقط پرده اتاق خواب خودمون رو انداختم توی ماشین لباسشویی و حس انجام بقیه کارها رو ندارم فعلا ,دستم هم به شدت درد میکنه ... ولی خوب خدا رو شکر چیدمان خونه خاله فری کاملا تموم...
28 اسفند 1391

ایستادن کمکی ...

این روزا دستت رو به هر جایی بند میکنی تا بلندشی و بایستی ... مبل ,مامان و بابا ,یه وقتایی سطل لگوها و ... امروز هم که میله های محافظ تختت رو کشف کردی ! قربون ایستادنت برم من ,البته من از پشت با یه دست مراقبت بودمااااااااااا فضول خان باز که توجهت به دوربین جلب شد و کارت یادت رفت !!! ...
25 اسفند 1391

آخرین امضا ...

ساعت 6 صبح روز 24 ماه اسفند سال 1391 ... ساعت 6 صبحه و بیدار شدم تا بریم دفترخونه و آخرین امضا رو برای فروش خونه پدری بزنیم ... بی خونه شدن خیلی سخته !   نمیدونم از این به بعد زمان رد شدن از کنار خونه پدریم باید به چی فکر کنم ! باید اصلا خاطراتم یادم بیاد یا نه !؟ باید هنوز هم بگم خونه پدریم !؟ ساعت 6 صبح روز 24 ماه اسفند سال 1391 ... ساعت 6 صبحه و بیدار شدم تا بریم دفترخونه و آخرین امضا رو برای فروش خونه پدری بزنیم ... بی خونه شدن خیلی سخته !   نمیدونم از این به بعد زمان رد شدن از کنار خونه پدریم باید به چی فکر کنم ! باید اصلا خاطراتم یادم بیاد یا نه !؟ باید هنوز هم بگم خونه پدریم !؟   تلخ ترین خا...
24 اسفند 1391