کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

عکس های آتلیه ...

بابایی رفت عکس هات رو گرفت گلم ... خیلی دلمون میخواست همه شون رو چاپ کنیم ,اما خوب نمیشد !!! به قول بابایی دیگه اصلا آتلیه نمیبریمت ,آدم رو بیچاره میکنی ... تازه با ٣٠% تخفیف جشنواره هم کلی تو خرج افتادیم ! همش فدای سرت ,نوش جونت ... یه چند تا از عکس ها رو واست میذارم ! این عکس داستان داره ,حسابی از عکاسی خسته شده بودی و تا کوسن رو گذاشتن برای عکاسی احساس کردی باید بخوابی ... همین عکس رو هم آتلیه روی شاسی بهمون هدیه روی خریدمون دادن !!!   ...
6 اسفند 1391

دوباره رفتیم آتلیه !!!

امروز صبح دوباره رفتیم آتلیه سها ! اون دو سه تا دکوری رو که مونده بود گرفتیم و شما هم نسبتا خوش اخلاق تر بودی ... بعد هم طی یک عملیات انتحاری از بین حدودا 700 تا عکس 46 تا رو انتخاب کردیم برای چاپ ! به قول بابایی آدم دلش میخواست همه رو چاپ کنه !!! زمان انتخاب عکس شما هم خیلی اذیت شدی و هم خیلی اذیت کردی ما رو ,اما خوب خدا رو شکر تموم شد و میریم تا یک سالگی ... اینم شما و خانوم عکاس ... اینم شما و خانوم عکاس ... اینم تلاش های بابایی برای کاهش فضولی های شما و خندوندنتون !!! ...
5 اسفند 1391

استرس خونه تکونی ...

من اصلا اهل استرس نبودم و نیستم ...   این رو بعدها میفهمی گلم ,اما این روزا به شدت استرس خونه تکونی دم عید گرفتتم ...   شبها از فکر و خیالش خوابم نمیبره و روزها هم کاری انجام نمیدم و بعد از ظهر تا آخر شب رو هم معمولا خونه بابااینا میگذورنیم ... پارسال یه خانومی اومد کارا رو انجام داد و الحق هم که عالی کار کرد ,اما امسال کار نمیکنه !!! به هرکی هم که سپردم کارگر خوب سراغ نداره ! فکر کنم باید خودم دست به کار بشم ... اما این بابایی نمیذاره که ,ایششششششششش !!! همش میگه ولش کن ,خونه تمیزه ... از یه طرف هم برای شما نگرانم ,به خاطر بوی مواد شوینده و اینکه زمانی که مشغولم نمیتونم مثل همیشه و باب میلم بهت رسیدگی کنم ! ش...
5 اسفند 1391

گریه توی مراسم ترحیم ...

دیشب خبردار شدیم که دایی علی آقا شوهر عمه لیلا فوت کردن و قرار گذاشتیم امروز صبح بریم برای عرض تسلیت ... اونجا که رفتیم فضا خیلی غمگین و ناراحت کننده بود و از گریه و مویه های وابستگان اون خدابیامرز دل آدم ریش میشد ... من هم که بعد از مامانی و بابایی خودم به قول معروف همیشه اشکم دم مشکمه و یاد روزهای سختی افتادم که خودمون داشتیم و گریه ام گرفت ... شما اول متوجه نبودی ,اما بعد تا نگاهت به من افتاد بغض کردی و شروع به گریه کردی ! قربونت برم که انقدر متوجه ای ,نبینم اشکهات رو ...
4 اسفند 1391

اولین بلند شدن و ایستادن ...

امروز روز اولین ها بود ... اولین خرابکاری ... اولین تاتی طولانی با خاله مریم تو خونه بابااینا ... و اولین روزی که خودت از حالت نشسته بلند شدی و ایستادی ... امروز رفتیم خونه بابااینا پیش خاله فری و خاله مریم که با خاله مریم تاتی کنان تا ته پذیرایی خونه بابااینا رفتی و برگشتی ... قربون قدم برداشتنت ,از همون 3 ماهگی هم هر وقت می ایستادوندیمت میخواستی قدم برداری ,یعنی کامل زانوهات رو خم میکردی ... بعد هم رفتیم خونه مامان جون اینا که روی پای مامان جون که نشسته بودی بعد از چند بار تلاش بلند شدی و ایستادی ... البته یه چند روزی بود که توی خونه بلوز من رو میگرفتی و سعی میکردی بلند شی و گاها تا نیمه هم موفق میشدی ... فقط ش...
3 اسفند 1391

اولین خرابکاری ...

یعنی دیگه تموم شد دوران خوشی !؟   شوخی میکنم مامان جون ,فدای سرت ... اصلا تو خراب کاری نکنی که بکنه !؟ دلم لک زده بود که شما که خرابکاری رو شروع میکنی !!!   امروز داشتیم نهار میخوردیم و شما هم طبق معمول داشتی با لبه سفره بازی میکردی و میکشیدیش و غش غش میخندیدی که یهویی لبه سفره رو که کشیدی پاره شد ,وای که چقدر باباییت خندید ... به بابایی گفتم :بذار دعواش کنم ببینم متوجه میشه !؟ اخم هام رو تو هم کردم و با صدای عصبانی و نسبتا بلند گفتم :ببینم کی سفره رو اینطوری کرده !؟ شما هم زل زذی به من و تو هیر و ویر این بودی که آیا منم که دارم سرت داد میزنم که بابایی طاقت نیاورد و بغلت کرد و بهت گفت :الکیه بابا هر کاری دوست داری...
3 اسفند 1391

وان حمام ...

خیلی وقت بود مییخواستم برات وان حمام بخرم ,اما نمیشد !!! یعنی هرجا میرفتم تقریبا همین مدلی رو که خریدم میدیدم و دوستش نداشتم ,اما آخرش هم به این نتیجه رسیدم که تقریبا بهترین گزینه همین مدل ایرانیه که پشتش هم بلنده ... دوباره بعد از مدت ها کریر رو روی کالسکه سوار کردم و با خاله فری رفتیم خرید ... راستش رو بخوای وزن کالسکه با کریر خیلی بهتر از صندلیشه ,اینطوری هم بیشتر دوستش دارم ! قربون اون ژستای خوشگلت برم من ... این بلوز هم در راستای ست کردن لباس عیدت برات خریدم ,تنت کردم و خیلی بهت میومد !!! وان جمام خرسی ... اینم کتابایی که رفتم شهروند نزدیک خونه بابااینا واست خریدم ! این کلاه رو هم مامان جون رفته بو...
3 اسفند 1391