کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

لب تاپم شکست ...

این پست رو برات از پشت LCD شکسته لب تاپم میگذارم !   دیروز در جریانات خونه تکونی لب تاپ از روی دسته مبل افتاد و شکست ... خیلی ناراحت شدم !     دیگه خونه تکونیمون هم تموم شد تقریبا ,البته با کمک خاله فری مهربون !  
16 اسفند 1391

گلچین عکس های هشت ماهگی ...

دیگه عکاسی ازت خیلی سخت شده شیطونکم ,یک لحطه هم آروم نیستی تا ازت یه عکس خوشگل بگیرم ...   دوربینمون هم حرفه ایه و تا لحظه سکون کامل عکس خوبی نمیگیره ... بیشتر وقتا کلی عکس میگیرم تا یکی دو تاش خوب از آب دربیاد ,بیشتر وقتا هم به کیفیت پایین عکس های موبایلم بسنده میکنم ...   قربون اون ژست خوشگلت برم من ! کیان در آتلیه مامان ... کلافه از عکاسی در حال پوف کردن !!! اخمالو بر وزن خرمالو ,خرمالوی مامان ... دیگه کیان قاطی میکنه ... و مامان با قلقلک اخلاقش رو خوب میکنه ,نخواستیم بابا ... خواب توی کریر تو ماشین در راه آتلیه ... وقتی ادای بابایی رو درمیاری ,درش بسته است هااااااا ... ...
11 اسفند 1391

به بهانه هشت ماهگی ...

چند روز پیش توی عروسی مهمونای میز بغلیمون یه بچه داشتن که خیلی کوچولو بود ... یه پسر کوچولو ... به خاله الهام گفتم :تو رو خدا برو بگیر بیارش ! وقتی خاله الهام آوردش و بغلش کردم دیدم وای چقدر سبکه !!! از مامانش پرسیدم :چند وقتشه !؟ گفت :دو ماه و نیم ... نمیدونی چه احساسی پیدا کردم !!! اصلا یادم نمی اومد اون روزای تو رو ,انگاری آدم وقتی بچه دار میشه دیگه به روز زندگی میکنه و هر روز آپ دیت میشه ...   به مامان نی نیه گفتم :پسر من هشت ماهشه و ماشاالله انقدر سنگینه که اصلا وزن پسر شما رو احساس نمیکنم ... چند روز پیش توی عروسی مهمونای میز بغلیمون یه بچه داشتن که خیلی کوچولو بود ... یه پسر کوچولو ... به خاله الهام گفتم :تو ...
11 اسفند 1391

اندر احوالات ماه هشتم ...

هر روز بهتر از دیروز ... قربونت برم !   قبلنا یک شی رو میتونستی توی دست هات نگه داری ,اما الان میتونی توی هر دستت یک شی نگه داری ... اگر دو تا شی جلو روت نگه داریم با هر دست به سمت درست دستی که شی توشه میری و برشون میداری ,هم زمان ... قبلنا فقط به تصویرت توی آینه با تعجب زل میزدی ,اما الان سعی میکنی تصویر توی آیینه رو بگیری ... خیار که میدیم دستت انقدر با لثه هات فشارش میدی که بنده خدا له میشه ... دست مامانی رو با لثه هات گاز میگیری ... هر روز بهتر از دیروز ... قبلنا یک شی رو میتونستی توی دست هات نگه داری ,اما الان میتونی توی هر دستت یک شی نگه داری ... اگر دو تا شی جلو روت نگه داریم با هر دست به سمت درست دستی که شی تو...
11 اسفند 1391

اولین سواری توی صندلی ماشین ...

بعدنا میبینی که این باباییت چه جوری رانندگی میکنه !!!   البته دست فرمونش عالیه هااااااا ,ولی خوب کار یه بار میشه ...   همیشه از خودم متشکرم بابت خرید کریر و صندلی ماشین ... عروسی رفتن و عروس کشون بعدش بهانه ای شد تا صندلی ماشین شما رو نصب کنیم و شما هم که کلی خوشت اومد و احساس رصایت رو می شد توی صورتت دید ! البته عروسی رو با یاریس عمو امیر دوست بابایی رفتیم آخه ماشینمون دست عمو امیر بود ! اینم شما زمان رفتن به عروسی ... خوش تیپ مامان ... اینم امروز که به مناسبت 9 ماهگی شما نهار با باباییی رفتیم ددر ... ...
11 اسفند 1391

بوی نوروز ...

امروز با خاله فری و زندایی زهرا رفتیم و برای خونه جدید خاله فری پرده سفارش دادیم و کلی هم خرید کردیم ... بعد از تموم اون استرس های خونه خریدن خاله ها و دایی حمید دیگه کم کم دارم به آرامش میرسم !   تازه دارم بوی عید رو احساس میکنم ... بوی سال نو در کنار پسرم ,امسال سه تاییم ...   سه تای واقعی ...
10 اسفند 1391