کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

شیر خوردن شیر کوچولوی مامان ...

دیگه بیشتر اوقات شیشه ات رو خودت میگیری ,اونم دو دستی ... امروز هوس کردم از شیر خوردنت عکس بندازم که چون روی پام دراز کشیده بودی با موبایلم عکس گرفتم ! اینم کیان که هم شیر میخوره هم tv میبینه ! کیان که هم شیر میخوره هم tv میبینه ! اینجا متوجه عکاسی مامان شدی و ادا و اطوارات شروع شد ... وا چرا اخم میکنی مامانی !؟ خوبه فقط عکس بوداااااااااااا ... حالا مامان شیشه رو خودش برات میگیره و شما هم دو دستی دستش رو می چسبی ... پاهات رو هم که طبق معمول دور بازوی مامان حلقه میکنی !!! بعد هم که سیر میشی و بازی با شیشه شیر ! اینجا هم بعد از داستان شیر خوری روی پای مامان ایستادی ... ...
2 اسفند 1391

ملچ ملوچ ...

امروز صبح میخواستیم بریم خرید ,اما شما از اونجایی که لثه هات دیگه خیلی میخاره همش غرغر میکردی و اصلا مهلت نمیدادی من حاضر بشم ! آخه همیشه من اول خودم لباس میپشم و بعد هم به شما لباس میپوشونم تا کلافه نشی ... خلاصه اینکه نشوندمت توی هال روی زمین و رفتم توی اتاق ,در حالی که هنوز شما غرغر میکردی !!! بعد از یکی دو دقیقه دیدم دیگه صدات نمیاد ,یک آن ترسیدم ... اومدم توی هال دیدم بعــــــــــــــــــــــله ,گوشی تلفن رو برداشتی و ملچ و ملوچ داری میخوریش و لذت میبری ... اینم از روزگار ما که شما فعلا توی مرحله تجربه های دهانی هستی ,همه چیز رو میخوری ,دقیقا همه چیز رو ,البته به جز دستمال کاغذی ! ...
2 اسفند 1391

نون ...

چند روز پیشا خونه مامان جون اینا که بودیم مامان جون بهت نون سنگک نرم داد و شما هم کلی مشغولش شدی و خیلی خوشت اومد !   فدای نون خوردنت بشم من !!! وقتی نونه خیس شد و دیگه خطرناک شد ازت گرفتیمش کلی گریه کردی ! ...
2 اسفند 1391

خواب آروم ...

دیشب یه خورده نق میزدی و دل درد داشتی ... هر کاری میکردم نمیدونم چرا آروم نمی شدی !!!   آخرش بابایی بغلت کرد و نشست رو مبل و تو رو توی بغلش تکون تکون داد ,منم تا رفتم توی اتاق و اومدم دیدم هر دو تون خوابتون برده ... پریدم موبایلم رو آوردم و عکسیدم ! قربون آرامش جفتتون برم من ! اینم وقتی که گذاشتمت توی تختت ... ...
1 اسفند 1391

لجبازی های کیانانه ...

وقتی آقا کیان نخواد غذا بخوره ...   اینطوری میشه که سر تا پای بنده و خودش میشه سوپ !!! انقدر پوف میکنه غذا رو که مامان زهرا تسلیم میشه و روزی چند دست لباس عوض میکنه و می شوره ! اینم ادا اطوارات وقتی نخوای حتی ازت عکس بندازم ! ...
30 بهمن 1391

اولین حرکت رو به جلو با روروئک ...

عجبه !؟!؟!؟ بالاخره تنبلی رو کنار گذاشتی و توی هفت ماه و هفده روزگی یه تکونی به خودت دادی !!!   سینه خیر که نمیری (حتی همون دنده عقبی رو که چند روز رفتی) ,چهار دست و پا هم که نمیری ... دیگه داشتم نگران میشدم !   اما ... امروز داشتم جاروبرقی میکشیدم و شما هم توی روروئکت بودی و داشتی من و جارو رو نگاه میکردی و طبق  معمول حدوا یک متری عقب رفتی اما یهویی هیجان زده شدی و با سرعت باور نکردنی پا زدی و حدودا دو متر رو طی کردی و خودت رو به جاروبرقی رسوندی ... من انقدر سورپرایز شده بودم که اصلا نمیدونستم چه کار کنم !؟ فقط پریدم رفتم و دوربین رو آوردم و از تو و جاروبرقی عکس انداختم ... اولین قدم هات مبارکه نازنین پسر ...
28 بهمن 1391

صحنه هااااااااا !

این پست رو خیلی وقت بود میخواستم آپ کنم اما آپلود سنتر نی نی سایت خیلی اذیت میکرد مامانی !!! فکر کنم وقتی که بزرگ شدی و مرد شدی با این زیاد مواجه شی ... حالا فکر میکنی این صحنه که سوژه عکاسی مامان شده چیه !؟ این یک فروند جوراب سرهمی آقا کیانه که بر اثر زیاد کشیدن با لثه هاش به این روز دراومده ... این روزا مدام شست پات توی دهانته و از هر فرصتی برای مکیدنش استفاده میکنی ,وقتایی هم که سرهمی تنته حواست پرت میشه و از روی سرهمی هم شست پات رو میخوری ... به همین خاطر نوک جوراب سرهمیت پوسیده و سوراخ شده و شست پات ازش میزنه بیرون ,البته دیگه این سرهمیت بهت کوچیک هم شده و عمرش سر اومده ... من به فدای قد کشیدنت ! اینم سند جرم ,قربونت برم م...
27 بهمن 1391