کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

دکتر تیرویید ...

امروز مامان جون رو بردم پیش دکتر گوگانی دکتر تیروییدم !   شما رو هم گذاشتم خونه دایی حمیداینا پیش زندایی زهرا ! اصلا حواسم نبود برای خودم هم وقت بگیرم چون خیلی وقت بود چک آپ نشده بودم !!! و چون وقت نگرفته بودم دفترچه بیمه ام رو هم نبرده بودم و فردا باید دفترچه ام رو ببرم تا برام چک آپ و آزمایش بنویسه ! مامان جون تو فکرم انداخت که معاینه بشم ,اصلا تعجب کرده بود که چرا برای خودم وقت نگرفتم ! منم موقع معاینه سر درد و دلم برای دکتر باز شد و گفتم که سرگیجه دارم و یه وقتایی چشمام سیاهی میره ,طپش قلب دارم ,دست و پاهام ضعف میرن و چند وقته خیلی عصبی شدم ... اونم طبق معمول یه چند تا تیکه بارم کرد و خواست واسم آزمایش بنویسه که دفترچه...
3 بهمن 1391

خونه پدری ...

صبح به خیر پسر گلم ! ساعت شش صبحه و از دیشب تا الان من نتونستم حتی پلک روی هم بذارم ! داغونم ,طپش قلب گرفتم ,نفسم تنگ شده ... اون روزهایی که همیشه از اومدنشون وحشت داشتم رسیدن !!! خونه بابااینا رو هم فروختیم ! به همین راحتی ... تموم شد ... تمام خاطرات کودکی و نوجوانی و جوانی من که توی اون خونه گذشت ! صبح به خیر پسر گلم ! ساعت شش صبحه و از دیشب تا الان من نتونستم حتی پلک روی هم بذارم ! داغونم ,طپش قلب گرفتم ,نفسم تنگ شده ... اون روزهایی که همیشه از اومدنشون وحشت داشتم رسیدن !!! خونه بابااینا رو هم فروختیم ! به همین راحتی ... تموم شد ... تمام خاطرات کودکی و نوجوانی و جوانی من که توی اون خونه گذشت !    ...
2 بهمن 1391

قبل از اینکه بیای ...

همین نیم ساعت پیش باهم حمام کردیم و الان هم شیرت رو خوردی و روی پاهای من داری میخوابی ... خیلی لذت بخشه ! انقدر که بغض گلوم رو گرفته و دارم سعی میکنم گریه نکنم !!!   چی شد که تصمیم گرفتم باز هم برات درد دل کنم !؟   آهاااااااااااا ... چشمم به خونه افتاد و خونه رو مقایسه کردم با روزهایی که نی نی نبود !!! همین نیم ساعت پیش باهم حمام کردیم و الان هم شیرت رو خوردی و روی پاهای من داری میخوابی ... خیلی لذت بخشه ! انقدر که بغض گلوم رو گرفته و دارم سعی میکنم گریه نکنم !!! چی شد که تصمیم گرفتم باز هم برات درد دل کنم !؟ آهاااااااااااا ... چشمم به خونه افتاد و خونه رو مقایسه کردم با روزهایی که نی نی نبود !!! همه چیز ...
1 بهمن 1391

اولین بروز حس مالکیت ...

دیروز رفتیم خونه خاله الهام اینا ! تولدش بود و خیلی خوش گذشت ... عصری خاله الهام زنگ زد به خواهرشوهرش که یه پسر داره که ده روز از شما بزرگتره ,تا بیاد اونجا و نی نی ها همدیگه رو ببینیم ! مرجان جون که اومد محمدکسری رو نشوندیم رو به روی شما و اسباب بازی های شما رو هم ریختیم جلوتون تا با هم بازی کنین ! اولش هر دوتون یه خورده مات و مبهوت همدیگه شدین و فقط به همدیگه نگاه میکردین و یواش یواش محمدکسری شروع کرد به بازی با اسباب بازی های شما ... اونجا بود که من برای اولین بار حس مالکیت شما رو دیدم ! قربونت برم ! اسباب بازیت رو از دست کسری بیرون کشیدی و اون هم یکی دیگه برداشت و دوباره شما همین کار رو تکرار کردی و وقتی اون نخواست اسباب با...
1 بهمن 1391

کیان و پمپرز ...

امروز صبح بعد از اینکه از خواب بیدار شدی میخواستم نپیت رو عوض کنم که دیدم فقط یه دونه پمپرز داریم و پمپرزمون تموم شده !!!   تو توی بغلم بودی ,با هم رفتیم توی اتاقت و من نشوندمت روی زمین و چهار پایه رو گذاشتم زیر پام و رفتم از بالای کمدت یه بسته پمپرز رو پرت کردم پایین و یهو تو فکر کردی که میخوایم بازی کنیم و حمله کردی به بسته پمپرز و شروع کردی به ذوق کردن ,منم پریدم و دوربین رو آوردم و ... اینم کیان و پمپرزش   قربون اون خمیازه ات بشم من ! ...
29 دی 1391

جمعه ...

اول بگم که امروز تولد خاله الهامه ,خاله بزرگه ... زنگ زدیم و بهش تبریک گفتیم و قراره فرداشب بریم خونه شون ! امروز بعد از تعویض شما بابایی گفت که میخوای بریم بهشت زهرا یه سر به مامان و بابات بزنیم !؟ خلاصه آماده شدیم و رفتیم بهشت زهرا که اتفاقا نزدیکی های اونجا چقدرررررررر ترافیک بود !!! بعد از خوندن فاتحه و شستن مزارشون با آب و گلاب و پرپر کردن گلهایی که خریده بودیم برگشتیم ... اینم خرید من از یک دست فروش ! باب اسفنجیه ...   اول بگم که امروز تولد خاله الهامه ,اما قراره فردا شب بریم خونه شون ... امروز بعد از تعویض شما بابایی گفت که میخوای بریم بهشت زهرا یه سر به مامان و بابات بزنیم !؟ خلاصه آماده شدیم و رفتیم بهشت زهر...
29 دی 1391

دوستان عروسکی کیان خان ...

امروز بساط عکس و عکاسی کلی داغ بود ... شما هم که بدتر از مامانت عشق عکس کلی پسر خوبی بودی ! اینم چندتا از دوستان عروسکیت ... نانسی خانوم هم تشریف داشتن !!! به جز اون خرس سفیده بقیه رو بابایی توی موقعیت های مختلف خریده (البته برای شما نه ,برای مامان) ! ...
28 دی 1391