کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

مسابقه ...

سلام دوستان مامان و کیان !   کیان با این عکس توی جشنواره عکس آتلیه سها شرکت کرده ! خوشحال میشیم به سایت زیر برین و به کیان امتیاز بدین ! http://soha.torgheh.ir/festival/festivalPage.php?festival=6 ...
17 فروردين 1392

عمه لیلا !!!

امسال اولین سالی بود که عید نوروز شما هم پیش ما بودی و کلی همه مهمونی ها رو با وجودت رونق بخشیدی ... آخر همه مهمونی ها هم شما طبق رسم ما ایرانی ها به خاطر اولین سالی که نوروز و شکوفا شدن شکوفه ها رو میبینی عیدی گرفتی اما نه مثل همه ,بلکه بیشتر ... خیلی ها شرمنده مون کردن ! حتی امیرمهدی و امیرعلی ,اونا هم بهت عیدی دادن !!! آقاجون و مامان جون ,دایی حمید ,خاله الهام ,خاله مریم ,خاله فری ,عمه مریم ,خاله هما (دوست خانواده گیمون که چون فعلا مقیم ایلام هستن عیدیت رو خودش آورد خونه مون) ,عمو حسین (عموی مامانی) ,دایی تقی (دایی بابایی) ,خاله مونا (دختردایی بابایی) ,خاله اعظم (خاله بابایی) ,خاله افسر (خاله بابایی) و عمه لیلا ... همه عیدی هات ...
12 فروردين 1392

گلچین عکس های نه ماهگی ...

دیگه داری آقا میشی ... عاشق این قیافه جدیتم !!! عاشق این قیافه جدیتم ! خوشحال از ددر رفتن ... تو تختت میخوابی رااااااااااااحت !!! دستتم اینطوری از زیر پتو بیرون میمونه ! کیان سیر و شاااااااااااااااد ! تا میخوام عکس بگیرم سعی میکنی دوربین رو بگیری ... کیان کتاب خوان ! حاجی فیروز خونه ما (این تاج سبزه رو زندایی اشرف (زندایی مامان) از جشنواره سبزه برای شما گرفته بود ! امکان نداره بنشینی و پاهات رو روی هم نندازی !!! خوشحال از آب تنی ... هیجان زده ! وقتی خوابت میاد و با گذاشتن متکات روی پات و گذاشتن سرت روی اون سعی میکنی بخوابی ,امااااااااا نمیشه !!! عشق فرمون ...
9 فروردين 1392

به بهانه نه ماهگی ...

وقتی دست های کوچولوت رو روی شونه هام میگذاری و بهم اعتماد میکنی تا بتونی بایستی غرق لذت و شادی وصف ناشدنی میشم که ...   وقتی دست های کوچولوت رو روی زانوهام میذاری تا بتونی از زمین بلند شی احساس میکنم قوی ترین آدم دنیام !   وقتی شونه های ظریفت رو توی دستهام میگیرم و دور خونه رو با هم تاتی میکنیم احساس میکنم میتونم تمام دنیا رو همینجوری پا به پات راه بیام ! من یک مادرم ,قوی تر از همه انسانهای روی کره خاکی زمین و به تو فرشته آسمونی دل بسته ام ...   وقتی دست های کوچولوت رو روی شونه هام میگذاری و بهم اعتماد میکنی تا بتونی بایستی غرق لذت و شادی وصف ناشدنی میشم که ... وقتی دست های کوچولوت رو روی زانوهام میذاری تا بتونی...
9 فروردين 1392

اندر احوالات ماه نهم ...

نه ماه گذشت ... نه ماه توی دلم بودی و روند رشدت رو دنبال میکردم و حالا مرحله به مرحله رشدت رو جلوی چشمام ... خیلی شگفت انگیزه ! اینکه همون کوچولویی که توی شکمت بوده حالا داره انقدر سریع بزرگ میشه ...     دیگه داری واقعا بزرگ میشی ... میلت به ایستادن انقدر زیاد شده که مدام به هر چیزی چنگ میزنی تا بایستی ... عاشق تاتی کردن شدی و تقریبا هر یک ساعت یکبار باید دو سه دور دور خونه رو با هم تاتی کنیم ... نه ماه گذشت ... نه ماه توی دلم بودی و روند رشدت رو دنبال میکردم و حالا مرحله به مرحله رشدت جلوی چشمام ... خیلی شگفت انگیزه ! اینکه همون کوچولویی که توی شکمت بوده حالا داره انقدر سریع بزرگ میشه ...  دیگه داری و...
9 فروردين 1392

کادوی دندونی بابایی !!!

چند وقت پیشاااااا که رفته بودیم هایپراستار بابایی یه دونه توپ از برند fisher-price دیده بود که بچه ها رو تشویق به جلو رفتن میکرد ,خیلی خوشش اومد و میخواست واسه شما بخره که من نگذاشتم ! ولی ... دیشب یک مقدار خرده خرید داشتیم و رفتیم هایپراستار که بابایی دوباره چشمش به توپه افتاد و خریدش ,اونم واسه کادوی دندونی ... دیشب که خیلی ازش خوشت نیومد ,ولی خب امیدوارم خوشت بیاد و سعی کنی دنبالش بری ! اینم لباسهایی که بابایی از جنسشون خوشش اومد و گفت بخریم ! ...
8 فروردين 1392

اولین حادثه

امشب خونه خاله بابایی (خاله اعظم) برای شام دعوت بودیم ... همه بودن و خیلی خوش گذشت !   اما ... علی رغم مواظبت های من و بابایی موقع برگشتن که بغل بابایی بودی سرت محکم به در ماشین خورد و کلی گریه کردی ... الهی فدات بشم ,من و بابایی دست و پامون رو حسابی گم کرده بودیم و توی تاریکی شب زیر نور چراغ پایه دار پارک دنبال جایی که درد گرفته بود بودیم ... بعد از اینکه مطمعن شدیم که اتفاق خاصی پیش نیومده برگشتیم خونه و تا نصفه های راه شما همچنان هق هق میکردی ... بابایی که میگفت چشم خوردی ,اما من فکر میکنم میخواست من رو توجیه کنه که حواسش به تو بوده !!! خلاصه ... اومدیم خونه و شما خوابیدی روی پام و دلم نمیاد زمین بذارمت ,روی پیشونیت...
7 فروردين 1392

دومین دندون

میگم این روزا یه خورده بداخلاق شدی هااااااااااااا !   نگو دندون دوم هم تو راهه !!!   قربونت برم ,امروز توی هشت ماه و بیست و دو روزگی دومین مروارید خوشگلت رو نمایان کردی ! مبارکه گلم ! اینم دومین دندون ...   ...
5 فروردين 1392