کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

ماما ...

امروز من توی آشپزخونه بودم و مشغول ...   شما هم نق میزدی و من سعی میکردم که کارم رو تندتر انجام بدم تا بیام و بغلت کنم که لا به لای نق نق ها و گریه هات گفتی : ماما ...   این اولین باری بود که من رو صدا زدی ! احساس کردم دنیا همون لحظه به پایان رسید ,فکر نمیکردم حالا حالاها کلمه ماما رو از دهانت بشنوم !!! اولین ماما توی نه ماه و چهارده روزگی ...   احساس غرور میکنم ...
25 فروردين 1392

احساس گناه ...

امشب احساس گناه کردم ...   میدونی چرا !؟   یک آن از دستت کلافه شدم ,ببخش من رو !   بابایی نبود و من و شما رفته بودیم خونه خاله فری و شما از زمانی که رسیدیم غر زدی تا اومدیم خونه ,تو خونه هم غر زدی تا همین الان که خوابیدی ... البته جدیدا غر میزنی که فقط من بنشینم پیشت و شما بازی کنی ,اگر من یا بابایی سرپا باشیم کلی کلافه میشی و گریه میکنی ,قربونت برم ! کلی خاله فری بغلت کرد  و راه برد ,خاله مریم باهات بازی کرد ,من ناز و نوازشت کردم ,اما نشد ! یک لحظه کفری شدم و گفتم :آخه چته کیان !؟!؟!؟ البته به خدا نه صدام رو بردم بالا و نه لحنم بد بود ,فقط بیچارگی توی صدام موج میزد ... ببخش من رو که یک آن خسته شدم !...
24 فروردين 1392

اولین ایستادن !

یه چند وقتیه که دست هات رو به ما یا هر چیزی که دم دستت باشه بند میکنی تا بلند شی و معمولا هم با کمک ما بلند میشی و می ایستی ... جدیدا هم دست هات رو ول میکنی و با پاهای باز حدودا 15-10 ثانیه می ایستی و زمانی که متوجه میشی خودت ایستادی چشمهات رو سریع به هم میزنی و میترسی و یا میشینی یا به سمت جلو خودت رو پرتاب میکنی ...   مثلا همین دیشب حدودا 20 ثانیه رو به روی من ایستادی ...   و اما امروز مامان رو تا مرز سکته بردی گلم ...   ظهر رفته بودیم حمام و طبق معمول شما توی وان بازی میکردی و من هم سرم رو زیر دوش میشستم که یهو چشمهام رو باز کردم و دیدم که شما لبه های وان رو گرفتی و ایستادی ...   سکته کردم !!!  ...
22 فروردين 1392

اولین کلمه ...

پسرم میگه بابا ...   قربونت برم عزیزم ,نازنینم ,عمرم ,نفسم ... تا امرور کلمات نامفهومی مثل بابابابابابابابا و یا دَدَدَدَدَدَدَ ممتد از دهانت خارج میشد ,ولی خوب بدون مقصود و احتمالا محض تمرین بود ! اما امروز توی نه ماه و نوزده روزگی گفتی بابا ! اون هم با مقصود !   بابایی داشت از در بیرون میرفت که طبق معمول شما رو بغل کرد و بوسید و بعد هم نشوندت رو مبل و گفت خداحافظ و همین که رفت سمت در انگاری تموم نیروت رو جمع کردی تو صدات و گفتی بابا ... من و بابا حسین انقدر ذوق زده شده بودیم که هر دو هیجان زده به سمتت دویدیم ... خوشحالی رو با تمام وجود توی صورت باباییت دیدم امروز ! راستی پس کی میگی ماما !؟ ...
20 فروردين 1392

گردش تو خونه با روروئک !!!

این پست رو باید دیروز میگذاشتم ,اما از اونجایی که دیروز رفتم بیرون و دیر اومدم و این حرفاااا ,یادم رفت ! البته امروز هم همچین خونه نبودیم هااااااااا !!! اینم تیپ امروزت که برای اولین بار صندل پات کردم و کلی خوش تیپ شدی ... امروز با بابایی از صبح رفتیم خیابون شریعتی و تمام مدل های یخچالهای whirlpool , mabe رو دیدیم ! شما هم پسر خوبی بودی و اصلا اذیت نکردی ,نهار رو هم به بهانه نمایندگی miele رفتیم پرپروک ولنجک و یخچالهای miele رو دیدیم که علاوه بر اینکه مدل هاش چشمگیر نبودن قیمت های وحشتناکی هم داشتن !!! بعد از ظهر اومدیم خونه تا نماز بخونیم و استراحت کنیم تا طرح ترافیک هم تموم بشه و بریم سمت امین حضور که تصمیم گرفتیم برای اینکه ...
19 فروردين 1392

کیان و مامان و پیاده روی ...

تصمیم گرفتم از امروز هر روز بریم پیاده روی ,به عبارتی کالسکه نوردی ! اینطوری هم من رو فرم میام و هم تو از هوای خوب و آفتاب ملایم بهار بهره میبری ... امروز برای اولین روز رفتیم سیدخندان و من دفترچه ام رو بردم تا دکتر غددم تاریخ آزمایشم رو تمدید کنه ,بعد هم رفتیم پارک اندیشه و شما سرلاک خوردی و بعد هم رفتیم پاساژ اندیشه که خاله مریم و خاله فری هم اومدن ... بعدش هم بابایی اومد دنبالمون و من و تو و بابایی با ماشین رفتیم شریعتی برای خرید یخچال جدید ! خلاصه که کلی بیرون بودیم و کلی هم بهمون خوش گذشت ! البته یه تلفات هم دادیم ,اون کلاه سفیده که سرته و خاله فری خریده بود رو گم کردیم ,دیدم دو بار از سرت برداشتی و پرتش کردی هااااااااااا ولی ...
18 فروردين 1392

کیان و اولین هفت سین ...

یادش به خیر ! همیشه مامانم سبزه عید رو میداد من میریختم ,میگفت :دستت خوبه ! هفت سین رو هم من میچیدم ,مامانم میگفت :خوش یمنی ! عاشق هفت سین چیدن و سبزه گذاشتم ... امسال هم مثل هر سال هفت سین گذاشتم ,برای خودم و بابایی و شما ! دیشب خاله الهام اینا قرار شد برای عید دیدنی بیان خونه مون ... منم که داشتم به خونه سر و سامون میدادم به ذهنم رسید که هفت سین رو هم جمع کنم دیگه !!! به هر حال 17 روز از نوروز گذشته بود ! و سبزه مون رو که ... ماهی های تنگ مون هم مرده بودن (البته امسال ما دو تا ماهی گنده و 3 تا ماهی کوچولو به عشق شما خریدیم که یکی از ماهی گنده ها همون روز اول سال نو مرد و 4 تای دیگه هم قبل از اومدن خاله الهام اینا همه یه...
18 فروردين 1392

کیان و طبیعت ولایت آبا و اجدادی ...

یه سری عکس روز سیزده به در ازت انداختم که گفتم بد نیست یه خاطره از روستای سرسبز ابا و اجدادیت داشته باشی ... همه عکس ها رو توی حیاط خونه آقا جون کنار درخت گیلاس و جوی آب انداختیم ... ...
18 فروردين 1392

kimdi

چند وقت پیشا یه عروسک دیدم خونه مامان جون اینا که عمه لیلا خریده بود و اول فکر کردم Toloئه و برای تو !!!   اما عمه لیلا گفت که نه kimdi هست و برای خودش خریده !!!   امشب خاله الهام اینا شام خونه مون بودن و خاله مریم هم که اومده بود واست یه دونه از اون kimdi ها خریده بود ,اونم ویژه نوروزش رو ... اینم محتویاتش که کلی مامان رو سرگرم کرد ! کلی خوش گذشت تا سرهمشون کردم و البته شکلات هاش رو هم با چای زدم بر بدن ! ...
17 فروردين 1392