کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

کمـــــــــــر درد ,پــــــــــــا درد ,شیــــــــــــــــــر ...

ساعت 1:20 بعد از نیمه شبه و تو روی پای من خوابیدی و در حالی که دارم آروم آروم تکونت میدم منتظرم تا خوابت سنگین شه !!! همین چند دقیقه پیش چنان خنده ای کردی توی خواب که منم از خنده ت خنده م گرفت ... قربونت برم ... قربونت میرم اما دیگه دارم یه جورایی خسته میشم مامان جون !   کمرم و پاهام خیلی درد میکنن و با هر تکون شما روی پام این درد تشدید میشه ... هنوز هم توی بیداری شیر نمیخوری ,فقط توی خواب ... ساعت 1:20 بعد از نیمه شبه و تو روی پای من خوابیدی و در حالی که دارم آروم آروم تکونت میدم منتظرم تا خوابت سنگین شه !!! همین چند دقیقه پیش چنان خنده ای کردی توی خواب که منم از خنده ت خنده م گرفت ... قربونت برم ... قربونت میرم اما ...
23 ارديبهشت 1392

فضولی تو یخچاااااااااال !؟

این روزاااااااااااااااا فقط منتظری تا در یخچال باز بشه ... اونوقته که با سرعت تمام با روروئک خودتو به یخچال میرسونی و اول از همه هم میری سراغ در یخچال و سس های کچاب تک نفره رو برمیداری ... خیلی دوستشون داری ,منم از اونجا برشون نمیدارم ! اینم شما در حال لیسیدن سس !!! ... ...
19 ارديبهشت 1392

ده قدم ...

این روزا کلا شما راه رفتن رو به هر کاری ترجیح میدی مامانی ... امروز صبح هم بعد از بادکنک بازی راه رفتی ,اما اینبار ده قدم ! خوشالیم رو نمیتونم وصف کنم ... قیافه هیجان زده ت زمان راه رفتن خیلی بامزه ست ! نمکدون من ,ماشاالله ... بعدشم کنترلت رو از دست دادی و افتادی و دراز کشیدی و گریه ... ...
18 ارديبهشت 1392

بادکنک ...

دیشب داشتم به بابایی میگفتم :که شما از لمس بادکنک چندشت میشه که گفت :تنها راهش اینه که کلی بادکنک بادکنی و بریزی جلوی کیان تا این احساسش برطرف بشه ... رو به رویی با واقعیت ! یهویی یاد بادکنک هایی افتادم که چند سال پیش با عمو سیداینا از بازار خریدیم ,اونا برای امین و معین خریدن و من هم برای بچه آینده م و توی یخچال نگه شون می داشتم تا الان ... رفتم همه رو آوردم و باد کردم و ریختم جلوت !!! اولش خیلی ازشون خوشت نیومد ,انگار یه جورایی میترسیدی ... اما بعد انقدر رنگهای قشنگشون جذبت کردن و بابایی هم باهات بازی کرد که باهاشون کنار اومدی ! امروز صبح هم کلی باهاشون بازی کردی ! اینم شما و بادکنک ها ... ...
18 ارديبهشت 1392

خاله مریم ...

صد بار به این خاله مریمت گفتم که بابا انقدر واسه کیان لباس و خرده ریز نخـــــــــــــــــــــــــر !!!   خودم کم میخرم ,این خاله هات هم هی میخرن ! دیشب دوباره خاله مریم اومد با چند تا چیز خوشگل ,مثل همیشه ! اون عروسکه رو یادته برای سرسیسمونیت خریده بود !؟ تی شرتش رو هم رفته برات خریده ! اینم یه شلوارک مشکی پارچه ای خوشگل ,نمیدونم چرا تو عکس اینطوری افتاده !!! و 2 مداد با سری های خوشگل ! ...
17 ارديبهشت 1392

کیان تعمیرکار ...

اول بگم که من عاشق عکسهای فول کالرم ,مثل عکسهای این پست !   و دوم اینکه به خاطر خرج و مخارج بالای شیرخشک و پمپرز بالای شما من و بابایی تصمیم گرفتیم بذاریمت یه جا کار کنی ... و گاراژ ماشینهای سنگین گزینه خوبی بود ,شما هم که مثل همه پسر بچه هاااااااااا عاشق ماشین و ماشین بازی !!!   شوخی کردم بابا ,نترس حالا حالاهااااااااااااااااااااااا خرجت گردن خودمونه ... اینم عکس های چند دقیقه بازی با ماشین هات ... تا دوربین رو دست من میبینی زل میزنی بهش ! مشغول بازی میشی و ماشینت رو به سمت خودت میکشی ... قسمت بار از دستت در میره و میخوره توی صورتت ,فدات بشم ! و گریه ... و دوباره مشغول میشی ...
17 ارديبهشت 1392

پست جا مونده ,ایمن کردن خونه !

این پست از دوران ده ماهگیت جا مونده ... اینو چند روز پیش که داشتم عکسهای ده ماهگیت رو گلچین میکردم فهمیدم ... فکر کنم مربوط به بعد از عیده ,چون همون موقع ها جنابعالی دست فرمونتون خوب شد و ما شروع به ایمن سازی خونه از نوع جدید کردیم ... یادش به خیر ,یه روزی توی این راهرو 2 تا پادری دم در حمام و سرویس بهداشتی بود و بین سرویس و حمام و جاروبرقی و بخارشوی ... انقدر شما با روروئک گیر کردی به پادری ها و جیغ کشیدی و جاروبرقی و بخارشوی رو دنبال خودت کشیدی و کوبیدی به در و دیوار که ما همه رو جمع کردیم و جا رو برای شما باز کردیم ... یواش یواش اتاق خواب من و بابایی داره تبدیل به سمساری میشه !!! اینم شما در حال خرابکاری و جمع کردن فرش مانن...
16 ارديبهشت 1392

اولین همسفره کوچولو بر سر سفره خانواده !

یادش به خیر ,خدابیامرزه مامانمو ... هر وقت ازش میپرسیدم :مامان چرا پنج تا بچه آوردی !؟ میگفت :دوست داشتم باز هم بچه داشتم ,دلم میخواست دور سفره م همیشه پر باشه ! حیف که نموند تا نوه هاش رو ببینه و دور سفره اش پر باشه !!! خدا رحمتت کنه مامان ,چقدر جوون بودی ... بگذریـــــــــــــــــــم ! دیروز که رفته بودیم پیش دکترت توصیه کردن که از این به بعد شما میتونی سر سفره ما بنشینی و از غذای ما بخوری ,البته به جز غذاهای ممنوعه و ادویه دار ... مهم نیست ,یه مدت هم ما به طبع شما غذا میخوریم عسلی ! امروز با بابایی تصمیم گرفتیم شما رو بنشونیم سر سفره مون ,خوب البته من کلا برای شما صندلی غذا نخریدم به خاطر همین روزا ,چون باباییتون دوست ندار...
16 ارديبهشت 1392

اتفاق ,حادثه یا چشم زخم ؟

دیشب مردم و زنده شدم ...   همه میگن چشم خوردی ! امان از این چشم زخم ... دیشب تولد امیر مهدی بود و ما از ظهر رفته بودیم خونه خاله الهام اینا ! خیلی خوش گذشت ,واقعا خوش گذشت ...   ولی حیف که از دماغمون دراومد !!! دیشب مردم و زنده شدم ...  همه میگن چشم خوردی ! امان از این چشم زخم ... دیشب تولد امیر مهدی بود و ما از ظهر رفته بودیم خونه خاله الهام اینا ! خیلی خوش گذشت ,واقعا خوش گذشت ... ولی حیف که از دماغمون دراومد !!! بعد از کلی خوش گذروندن آخر شب که خواستیم برگردیم من رفتم توی اتاق که لباسم رو تعویض کنم و شما هم توی هال کنار خاله الهام نشسته بودی ... خیالم راحت بود ! که یهو با صدای جیغ و تبعا گریه ...
15 ارديبهشت 1392