کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

اولین آرایشگاه ...

ایشششششش به این باباییت ...   گفته بودم بهش که هر وقت قرار شد کیان رو ببری آرایشگاه برای کوتاه کردن موهاش حتما منم باید باشم هااا ! آخه خوب میخواستم عکس بگیرم ... بگذریم ... در راستای پست قبلی و دندون کشیدن و دندون درد و استراحت و این حرفا ,دیروز شما خونه عمه مریم بودی و بابایی رفته بود شما رو برگردونه که سر راه دیده بود سلمانی آشنا (همونی که بابا حودش میره همیشه) بازه و شما رو برده بود برای کوتاهی مو ... وقتی برگشتین از خونه عمه مریم ,دم در متوجه شدم قیافه ات فرق کرده ها ,اما انقدر حالم بد بود که متوجه کوتاه شدن موهات نشدم !!! اومدم بغلت کنم که باباییت شما رو به من نداد و گفت :بغلش کنی مویی میشی ! یهو یه جیغ خفیف کشیدم ...
2 ارديبهشت 1392

کشیدن دندون مامان !

خیلی ناراحتم !   احساس پیری میکنم ! احساس میکنم 30 سالگی خیلی زوده برای از دست دادن یک دندون !   امروز رفتم برای قالب گیری روکش دندونی که روز اول عید شکسته بود که دکتر بعد از دیدن پانورکس دندونام تشخیص داد که چون دندونم از ریشه شکسته و به دو قسمت تقسیم شده پس ترمیم پذیر نیست و باید کشیده بشه و بعد هم ایمپلنت !!! بعد از کلی فکر کردن اجازه دادم دندونم رو بکشه و کلی هم برای دندون از دست داده م اشک ریختم ! جالبه ,تو داری یکی یکی دندون در میاری و من دارم دندونام رو از دست میدم ! برم یه خورده اگر شد بخوابم ,جای دندونم خیلی درد میکنه و خون ریزی هم دارم و شدیدا هم گرسنه ام ,شما هم خونه عمه مریمی ... ...
1 ارديبهشت 1392

اولین قدم به تنهایی و بدون کمک !!!

امشب بابایی داشت توی آشزخونه رو مرتب میکرد و ابزارش رو جمع میکرد !   من و شما هم نزدیک ورودی آشزخونه (بین دو تا کانتر) نشسته بودیم و طبق معمول تمرین ایستادن بدون کمک میکردیم که شما که نگاهت به بابایی بود به عشق دریلی که بابایی روی زمین گذاشت و رفت یه قدم راه رفتی و افتادی ... احساس کزدم اشتباه دیدم ... بابا حسین رو صدا کردم و دوباره بلندت کردم و وایسوندمت و گفتم برو پیش بابایی و شما پنج قدم تنهایی و بدون کمک پیش رفتی ... انقدر ذوق کردم که کلی جیغ کشیدم و کلی هم چلوندمت ... اولین قدم توی نه ماه و هجده روزگی !!!   حیف که دوربین دم دستم نبود !   از اون موقع هم تا همین الان که خوابت برد مدام در حال تمرین راه رف...
29 فروردين 1392

کلاه سفیده ...

کلاه سفیده رو یادته !؟ همونی که توی اولین پیاده روی بهاری مون گمش کردیم ! دیروز که با خاله فری رفته بودیم پیاده روی ,خاله فری این کلاه سفیده رو دید و جای اون کلاهی که گم کرده بودیم واست خریدش ! همون موقع هم تگش رو کند و گذاشتش رو سرت و شما هم از سرت برداشتی و انداختیش زمین و من هم از روش با کالسکه رد شدم ! ایناهاش (البته له شده) این بلوز شورت رو هم زندایی زهرا برای شما از بندر عباس سوغاتی آورده که علی رغم خوشگل بودنش بهت کوچیکه و من هم گذاشتمش کنار ,حیف ... این تی شرت خوشگل رو هم زندایی اشرف (زندایی مامان) وقتی رفته بودیم خونه شون بهت داد ,مرسی ! ...
29 فروردين 1392

یــــــــــــــــــــــــافتم !

گودی گنده و گالی گِلی رو یادته !؟   داستانهای جنگل !؟ دو تای دیگه اش رو هم یافتم ... هتی هیس هیس و آوی آویزون ! دو تای دیگه رو هم میگردم پیدا میکنم ! راستی این تخم مرغ شانسی رو پریروز که با بابایی انباری رو ریخته بودیم بیرون از توی کارتن های یادگاری هام پیدا کردیم ! این تخم مرغ شانسی رو بابایی موقعی که نامزد بودیم بابایی واسم خریده بود ,اتفاقا شما هم کلی ازش خوشت اومد ! ...
29 فروردين 1392

اولین تاتی رسمی ...

خیلی وقته تاتی میکنی ... ولی این روزا مدام به من و بابایی میچسبی و بلند میشی و بعد انتظار تاتی داری و سیر هم نمیشی !   یه وقتایی کل خونه رو 3-2 بار دور میزنیم و شما باز هم تاتی میخوای ! اما دیشب رفته بودیم شهروند خرید و شما با صندل هات کلی تاتی کردی و از همون ابتدا هم شروع به فضولی تو طبقات فروشگاه کردی ... اولین تاتی رسمی توی نه ماه و هفده روزگی ! بدون شرح ...
28 فروردين 1392

کیان و گوشی تلفن !!!

راستی این پست رو باید صبح میگذاشتم ,نرسیدم ,حالا میگذارم !!! کلا شما عاشق هر چیزی غیر از اسباب بازی هاتی ,یا حداقل اونها رو از اسباب بازی هات بیشتر دوست داری ... صبح داشتم اتاق خواب رو مرتب میکردم که دیدم از جیغ و ویغ های این روزای شما خبری نیست و حتی غرغر هم نمیکنی ,اومدم بهت سر بزنم که دیدم بعـــــــــــــــــــــله مشغولی اساسی ... اونم با چی !؟ با گوشی نازنین تلفن !!! حالا چطوری در پشت گوشی رو باز کرده بودی و باطریش رو درآورده بودی الله اعلم ... اومدم دیدم حسابی مشغولی ... با صدای چلیک دوربین سرت رو بلند کردی و با اعتماد به نفس کامل و لبخند بر لب زل زدی به من که چیه !؟ تازه خوشحاااااااااااال هم بودی ! ...
26 فروردين 1392

اولین تلاش برای بلند شدن !

این روزا روند رشدت خیلی سریع تر شده و هر روز رو برای ما یک روز شگفت انگیز میکنی ! جونم برات بگه که امروز ظهر ملافه های 2 متکای دم دستی رو درآوردم که بشورم و یکی از متکاها رو هم طبق معمول گذاشتم پشت شما که از پشت ایمن باشی ... بابا حسین هم اون ور تر داشت نهار میخورد ... همین که از سمت ماشین لباسشویی برگشتم دیدم که شما داری سعی میکنی با استفاده از متکا به عنوان تکیه گاه بلند شی ... تا اومدم ازت عکس بندازم افتادی ,بلندت کردم و نشوندمت و باز هم تکرار کردی و خلاصه که فعلا این کار شده جز تمرینات اصلیت و به هر چیزی متوسل میشی برای بلند شدن و ایستادن ! اولین تلاش برای بلند شدن توی نه ماه و پانزده روزگی ! متکا رو گرفته بودی و داشتی بلن...
26 فروردين 1392

ماشین ...

به قول مامان جون اصلا پسربچه ها همه عاشق ماشین هستن ! شما هم از همین الان کلیاتی ماشین دوست داری ... این ماشین خوشگله رو اون روزی که رفته بودیم هفت حوض پیاده روی واست خریدم ,اما حالا حالا فکر نکنم بتونی باهاش بازی کنی چون دستت که دادم تمام پاهات رو نقطه نقطه کبود کردی به خاطر اینکه همش میکوبیش تو پاهات ... این لباس ها رو هم مامان جون زحمت کشیدن برات خریدن ! ...
26 فروردين 1392