کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

وقتی توی شکم مامان بودی ...

چند روز پیش داشتم قفسه کتاب خونه رو که به یمن ورود شما کلی از کتاب هاش به کتابخونه نزدیکمون سپرده شد رو تر و تمیز میکردم که چشمم به یه پاکت بزرگی که حاوی پرونده دوران بارداریم بود افتاد و رفتم به اون روزا ... سونوگرافی ها رو دیدم و باز هم متحیر شدم و خدا رو هزار بار شکر کردم ! گفتم از سونوهات عکس بندازم و توی وبلاگت بذارم تا برای همیشه یادگار بمونن و وقتی بزرگ شدی و قد کشیدی و رعنا شدی ببینی که اون روزا چقدر کوچولو بودی ... اولین سونو "هفت هفته و یک روز" اولین سونو "هفت هفته و یک روز" "دوازده هفته و چهار روز" "بیست و دو هفته و سه روز" "بیست و سه هفته و شش روز" "سی و سه هفته" اینم فکر کنم حدودای "سی و ...
4 بهمن 1391

مامان و دست درد !!!

دست چپ من خیلی ساله درد میکنه ! "البته به یمن پوزیشن نامناسب زمان کارکردن با لب تاپ دست راستم هم انگار داره مرخص میشه !!!" از همون سالی که دانشگاه قبول شدم و فکر کردم قراره احتمالا یه آرشیتکت معروف بشم که همه واسم سر و دست بشکنن !!! شاید هم میشدم هاااااااا ,چقدر باباییت گفت درست رو ادامه بده !؟ خدا وکیلی همیشه هم دانشجوی خیلی خوبی بودم ,اما الان که فکر میکنم میبنم اگر انقدر اون روزا به خودم فشار نمی آوردم و مثل بقیه از ماکت ها و نقشه های دیگران استفاده میکردم هم هیچ اتفاق مهمی نمی افتاد !   خلاصه که درد دست من هم از همون روزا شروع شد ... دست چپ من خیلی ساله درد میکنه ! "البته به یمن پوزیشن نامناسب زمان کارکردن ب...
4 بهمن 1391

دکتر تیرویید ...

امروز مامان جون رو بردم پیش دکتر گوگانی دکتر تیروییدم !   شما رو هم گذاشتم خونه دایی حمیداینا پیش زندایی زهرا ! اصلا حواسم نبود برای خودم هم وقت بگیرم چون خیلی وقت بود چک آپ نشده بودم !!! و چون وقت نگرفته بودم دفترچه بیمه ام رو هم نبرده بودم و فردا باید دفترچه ام رو ببرم تا برام چک آپ و آزمایش بنویسه ! مامان جون تو فکرم انداخت که معاینه بشم ,اصلا تعجب کرده بود که چرا برای خودم وقت نگرفتم ! منم موقع معاینه سر درد و دلم برای دکتر باز شد و گفتم که سرگیجه دارم و یه وقتایی چشمام سیاهی میره ,طپش قلب دارم ,دست و پاهام ضعف میرن و چند وقته خیلی عصبی شدم ... اونم طبق معمول یه چند تا تیکه بارم کرد و خواست واسم آزمایش بنویسه که دفترچه...
3 بهمن 1391

خونه پدری ...

صبح به خیر پسر گلم ! ساعت شش صبحه و از دیشب تا الان من نتونستم حتی پلک روی هم بذارم ! داغونم ,طپش قلب گرفتم ,نفسم تنگ شده ... اون روزهایی که همیشه از اومدنشون وحشت داشتم رسیدن !!! خونه بابااینا رو هم فروختیم ! به همین راحتی ... تموم شد ... تمام خاطرات کودکی و نوجوانی و جوانی من که توی اون خونه گذشت ! صبح به خیر پسر گلم ! ساعت شش صبحه و از دیشب تا الان من نتونستم حتی پلک روی هم بذارم ! داغونم ,طپش قلب گرفتم ,نفسم تنگ شده ... اون روزهایی که همیشه از اومدنشون وحشت داشتم رسیدن !!! خونه بابااینا رو هم فروختیم ! به همین راحتی ... تموم شد ... تمام خاطرات کودکی و نوجوانی و جوانی من که توی اون خونه گذشت !    ...
2 بهمن 1391

قبل از اینکه بیای ...

همین نیم ساعت پیش باهم حمام کردیم و الان هم شیرت رو خوردی و روی پاهای من داری میخوابی ... خیلی لذت بخشه ! انقدر که بغض گلوم رو گرفته و دارم سعی میکنم گریه نکنم !!!   چی شد که تصمیم گرفتم باز هم برات درد دل کنم !؟   آهاااااااااااا ... چشمم به خونه افتاد و خونه رو مقایسه کردم با روزهایی که نی نی نبود !!! همین نیم ساعت پیش باهم حمام کردیم و الان هم شیرت رو خوردی و روی پاهای من داری میخوابی ... خیلی لذت بخشه ! انقدر که بغض گلوم رو گرفته و دارم سعی میکنم گریه نکنم !!! چی شد که تصمیم گرفتم باز هم برات درد دل کنم !؟ آهاااااااااااا ... چشمم به خونه افتاد و خونه رو مقایسه کردم با روزهایی که نی نی نبود !!! همه چیز ...
1 بهمن 1391

اولین بروز حس مالکیت ...

دیروز رفتیم خونه خاله الهام اینا ! تولدش بود و خیلی خوش گذشت ... عصری خاله الهام زنگ زد به خواهرشوهرش که یه پسر داره که ده روز از شما بزرگتره ,تا بیاد اونجا و نی نی ها همدیگه رو ببینیم ! مرجان جون که اومد محمدکسری رو نشوندیم رو به روی شما و اسباب بازی های شما رو هم ریختیم جلوتون تا با هم بازی کنین ! اولش هر دوتون یه خورده مات و مبهوت همدیگه شدین و فقط به همدیگه نگاه میکردین و یواش یواش محمدکسری شروع کرد به بازی با اسباب بازی های شما ... اونجا بود که من برای اولین بار حس مالکیت شما رو دیدم ! قربونت برم ! اسباب بازیت رو از دست کسری بیرون کشیدی و اون هم یکی دیگه برداشت و دوباره شما همین کار رو تکرار کردی و وقتی اون نخواست اسباب با...
1 بهمن 1391

کیان و پمپرز ...

امروز صبح بعد از اینکه از خواب بیدار شدی میخواستم نپیت رو عوض کنم که دیدم فقط یه دونه پمپرز داریم و پمپرزمون تموم شده !!!   تو توی بغلم بودی ,با هم رفتیم توی اتاقت و من نشوندمت روی زمین و چهار پایه رو گذاشتم زیر پام و رفتم از بالای کمدت یه بسته پمپرز رو پرت کردم پایین و یهو تو فکر کردی که میخوایم بازی کنیم و حمله کردی به بسته پمپرز و شروع کردی به ذوق کردن ,منم پریدم و دوربین رو آوردم و ... اینم کیان و پمپرزش   قربون اون خمیازه ات بشم من ! ...
29 دی 1391

جمعه ...

اول بگم که امروز تولد خاله الهامه ,خاله بزرگه ... زنگ زدیم و بهش تبریک گفتیم و قراره فرداشب بریم خونه شون ! امروز بعد از تعویض شما بابایی گفت که میخوای بریم بهشت زهرا یه سر به مامان و بابات بزنیم !؟ خلاصه آماده شدیم و رفتیم بهشت زهرا که اتفاقا نزدیکی های اونجا چقدرررررررر ترافیک بود !!! بعد از خوندن فاتحه و شستن مزارشون با آب و گلاب و پرپر کردن گلهایی که خریده بودیم برگشتیم ... اینم خرید من از یک دست فروش ! باب اسفنجیه ...   اول بگم که امروز تولد خاله الهامه ,اما قراره فردا شب بریم خونه شون ... امروز بعد از تعویض شما بابایی گفت که میخوای بریم بهشت زهرا یه سر به مامان و بابات بزنیم !؟ خلاصه آماده شدیم و رفتیم بهشت زهر...
29 دی 1391

دوستان عروسکی کیان خان ...

امروز بساط عکس و عکاسی کلی داغ بود ... شما هم که بدتر از مامانت عشق عکس کلی پسر خوبی بودی ! اینم چندتا از دوستان عروسکیت ... نانسی خانوم هم تشریف داشتن !!! به جز اون خرس سفیده بقیه رو بابایی توی موقعیت های مختلف خریده (البته برای شما نه ,برای مامان) ! ...
28 دی 1391

کیان خان جان و دوست دخترش 18+ !!!

عاقبت اتفاقی که نباید می افتاد افتاد و شما کیان خان جان مامان هم دوست دختر دار شدی !!! اسمش هم نانسی خانوم ,ایشششششششش   این نانسی خانوم رو بابا حسین 5 سال پیش که من پام شکسته بود و خونه نشین شده بودم یه شب که دیروقت از سرکار برمیگشت برای من خریده بود و امروز به شما معرفیش کردم و شما هم انگار بدت نیومد و باهاش دوست شدی !   وای وای وای ... دست دختر مرذم رو میخوری چه کار !؟ میخوای موهای دختر مردم رو بکشی ؟؟؟ دیدی دختره قهر کرد !؟!؟!؟ گریه نکن مامان جون ,باهات آشتی میکنه ... ...
28 دی 1391